تورکمن صحرا مدیا
www.turkmensahramedia.com
info@turkmensahramedia.com
|

احمد اشرف#

بحران هويّت ملّي و قومي در ايران

(بخش 2)

مفهوم"ايران" در دوره اسلامي
‌حمله‌ي اعراب به ايران و فروپاشي ساسانيان و برآمدن اسلام پايه هاي همبسته سياسي و ديني هويّت ايراني راسست مي‌کند و يک پارچگي آن را برهم مي‌زند. حکومت جهاني اسلام جاي حکومت ايراني را مي‌گيرد و دين جهاني اسلام، درطول سه قرن جايگزين دين ايراني زرتشتي مي‌شود. ايرانشهر با قلمرو پادشاهي ايران نيز فرو مي‌ريزد. کشور ايران حدود نه قرن، يعني تا زمان فراز آمدن صفويه، از وحدت سياسي و قومي محروم مي‌ماند.
در دوقرن نخستين اسلامي سرزمين ايران زير فرمان خلافت بزرگ اسلامي است و واليان و حکّام آن از مدينه و کوفه و دمشق و بغداد منصوب مي‌شوند. پس از تجزيه خلافت عباسي از قرن سوم نيز حکّام مستقل محلّي سر برمي‌آورند که ربطي به دولت سراسري ندارند. استقرار دولت هاي بزرگ سلجوقي و ايلخانان مغول و تيموريان و ترکمانان آق قويونلو نيز حاکي از تسلّط سياسي آن طوايف بر سرزمين ايران است و نه دالّ بر تأسيس حکومت فراگير و وحدت سرزمين ايران. با اين همه، دراين دوران فترت سياسي و ملّي چند چيز برجاي مي‌ماند. يکي اقوام ايراني است که به‌عنوان عجم در برابر عرب و تاجيک در برابر ترک شناسائي مي‌شود و هويّت خاصي براي ايرانيان معين مي‌کند، ديگر سرزمين ايران است که در مفهوم جغرافيائي آن به عنوان ميانه‌ي جهان تداوم پيدا مي‌کند. سه ديگر اسطوره‌هاي آفرينش انسان و پيدايش اقوام ايراني است که با افسانه‌هاي اسلامي درهم مي‌آميزد و پايدار مي‌ماند و برتداوم هويّت ايراني مدد مي‌رساند، و از همه بالاتر و درخشان تر شکوفائي زبان دري است که حامل و نگاهبان فرهنگ پُربار و هويّت ايراني مي‌شود.
ايلغار اعراب بدوي برتمدّن بزرگ ساساني‌کُشتارها و دربدري ها و ويراني‌هاي بزرگ درپي دارد، امّا تحولاتي که صورت مي‌گيردخالي از فايده نيست. نخست آن که، جامعه‌ي بسته‌ي ساساني و نظام طبقاتي متحجّر آن را سخت تکان مي‌دهد. دو ديگر اين که، خط و زبان و انديشه را از قيد و بند طبقه‌ي حاکم و مؤبدان مرتجع زرتشتي رها مي‌کند. سه ديگر اين که ايرانيان را به‌چالشي عظيم مي‌خواند و آنان را در تنگنا مي‌گذارد تا استعدادهاي نهفته خود را شکوفا کنند و پر و بال دهند و، به گفته ابن خلدون، بزرگ ترين سهم را درخلق فرهنگ و تمدّن بزرگ اسلامي به‌دست آورند.
انقلاب عبّاسيان و ايراني شدن خلافت اسلامي همراه با رشد شهرها و رونق تجارت و توسعه بازارها سبب برآمدن اهل قلم و صاحبان فکر و انديشه و برخورد عقايد و آراء و تساهل فکري و شکوفائي علم و هنر و ادب و فلسفه و تاريخ نگاري درقرن هاي سوم و چهارم و پنجم هجري مي‌گردد. يکي از عناصر اصلي اين رشد فرهنگي تحوّل و تکامل زبان دري است که از زبان محاوره فراتر مي‌رود. اشاعه خط جديد نيز به گسترش زبان و سواد مدد مي‌رساند. زبان فارسي دري که زبان علمي و ادبي و ديواني مي‌شود با خلق آثار ارزنده فراوان مهم ترين عنصر هويّت ايراني مي‌گردد. دراين زمان عناصر ايراني و غيرايراني با هم ترکيب مي‌شوند که از آن جمله آميختن زبان فارسي با واژگان عربي و آميختن ايرانيان، به خصوص طبقه خواص، با اعراب و سپس با ترکان است. اهل قلم که بيشتر ايراني هستند، حفظ و انتقال ميراث فرهنگي را برعهده مي‌گيرند و اهل شمشيرکه بيشتر از ترکان هستند، حراست ميراث سياسي را. در اين زمان اساطير ايراني و اسلامي درباره زمان و مکان در هم مي‌آميزد. چنان که طبري مي‌گويد:
و پارسيان که گفته‌اند کيومرث همان حضرت آدم بود و هوشنگ پيشداد که جانشين کيومرث پدر بزرگ خويش بود نخست کس بود که پادشاهيِ هفت اقليم داشت. بعضي ها پنداشته اند که اين اوشهنگ پسر تني آدم و زاده حوّا است.11
در تصوّر جغرافيائي نيز اين آميزش پديد مي‌آيد و مفهوم جغرافيائي ايران تا زادگاه اسلام گسترده مي‌شود. چنان که فردوسي درآغاز پيدايش ايرانشهر درعهد پادشاهي فريدون قلمرو پادشاهي ايرج را «هم ايران و هم دشت نيزه‌وران» مي‌داند، وگرديزي دراين باره‌مي‌گويد:
و باز مردمان متفاوت آفريد چنان که ميان جهان را، چون مکه و مدينه و حجاز و يمن و عراق و خراسان و نيمروز و بعضي از شام و اين را به زبان پارسي ايران خوانند. . . اين تربت را ايزد تبارک و تعالي برهمه جهان فضل نهاد. اندر ابتداء عالم تا بدين غايت اين ديار و اهل او محترم بوده‌اند و سيد همه اطراف بوده اند و از اين ديار بجاي ديگر بَرده نبرده‌اند . . . و اين بدان سبب است که اهل اين ميانه جهان به خرد داناترند و به عقل تمامتر و به مردي شجاع‌تر و ممتازتر و دوربين تر و سخي تر و اهل اطراف به همه چيز از اين طبقه کمترند.12
نه تنها درشاهنامه، بلکه در کتب تاريخ و جغرافيا نام ايران و ايراني پابرجا مي‌ماند و همان تصوّرجغرافيائي از ايران درميانه هفت اقليم مورد تأييد جغرافياي اسلامي نيز قرار مي‌گيرد و اين روايت‌ها به صورگوناگون تکرار مي‌شود.13 در اين ميان، آنچه را که نبايد از نظر دور داشت رواج مفاهيم اساطيري ايران در فرهنگ عامه و تداوم بسياري از اعتقادات و آداب و رسوم عهد ساساني دراين دوران و رواج بسياري از داستان هاي شاهنامه درميان عوام است. امّا با اين که مفهوم ايران و احساس ايراني بودن پابرجا مي‌ماند، مفهوم سياسي ايران، درمعناي سرزمين يک پارچه و حکومت واحد، تنها در دوران صفويه است که دوباره احياء مي‌شود.

