ژان
فرانسوا رول
مترجم دكتر عزت الله فولادوند
آينده پرخطر دموكراسى
رئيس جمهور كنونى
لهستان، الكساندر كواس نى يِوسْكى( [1])، تا همين اواخر
يكى از مأموران مخفى دستگاه كمونيستى و طرفدار اتحاد شوروى
و همدست ژنرال ياروزِلْسكى بود. ولى اكنون هنگامى كه مى
خواهد در پايتخت خطاب به هموطنان سخن بگويد، در ميدان رانلد
ريگان سخنرانى مى كند، روبروى ساختمان عظيمى به سبك معمارى
زمان استالين كه قبلاً اداره مركزى حزب كمونيست بود و امروز
بورس ورشو است.
سياست از سويى تابع قانون نتايج ناخواسته است و از سوى ديگر
تابع قانون احتمالات بعيد. چيزهايى كه پانزده سال قبل هيچ
فيلم سازى كه درباره آينده فيلمهاى علمى تخيلى بسازد جرأت
نداشت به مردم عرضه كند، اكنون نه تنها به حقيقت پيوسته
اند، بلكه پيش پا افتاده شده اند. پيش چشم خود ما تاريخ
با طنزهاى تلخ و شيرين آنچنان ميان برى زده است كه امروز
مى توان به دلايل قوى به آينده دموكراسى ابراز خوش بينى
كرد. آدمى به اين وسوسه دچار مى شود كه واقعاً باور كند
قرن بيستم اگر نگوييم با پيروزى دموكراسى، دست كم با تغيير
جهت عمومى بشر به سوى دموكراسى پايان يافته است.
البته من هم كاملاً با خوش بينى موافقم، اما به يك شرط :
كه هميشه به ياد داشته باشيم كه قانون احتمالات بعيد ممكن
است در جهت معكوس نيز با سرعت هرچه تمامتر به كار بيفتد.
در پايان قرن نوزدهم محال بود كسى پيش بينى كند كه قرن بيستم
به چنگ توتاليتاريسم خواهد افتاد. حتى خود اصطلاح «توتاليتاريسم»
به معناى واقعيتى كه در تاريخ هرگز به تجربه بشر نيامده
بود، هنوز وجود نداشت.
حساب ساده اى كه گذشت زمان را به بخشهاى يكصد ساله تقسيم
مى كند مصنوعى است و بهتر است رها شود. در چشم انداز واقعى
تاريخ، قرن نوزدهم، چنانكه بارها گفته شده، از 1815 تا 1914
به درازا كشيد، و قرن بيستم از 1919 تا 1989.
پس از آشوبهاى ناشى از انقلاب كبير فرانسه و عهد ناپلئون،
اروپا از 1815 عملاً تا پايان قرن ثبات داشت. البته جنگ
و انقلاب و كودتا هنوز بود، ولى در همه كشورهاى اروپايى
دموكراسى در جهتى افتاده بود كه پيوسته سرعت گامهايش بيشتر
مى شد. از آن جمله بود : تعميم فزاينده حق رأى و نمايندگى
در انتخابات، حق عضويت كارگران در اتحاديه ها، آغاز سياستهاى
رفاه اجتماعى، آزادى بيان و آزادى رجوع به مراجع قانونى،
استقلال فرهنگى، تضمين حقوق فردى در برابر خودسريهاى دولت،
با سواد شدن توده ها و گسترش آموزش و پرورش. از همان زمان،
دموكراسى آمريكا به روايت ]دولتمرد و متفكر سياسى فرانسوى[
توكويل، سرمشقى براى اروپا معرفى مى شد. مستعمرات سابق در
آمريكاى لاتين به آزادى دست يافتند، گرچه مراحل بعدى تاريخشان
پُر هرج و مرج و آشوبزده از كار درآمد. حتى روسيه تزارى
آهسته آهسته ليبرال تر مى شد. اگر در 1900 از ناظرى بى طرف
درباره آينده سؤال مى شد، او بدون شك با توجه به كليه دلايل
پيش بينى مى كرد كه قرن بعد شاهد گسترش فزاينده دموكراسى
خواهد بود.
ولى چنين نشد. در سالهاى پس از جنگ جهانى اول، رژيمهايى
از نوع كلى «توتاليتاريسم» به وجود آمدند كه تا آن روز بى
سابقه بود: بلشويسم در 1917، فاشيسم در 1922 و نازيسم در
1933. وقتى مى گوييم «تا آن روز بى سابقه»، مقصود اين است
كه رژيمى كاملاً ممكن است غيردموكراتيك باشد، ولى توتاليتر
نباشد. حكومتهاى سلطنتى اروپايى در دوران پادشاهان مطلق
العنان، دولتشهرهاى يونان باستان