هويّت ايراني در عصر صفوي
‌دردوران صفويه، با استقرار دولت مرکزي، مفهوم ايران، پس از نهصد سال فترت، تعيّن و تشخّص سياسي و ديني پيدا مي‌کند و شالوده تحوّل و تکامل هويّت ملّي درعصر جديد مي‌شود. دراين جا ذکر اين نکته ضروري است که (برخلاف تصور برخي از روشنفکران ما که سهمي براي اديان جهان در پيدايش هويّت ملّي قائل نيستند) درغالب کشورهاي اروپائي، کليساهاي محلّي سهم بزرگي در ابداع هويّت ملّي داشته اند و نقش عمده‌اي در حفظ احساسات ملّي هنگام بحران هاي سياسي و اجتماعي بازي کرده‌اند.

هابسبام مي‌گويد با اين‌که مذهب قاعدتاً رقيب ناسيوناليزم در جلب وفاداري اقوام گوناگون است ولي درمواردي به عنوان ملاطي شگفت انگيز در پيدايش ناسيوناليزم بدوي و به خصوص ناسيوناليزم نوين به‌کار آمده است. از مواردي که هابسبام ذکر مي‌کند ناسيوناليزم بدوي در ايران زرتشتي در عصر ساساني و ناسيوناليزم بدوي در ايران شيعي از عصر صفوي تا به امروز است. از موارد ديگر هويّت قومي-مذهبي، هويّت ايرلندي هاي کاتوليک در برابر انگليس هاي پرتستان و هويّت قومي-مذهبي کروات‌هاي کاتوليک و هويّت قومي-مذهبي صرب‌هاي ارتدکس، و يا هويّت قومي-مذهبي مسلمانان بُسنيايي است، اگرچه هر سه به يک زبان و يک فرهنگ و يک نژاد تعلق دارند. تشيّع صفوي، که به‌دست پايه گذاران سلسله صفوي به صورت دين رسمي دولتي درآمد، نقش بزرگ تاريخي درحفظ هويّت ايراني و جمع و جورکردن اجزاء پراکنده کشور و همبسته‌کردن آن ها و ايجاد يک پارچگي سياسي درايران زمين داشته است.
در دوران صفويه، پادشاهان صفوي هم خود را «کلب آستان علي» مي‌نامند و هم عنوان "شاهنشاهي ايران" را زيب هويّت خويش مي‌سازند. البته بايد توجه داشت که عنوان پادشاهي ايران و تفاخر به شاهان اسطوره‌اي (فريدون و جمشيد و کيکاووس) از دوران پادشاهان آق قوينلو - که‌پايه‌گذار وحدت ملّي ايران بودند و حکومت صفوي دنباله طبيعي پادشاهي آنان بود- به‌کار برده مي‌شود و حتّي سلاطين عثماني درمکاتبات خود براين‌هويّت‌ايراني تأکيد مي‌ورزند و پادشاهان آق‌قوينلورا"ملک‌الملوک‌الايرانيه" و "سلطان سلاطين ايرانيه" و يا "شاهنشاه ايران خديو عجم" و "جمشيد شوکت و فريدون رايت و دارادرايت" خطاب مي‌کنند، و شاه اسماعيل را با عناوين «ملک ممالک العجم و جمشيد دوران و کيخسرو زمان». در زمان شاه عبّاس اين تحول کامل مي‌شود وکشور شيعي ايران دربرابر امپراطوري عثماني درغرب و حکومت ازبکان درشرق، که هردو پيرو تسنّن بودند، تشخّص سياسي و ديني پيدا مي‌کند.14 دکتر علي شريعتي نقل مي‌کند که در زمان شاه عبّاس:
روز عاشورا با نوروز يکي مي‌شود و ملّيت و مذهب با يکديگر تناقض پيدا مي‌کنند. . . چه بايد کرد؟ اگر آل بويه بود عزا مي‌گرفت و دغدغه‌اي هم نداشت. همچنين اگر نهضت ملّي ايران بود (صفّاريان و . . . ) اين روز را جشن مي‌گرفت. امّا اين نهضت ايراني شيعي روز عاشورا را عاشورا و روز بعد (يازدهم محرم) را نوروز گرفتند. اين امر نشان مي‌دهد که اين نهضت نمي‌خواهد هيچ يک ( ملّيت و مذهب) را فداي ديگري کند.15
بدين گونه در دوران صفوي نوعي دولت ملّي درايران پديد مي‌آيد امّا اين دولت ملّي با دولت ملّي درعصر جديد، که خاستگاه آن اروپا بود، هم شباهت دارد و هم تفاوت هاي اساسي. ازجمله اين که اين دولت ملّي از بالا و با زوربازوي قبايل ترکمان برپا مي‌شود و ملّت و جامعه مدني در پيدايي آن نقشي ندارد. گذشته از آن، ملاک تعيين هويّت توده هاي مردم، اسلام و تشيّع و اجتماعات کوچک محلي و طايفه اي است.
اين گونه هويّت حتي تا به امروز هم درميان قبايل و روستاهاي دورافتاده و به‌خصوص درميان سالمندان آنان رواج دارد. امّا مفهوم ايران و دولت ايران و کشور ايران يا ممالک محروسه ايران براي ديوانيان و اهل قلم و شمشير و دانشوران روشن است. دراين جا هم باز بايد به اين نکته اساسي توجّه داشت که حتّي درمغرب زمين هم که مفهوم ملّيت با بروز انقلاب هاي ملّي پديد آمده است، موضوع ملّيت و هويّت ملّي از اشتغالات ذهني سرآمدان سياسي و روشنفکران و طبقه متوسّط جديد است. توده هاي مردم و روستائيان در آن کشورها نيز کمتر به اين گونه مباحث و مسائل تعلّق خاطر دارند. درايران نيز بطور طبيعي اهل قلم و اهل شمشير ازحاملان اصلي مفهوم ايران بوده اند. اهل‌قلم از نظر فکري و انتقال مواريث فرهنگي و ادبي و راه و رسم کشورداري و اهل شمشير ازنظر سياسي و نظامي به ايران و تداوم آن خدمت کرده اند. گذشته از آن، درايران، به سبب سنّت نقّالي و شاهنامه خواني و رواج داستان هاي اساطيري و تداوم آداب و رسوم قديم ايراني، توده هاي مردم نيز نوعي آگاهي به رگ و ريشه و اصل و نسب اساطيري خويش داشته اند که شايد درميان ساير ملل کم نظير باشد.

3. بحران هويّت
درعصر جديد که دولت هاي ملّي ابتدا در اروپا و آنگاه در امريکا و آسيا و آفريقا سر برآوردند و مفاهيم جديد ملّت و دولت ملّي" رونق پيدا کرد، در ايران نيز مفهوم تازه "وطن و ملّت " وارد کلام سياسي روشنفکران عصر روشنگري ايران شد و در انقلاب مشروطه و پس از آن رواج پيدا کرد. مّا درست درهمان زمان که هويّت ايراني"، به عنوان نوعي ناسيوناليزم ابتدايي، به مفهوم "هويّت ملّي ايراني" درمعناي امروزين آن تکامل پيدا کرد، نطفه "بحران هويّت" درميان اقوام ايراني بسته شد و به مرور زمان به گونه بيماري مزمن درآمد. بحران هويّت در اين دوران با دو بُعد متفاوت نمايان مي‌شود. يکي مسئله پيدايش "هويت قومي" است همراه با گرايش به خودمختاري "ملّي" ميان آن دسته از اقوام ايراني که بخشي از آنان در بيرون از مرزهاي ايران زندگي مي‌کنند، يعني آذري‌ها، کردها، بلوچ ها، ترکمن ها، و اعراب سواحل خليج فارس. دوّم پيدايش مفاهيم گوناگون از "هويّت ملّي" است برمبناي برداشت هاي متفاوت از "دولت ملّي"، و "جامعه مدني"، و "گروههاي قومي" و رابطه " ملّيت و مذهب."

پيدايش هويّت "قومي- زباني"
گرايش هاي استقلال طلبانه "قومي-زباني"درميان اقوام ايراني، همچون ديگر مناطق جهان، به صورت عکس العملّي در برابر تشکيل"دولت ملّي" از اوايل قرن کنوني پيداشد. تا اواخر قاجاريه، که دولت مرکزي به شيوه امپراطوري اداره مي‌شد و دخالت چنداني در امور داخلي ايالات و ولايات نداشت، همان هويّت سنّتي ايراني درميان اقوام ايراني، به خصوص درميان آذري ها امري پذيرفته بود و هيچ يک از اقوام درفکر استقلال ملّي و يا خودمختاري قومي نبودند. در بيشتر مناطق شمار اندکي از ماموران دولت مرکزي سرکار بودند و بيشتر امور محلي را منتقدين هرمحل اداره مي‌کردند. زبان فارسي هم به عنوان زبان اداري و ادبي و هنري به طور طبيعي پذيرفته بود، همچنان که در امپراطوري عثماني و شبه قاره هند هم تا قرن نوزدهم چنين بود.
با پيدايش دولت مقتدر مرکزي و قوام‌گرفتن "هويّت ملّي ايراني" وضع تازه اي پديد آمد که از مقتضيات سياسي عصر جديد بود و ربطي به فرد خاص و يا دولت به خصوصي نداشت. وضع جديد خواه ناخواه توازن و تعادل ديرپاي سنّتي ميان "گروه هاي قومي-زباني" را برهم مي‌زد. اين امر به خصوص در مورد آذري ها مصداق داشت. تا اواخرقاجاريه، خاندان سلطنت و اهل شمشير و غالب واليان و حکّام و طبقه حاکم به آذري ها اختصاص داشت، در حالي که فارس ها، که به زبان آذري هم سخن مي‌گفتند، اهل قلم بودند. آموختن زبان فارسي نيز براي آذري‌ها امري طبيعي و سنّتي بود و قشرهاي با سواد ديواني و روحاني و تجّار با ميل و رغبت به آن روي مي آوردند. آنان بي‌شبهه به هويّت ايراني" خود افتخار مي‌کردند و هيچ مسئله‌اي در اين باب نداشتند. حتي رعايا هم چون خود را رعاياي پادشاه ايران مي‌دانستند به "هويّت ايراني" خويش آگاهي داشتند. در باره "هويّت ايراني" آذري هاي دوسوي رود ارس، سيد حسن تقي زاده شرح گويايي دارد:
در آن زمان درهمه ولايات مسلمان نشين قفقاز تعليم و تربيت مردم بيشتر دست آخوندها بود و عيناً مثل ولايات آذربايجان با سوادها فارسي و شرعيات ياد مي‌گرفتند و مکاتبات به فارسي بود. . . و مردم آن نواحي . . . خود را مثل ايراني مي‌شمردند و در واقع پيرمردان کهن آنجا در عهدي متولد شده بودند که آن ولايات جزو ايران بوده است. پدر من . . . خود را ايراني کامل مي‌شمرد.16
آنگاه تقي زاده داستاني نقل مي‌کند از پيرمردان دهي به نام "ياجي" درآن سوي رود ارس که در ميدان ده نهال هاي چنار کاشته و هر روز آن ها را مراقبت و آبياري مي‌کنند و در پاسخ اين که: اين چنارها سال هامي‌خواهدکه درخت تناور و سايه دار شود و شما با اين سن و سال رشد و بزرگي آن ها را نمي بينيد، پيرمردها گريه [مي‌کنند و مي‌گويند] ما از خدا همين قدر عمر مي‌خواهيم که اين چنارها بلند و تناور شوند و اين جاها باز ملک ايران گردد و مامورين مالياتي ايران اين‌جا براي جمع ماليات بيايند و ما قادر به اداي دين مالياتي خود نباشيم و آن مامورها پاهاي ما را به اين چنارها بسته شلاق بزنند.17
درقرن بيستم تحوّلي دروني درايران و دو تحوّل در آذربايجان روسيه و امپراطوري عثماني دگرگوني هاي ژرف در هويّت قومي آذري ها پديد آورد. تحوّل دروني از هنگامي آغاز شد که با برافتادن قاجاريه و تأسيس آرتش نوين در ايران آذري ها موقعيت ممتاز خود را از دست دادند و در رديف "فارس ها" قرارگرفتند. البتّه در دوران جديد نه تنها کوچکترين تبعيض قومي در نظام مراتب اجتماعي و جابجائي طبقات و دستيابي به مقامات عاليه و مواهب مادي برعليه آذري ها وجود نداشته است، بلکه آذري ها بيش از سهم خود از نظر تناسب جمعيّت در ميان نخبگان سياسي و اقتصادي و فرهنگي جاي گرفته‌اند. با اين همه اين احساسي که "فارس ها" بر آن ها تفوق يافته اند و به‌سبب تأسيس دولت ملّي جديد برنامه همسان کردن فرهنگي و زباني را دنبال مي‌کنند و در عصري که گروه بزرگي از جمعيت در سنين تحصيلات دبستاني و دبيرستاني بايد به مدارس فارسي زبان بروند از عوامل اصلي نارضايي آنها شده است.
امّا نيروي محرّکه عمده اين نارضايي تحوّلاتي بود که در جهت رشد ناسيوناليزم آذري در آذربايجان روسيه و در جهت ناسيوناليزم ترک در امپراطوري عثماني پديد آمد و موجب تشديد و تقويت ناسيوناليزم آذري‌هاي ايران در اين قرن گرديد. ناسيوناليزم قومي در آذربايجان روسيه به سبب رشد سريع‌تر منطقه و تکامل دولت ملّي و ناسيوناليزم روسي-مسيحي زودتر از پيدايش هويّت قومي در آذربايجان ايران پديد آمد. امّا ناسيوناليزم ترک، که امپراطوران عثماني کاملاً بدان بي اعتنا بودند -و حتّي آن را تحقير مي‌کردند- از اواخر قرن گذشته و اوايل قرن حاضر درميان ترکان جوان رشد کرد و مآلاً به تأسيس "دولت ملّي ترکيه" بر ويرانه امپراطوري عثماني و گسترش آرمان هاي پان‌تورکيسم انجاميد. از همين دوران بود که زبان فارسي نيز موقعيت خود را به‌عنوان زبان ادبي و ديواني در امپراطوري عثماني از دست داد و زبان ترکي اسلامبولي درهمه زمينه ها جاي آن را گرفت. بدينسان، تحوّلات داخلي از يکسو و برآمدن ناسيوناليزم در آذربايجان روسيه و پان تورکيسم در ترکيه، از سوي ديگر، به احساس هويّت قومي باگرايش‌هاي "ملّي" درميان آذري هاي ايران دامن زد و با انقلاب اسلامي در ايران و استقلال آذربايجان شوروي و تحريکات پان‌تورکيست ها تنش هاي "ملّي-قومي" در آذربايجان به اوج خود رسيد.

ناسيوناليزم قومي درکردستان نيز ازپديده هاي اوايل قرن حاضر و از پيامدهاي استقرار "دولت هاي ملّي" در ايران و ترکيه و عراق است. با اين که اين هرسه دولت کردهاي سرزمين خودرا سرکوب مي‌کنند امّا هرکدام سياست خاصي در برابر مسئله کردستان دارند. ترک ها اساساً کردهاي ترکيه را "ترکان کوهي" مي شناسند و هويّت قومي مستقلّي به عنوان " قوم کرد" براي آنان قايل نيستند و هرنوع جنبش استقلال طلبانه اي را به شدت سرکوب مي‌کنند. عراقي ها نيز نشان داده اند که اگر دستشان آزاد باشد به هيچ ملاحظه‌اي پاي بند نيستند و تا حد امهاء قبايل کرد پيش خواهند رفت.
امّا در ايران وضع کردان در مقايسه نسبتاً بهتر است. زيرا هم مردم ايران نسبت به کردان احساس علاقه خويشاوندي دارند، هم زبان کردي با زبان فارسي از تنه يک درختند و هم به طور نسبي رفتار دولت ايران نسبت به کردان در مقايسه با رفتار دو همسايه ديگر معتدل تر بوده است. با اين همه، نارضايي کردان اهل سنّت از سياست هاي مذهبي رژيم ايران، و ترور رهبران برجسته کرد و ادامه تنش ميان نيروهاي دولتي و نيروهاي محلّي از آغاز انقلاب -که به استمرار نوعي جنگ و گريز داخلي در اين منطقه انجاميده- از يکسو، و تأسيس دولت خودمختارکردستان در عراق، از سوي ديگر، کردستان ايران را کانون اصلي بحران قومي در ايران کرده است.
ازکانون هاي ديگر بحران روابط قومي بلوچستان است که مقدّمات آن به‌خصوص از نيمه قرن کنوني فراهم آمده و با انقلاب اسلامي و خصومت هاي ميان بلوچ هاي سنّي و دولت شيعي شدت گرفته است. قبايل ترکمن نيز با فروپاشي رژيم پيشين و ايجاد مراکز متعدّد قدرت در اوايل انقلاب، به ابتکار سازمان هاي چريکي چپ (فدائيان خلق) سر به شورش و خودمختاري گذاشتند. اما شورش آنان با سرکوب خونين تني چند از رهبران چريک ها در ترکمن صحرا به پايان رسيد.
اعراب خوزستان و سواحل شمالي خليج فارس نيز، که از راه راديوها و تلويزن هاي عربي متأثر از فرهنگ عرب هستند، با پيدايش و استقرار ناسيوناليزم ايراني و دولت هاي ملّي در منطقه علاقمنداندکه هويّت مستقلي براي خود داشته باشند.

مفاهيم متفاوت "هويّت ملّي ايراني"
روشنفکران عهد مشروطه در جستجوي مفاهيم تازه سياسي به تفسير همان مفهوم قديمي"ايران" و هويّت چند هزارساله ايراني دست مي‌زنند و مي‌کوشند تا تحوّلي انقلابي در مفهوم ملّت و ملّيت و هويّت ملّي پديد آورند. به‌جاي اين که هويّت ايراني را در شاهنشاهي ايران و يا قلمرو پادشاهي ايران و ملّت را "اتباع و رعاياي" پادشاه ببينند آن را در ملّت چند هزار ساله‌اي مي‌بينند که ناگهان از حالت تبعه و رعيّت (که چون گله گوسفند مطيع و منقاد پادشاه است) به شهروندان آزاد که در جامعه مدني متشکّل شده اند، استحاله پيدا کرده و بر اعمال و رفتار پادشاه و کارگزاران حکومت نظارت مي‌کند. اين آرزوي جوانان عهد روشنگري در يک قرن پيش به‌جايي نرسيد و امروز، در آستانه سال 2000، نيز چندان خبري و اثري از جامعه مدني و شهروندان آزاد در ايران نيست. امّا انقلاب مشروطه، فکر آزادي و دمکراسي را وارد جامعه روشنفکري ايران کرد و جناحي بالنسبه نيرومند پديد آورد که درجريان هاي گوناگون سياسي و اجتماعي منشأ اثر بوده است. اين جناح از روشنفکران ايران هويّت ملّي را هويّت شهروندان آزاد ايراني مي‌دانند و برآنند تا حقّ حاکميت ملّت را، که دستگاه هاي حاکم در يک قرن اخير غصب کرده اند، به صاحبان اصلي آن يعني به جامعه مدني بازگردانند.18
ازسوي ديگر در دوران پهلوي مفهوم ديگري ازهويّت ملّي به عنوان ايدئولوژي رسمي دستگاه پادشاهي ساخته و پرداخته و تبليغ شد. دراين کلام هويّت ملّي همان مفهوم کهن "ايرانشهر" است که حافظ و نگاهبان آن نظام شاهنشاهي است. درواقع، همان ايده باستاني "قلمرو پادشاهي ايران" و مفهوم "فرّ ايزدي پادشاه ايران" در دوره ساساني است که محور هويّت جمعي مي‌شود. به سخن ديگر، هويّت ملّي با نظام پادشاهي تعيّن پيدا مي‌کند و نه بر پايه آزادي شهروند. از سوي ديگر، گروهي با اين تصوّر از هويّت ملّي چنان راه افراط پيش مي‌گيرند که از نژاد پاک آريايي سخن مي‌گويند و هويّت ايراني را با نژاد مشخّص مي‌سازند. حال آن که اقوام ايراني در چند هزاره با نژادهاي گوناگون درهم آميخته اند و سخن گفتن از نژاد آريايي سخني به گزاف است. دراين جا توجّه به دو نکته اساسي ضرورت دارد. يکي اين که در دوران پهلوي نه تنها گونه اي دولت ملّي در ايران ساخته و پرداخته شده است بلکه بر اثر گسترش سواد و مخابرات و ارتباطات و رشد شهرنشيني و تحرّک جغرافيايي جمعيت و پيدايش قشر وسيع روشنفکران و طبقه متوسط، آگاهي ملّي و احساس تعلّق به يک واحد بزرگ ملّي تا حد زياد توسعه يافته است. امّا غالب روشنفکران اين دوران نه تنها تعلّق خاطري به مفهوم پادشاهي هويّت ملّي پيدا نکردند بلکه به مفاهيمي عنايت داشته اند که در برابر آن پديد آمده است. يکي از شايع ترين اين باورها همان اعتقاد به هويّت ملّي شهروندان آزاد است که بدان اشاره کرديم و ديگري اعتقاد به هويّت خلق ها و مردم ايران است که سازمان‌هاي چپ ايراني آن راتبليغ مي‌کنند. از همين روست که هواداران حقّ حاکميّت مردم برسلطنت‌طلبان خرده مي‌گيرند که چرا هويّت ملّي ايرانيان را با تداوم تاريخي نظام شاهنشاهي معيّن مي‌کنند.
يکي از تضادهاي عمده عصر پهلوي آن بود که از يکسو رشد شهرنشيني و گسترش آموزش و پرورش و رسانه‌هاي همگاني و اشاعه افکار نو، فشار فزاينده اي براي احراز منزلت شهروندي درميان قشرهاي نوپاي جامعه پديد آورده بود و از سوي ديگر پاسخ پادشاهان پهلوي به خواست‌هاي آنان همان پاسخ پادشاهان پيشين به اتباع حکومت بود.19
سومين ديدگاه از هويّت ملّي به گروههاي چپ تعلّق دارد که به جاي "ملّت ايران" از مفهوم "خلق هاي ايران" استفاده مي‌کنند و ايران را کشوري کثيرالملّه مي‌دانند و مسئله "ملّيت‌ها" را پيش مي‌کشند و برخودمختاري خلق ها پا مي‌فشارند. اين گروه‌ها درجريان انقلاب بي درنگ در ترکمن‌صحرا علم استقلال خلق ترکمن را برافراشتند و آنگاه بيشتر سازمان هاي چپ دفتري يا پايگاهي درکردستان برپا کردند و درصحنه جنگ هاي کردستان فعّالانه شرکت جستند. برخي از اين گروه‌ها تا به امروز درمنطقه حضور دارند.20
چهارمين گونه هويّت ايراني تلفيق هويّت ملّي با هويّت ديني است. علي شريعتي و مهندس مهدي بازرگان و تاحدّي آيت الله مرتضي مطهري پيام‌آوران هويّت ايراني-اسلامي هستند. علي شريعتي ملّت و ملّيت را براساس فرهنگ مشترک ملّي تعريف مي‌کند و از اين‌رو آن را در رابطه‌اي تنگاتنگ با دين و آئين مي‌بيند:
درطي 14 قرن همراهي تاريخ ايران و اسلام، فرهنگي غني و گسترده پديد آمده است که درآن، هيچ يک را نمي‌توان از ديگري بازشناخت. فرهنگ ايراني بدون اسلام جستن، به همان اندازه محال است و غير قابل تصور، که فرهنگ اسلامي را بدون ايران ديدن.21
شريعتي هويّت ايراني را بر اين دوپايه استوار مي‌بيند و رهايش از «باخودبيگانگي ملّي و فرهنگي» را در پناه جستن به ملّت ايران و تشيّع ايراني مي‌يابد. مهندس بازرگان نيز همين فکر را دنبال مي‌کند و مثلاً درمقاله «نهضت ضد ايران» مي‌گويد:
ملّي گرايي و حتي ملّي بودن و ملّيت در رديف ضد انقلاب و ضد اسلام درآمده . . . چنين تبليغ شده که علاقمندي به ايران و دفاع از حقوق و حيثيت ملّت ايران و از استقلال و اعتلاي مملکت که همان ملّي بودن است مخالفت با خداپرستي دارد و منافي با جنبه جهاني عام اسلام است . . . دفاع از خاک وطن و از هموطنان نه تنها گناه نيست بلکه به‌خاطر آن جهاد واجب شده است. . . پس نبايد ملّت پروري و ايران دوستي را از مسلماني جداکنيم و اسلام را ضد ايران دانسته خود ويرانگري نماييم. انکار ملّيت و تکفير ايراندوستي جزء ديگري از نهضت ضد ايران و برنامه خود ويرانگري و ضد انقلاب است.22 اين ديدگاه از هويّت ملّي در اصل با ديدگاه نخست از هويّت ملّي (ديدگاه آزاديخواه ملّي) خويشي دارد. چرا که هم شريعتي و هم بازرگان هوادار رشد جامعه مدني و حقّ حاکميّت مردم‌اند.

پنجمين ديدگاه، که بعد از انقلاب تبلور يافته، هويّت ملّي را در هويّت امّت اسلامي ايران مي‌بيند. دراين ديدگاه همه انواع عمده حکومت هاي انساني فاقد مشروعيت و عاجز از حل و عقد مسائل انساني است. از حکومت اليگارشي و سلطنتي و حکومت استبدادي گرفته تا مردمسالاري. دربرابر حکومت هاي انساني، حکومت الهي جا دارد که درآن ملّت و هويّت ملّي معنايي ندارد و ملّت به عنوان امّت درنظر مي‌آيد که کارگزاران آن مجتهدان و فقها هستند. اين امّت داراي حقّ حاکميّت نيست بلکه نيازمند راهنمائي و رهبري و ولايت است.

دراين‌جاست که تعارض ميان حقّ حاکميّت مردم يا حقّالنّاس درمعناي امروزين آن و حاکميت فقيه به نيابت ولي عصر يا حقّالله ظاهر مي‌شود. اين ديدگاه از هويّت ملّي با هرچهار ديدگاه پيشين در ستيز است. امّا دومطلب را از نظر نبايد دور داشت. يکي اين که، گروهي از هواداران اين نظر ولايت فقيه را امري تاريخي و قبايي برازنده قامت آيت‌اله خميني مي‌دانند و پس از او برحقّّ حاکميت دموکراتيک اسلامي ايران، که همان ملّت ايران است، پاي مي‌فشارند و از مفاهيمي چون رشد و توسعه ديني سخن مي‌گويند. اين نظر هم مورد حمايت جمعيت دفاع از آزادي و حاکميّت ملّت ايران است و هم مورد حمايت جناح راديکال رژيم، که درجريان تشکيل مجلس چهارم آن را به حاشيه رانده اند. حکومت با پذيرش اصل مصلحت نظام درامر قانونگذاري، به گونه اي فزاينده گرايش هاي دنيوي پيدا کرده و ناچار است که درچارچوب دولت ملّي عمل کند و جهان وطني اسلامي را تا زمان نامعلوم ناديده بگيرد. به خصوص آن که خصومت و رقابت کشورهاي اسلامي عرب و ترک با جمهوري اسلامي، رهبران آن را بيش از پيش از فکر اتّحاد امّت اسلام به فکر تماميّت ارضي کشور سوق مي‌دهد.

درگيري بنياني ديگر چگونگي همسازي هويّت ايراني با هويّت انسان امروزي است. هواداران هريک از انواع هويّت ملّي به گونه‌اي با اين مشکل درگير مي‌شوند. هواداران چهار گروه اول بدون آن‌که با ناسازگاري شالوده اي ميان آن دو بينديشند هرکدام به نوعي تلفيق ميان آن ها دل مي‌بندند. هواداران سنّت‌هاي اسلامي نيز يا با ضربه تکفير با پديده اي که بنام «تهاجم فرهنگي غرب» خوانده مي‌شود روبرو مي‌شوند و يا با مددگرفتن از انديشه فلاسفه سنّت‌پرست غربي، همچون مارتين هايدگر، به نقد و ردّ مدرنيته و پايه هاي انسانمدارانه آن مي‌پردازند. بدين گونه ردّ و نفي غرب با ردّ و نفي دموکراسي و حقوق بشر و همه دانش هاي اجتماعي و فرهنگي غربي و درکنار آن شرق‌شناسي و ايران شناسي نيز همراه مي‌شود. بديهي است که در برابر نفي مظاهر فرهنگ غربي پذيرش دستاوردهاي علمي و فرهنگي غرب نيز در ميان متفکّران اسلامي هواداراني پيدا مي‌کند و برخورد عقايد و آراء دراين زمينه بسيار گرم و با اهميّت مي‌شود.

بدين گونه ما با انواع گوناگون و متضاد از مفهوم ملّيت و هويّت ملّي و قومي روبرو هستيم که از سوي گروه‌هاي سياسي و اجتماعي گوناگون تبليغ مي‌شود و اين درحالي است که درآستانه سال 2000 ايران با بحران بزرگ تجزيه روبروست. دراين جا اين سؤال پيش مي‌آيد که آيا هيچ وجه مشترکي ميان اين گرايش هاي متضاد از مفهوم ملّت و هويّت ايراني وجود دارد؟ و اگر پاسخ به اين سؤال مثبت است آيا برخورد عقايد و آراء مي‌تواند به روشن کردن مواضع هريک و وجوه اختلاف و موارد اتّفاق ميان ديدگاه هاي گوناگون مدد کند؟ و اگر اين کار صورت پذيرد آيا امکان حداقلي از تفاهم بر سر مسائل مشترک وجود دارد؟ آنچه در بادي امر به نظر مي‌رسد آنست که هواداران همه اين گرايش ها، به تفاريق، خود را ايراني مي‌دانند و با اين نام خود را مي شناسند و به هويّت ايراني خودمباهات مي‌کنند و به فرهنگ ايراني و زبان فارسي مهر مي‌ورزند. گرچه اينان هرکدام برگوشه اي و جنبه اي ازهويّت ايراني بيشتر پاي مي‌فشارند ولي وجوه اشتراک اين ديدگاهها را نبايد دست کم گرفت، بايد آن‌ها راباز شناخت و بر آن ابعادمشترک پاي فشرد و برسر آن ها و هنگام مطرح شدن آن‌ها ازدشمني چشم پوشيد و با سعه صدر و تساهل و مداراي فرهنگي و سياسي به بحث و گفتگو نشست و از برخورد عقايد و آراء سود جست.

-------------------------------------------------------------
پانوشت‌ها:
1. بر اساس نظريه اي دور از ذهن، هويّت ايراني «حاصل يک بحث آکادميک قرن هجدهم اروپاست که برخي ازمستشرقيني که در خدمت استعمار بودند در دو سه قرن پيش مطرح کردند». ن. ک. به: پانويس صفحات233، ايران‌شناسي، سال 4، شماره 2، تابستان 1371
2. ن. ک. به: کتاب با ارزش جرالدو نولي درباره ايده ايران.
Gheraldo Gnoli, The Idea of Iran: An Eassay on Its Origin, Roma, Instituto Italiano per il Medio ed Estremo Oriente,1989.
گزيده‌اي از اين اثر در همين شماره ايران نامه آمده است.
3. براي بررسي پيدايش مفهوم ملّت و ملّيت در دوران معاصر. همچنين ن. ک. به: آثار زير:
Eric Hobsbawm, Nations and Nationalism Since 1780 , Cambridge University Press, 1998, p.137; B. Anderson, Imagined Communities, London, 1992; A. Smith, Theories of Nationalism, London, 1983; E. Gellner, Nations and Nationalism, Oxford,1983.
4. ن. ک. به آراء 43 تن از روشنفکران ايراني مقيم اروپا و امريکا درباره هويّت ايراني، زيرعنوان «کيستيم و از کجائيم؟» در مجله مهاجر، چاپ دانمارک، سال 8، شماره 72-71، فروردين 1371، صص 35-17. نيز ن.ک. به: 5 مقاله درباره «زبان و هويّت ملّي» از نجف دريابندري، نادر نادرپور، محمدعلي سپانلو، احمدکريمي حکّاک و داريوش آشوري در کتاب نيما، لوس‌آنجلس، شماره 3، پائيز 1369، صص 72-3؛ جلال خالقي مطلق و جلال متيني، «ايران درگذشت روزگاران،» ايران‌شناسي، سال 4، شماره2، تابستان 1371، صص 268-333؛ چنگيز پهلوان، «کالبد شکافي يک بزرگداشت»، ايران نامه، سال 10، شماره 2، بهار 1371، صص 297-223. همچنين ن. ک. به: شماره ويژه فصلنامه گفتگو در باره «ايراني بودن»، فروردين 1373، شماره 3.
5. براي بحث جالبي درباره‌ي پيدايش و تحوّل هويّت قومي درتاريخ ملل مسيحي و کشورهاي اسلامي‌که اشاره هايي نيز به هويّت ايراني دارد. ن. ک. به :
John A. Armstrong, Nations before Nationalism, Chapel Hill: The University of North California Press,1982.
6. ن. ک. به: مجموعه مقالات زير که حاوي نظريات و برخورد عقايد و آراء تني چند از محقّقان اروپايي و آمريکايي در زمينه هويّت ملّي است و کتابشناسي سودمندي نيز به‌دست مي‌دهد:
Peter Boener, ed, Concepts of National Identity: An Interdisciplinary Dialogue, Baden-Baden, Nomos, Verlagsgesellschaft,1986.
همچنين ن. ک. به:
Louis L. Snyder, Encyclopedia of Nationalism, New York, Paragon House,1990.
اين دانشنامه مباحث و عناوين گوناگون در باره ملّت و ملّيت و ملّيت‌گرايي، و انواع جنبش هاي ملّي و شخصيت هاي ملّي و صاحب‌نظران مبحث ملّيت را معرفي کرده و براي آشنايي به اين گونه مباحث بسيار سودمند است. در تدوين بخش اول اين مقاله از عناوين مختلف اين دانشنامه در باره ملّت و ملّيت و کاراکتر ملّي، و ناسيوناليسم ايلي استفاده شده است. براي بحث جالبي در باره رابطه هويّت قومي با هويّت ملّي ن. ک. به:
Paul R.Brass, Ethnicity and Nationalism: Theory and Comparison, London, Sage Publications,1991.
7. ن. ک. به کتاب نولي و به: و. بارتلُد، «درباره تاريخ حماسه، ملّي ايران»، ترجمه کيکاوس جهانداري، در هفتاد مقاله: ارمغان فرهنگي به دکتر غلامحسين صديقي، گردآورنده يحيي مهدوي و ايرج افشار، تهران، انتشارات اساطير، 1369، صص 60-23.
8. در اوستا نخستين انسان کيومرث است، امّا در شاهنامه کيومرث به عنوان نخستين پادشاه معرفي شده است. آنچه در اين بخش درباره پيدايش ايران و انيران از شاهنامه آمده است به نقل از ابوالقاسم فردوسي، شاهنامه، به کوشش جلال خالقي مطلق، با مقدمه احسان يارشاطر، دفتر يکم، نيويورک 1366، صص 155-104 است.
9. ن. ک. به: حمدالله مستوفي، نزهة القلوب، به کوشش محمد دبير سياقي، تهران، 1336، صص 20-19، که شرحي درباره نظريه‌هاي ايراني و يوناني و هندي و عربي درباره وضع جغرافيايي ايران دارد. نيز ن. ک. به:
G. Gnoli, "Avestan Geography", in Encyclopedia Iranica, 11, pp, 44-47.
10. احسان يارشاطر، «چرا درشاهنامه از پادشاهان ماد و هخامنشي ذکري نيست؟،» ايران‌نامه، سال 3، شماره 2، زمستان 1363، صص 213-191.
11. محمدبن جرير طبري، تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 1، تهران، 1352، ص 99.
12. گرديزي، زين الاخبار، به کوشش عبدالحي حبيبي، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1347، ص 255.
13. براي برخي از شواهد ن. ک. به: جلال متيني، «ايران در دوران اسلاميش،» ايران‌شناسي، سال 4، شماره 2، تابستان 1371، صص 268-243.
14. به عنوان نمونه ن. ک. به: سيدعلي مويد ثابتي، اسناد و نامه هاي تاريخي از اوائل دوره‌هاي اسلامي تا اواخر عهدشاه اسماعيل صفوي، تهران، کتابخانه طهوري، 1366، صص 193، 274، 315، 330، 322، 392، 422، 430. نيز ن. ک. به: عبدالحسين نوائي، اسناد و مکاتبات تاريخي ايران، تهران، بنگاه ترجمه و نشرکتاب، 2536، صص 578، 656، 701-702، 707. براي بحث جالبي درباره پيدايش دولت ملّي درايران از زمان ترکمانان آق قويونلو ن. ک. به: والتر هيتس، تشکيل دولت ملّي درايران: حکومت آق قويونلو و ظهوردولت صفوي، ترجمه کيکاوس جهانداري، تهران، انتشارات خوارزمي، 1362.
15. علي شريعتي، بازشناسي هويّت ايراني-اسلامي، تهران، زمستان 1361، صص 72، 73.
16. سيد حسن تقي زاده، زندگي طوفاني، به کوشش ايرج افشار، تهران، 1372، ص 147.
17. همان، ص 16.
18. از جمله ن. ک . به : پاسخ علي اصغر حاج سيدجوادي به سوال مجله‌ي مهاجر، سال 8، شماره 71-72، فروردين 1371، صص 22-21. نيز ن. ک. به: امير پيشداد و محمدعلي همايون کاتوزيان، ملّي کيست و نهضت ملّي چيست؟ ديماه 1359؛ و نهضت ملّي ايران و دشمنان آن، خرداد 1360.
19. براي تفصيل اين طرز تفکر ن. ک. به: اسدالّه علم، يادداشتهاي علم، ج1 ، ويرايش عليننقي عاليخاني، واشنگتن، کتابفروشي ايران، 1371. به خصوص ن. ک. به مقدّمه مشروح عاليخاني.
20. براي بررسي انتقادي ارزنداي از نظريه مارکسيستي و به خصوص لنيني در باره "مسئله ملّي" و نيز "مسئله ملّي در ايران" ن. ک. به سلسله مقالاتي که بابک اميرخسروي در مجله راه آزادي، شماره‌هاي 20 تا 26 (فروردين تا بهمن 1371) منتشر کرده است.
21. ن. ک. به: علي شريعتي، همان، ص 146.
22. مهندس مهدي بازرگان، «نهضت ضد ايران،» کيهان، 23 شهريور 1359، به نقل از دکتر محمود افشار، «وحدت ملّي و تماميت ارضي،» آينده، سال 6، شماره 12-9، آذر- اسفند 1359، ص مکرر 655.

# پروفسور احمد اشرف استاد جامعه شناسی و محقق در امریکا.
منبع مقاله:نشریه بنیاد مطالعات ایرانی

منبع: سایت جامعه شناسی ایران

(بخش 1)

 


استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است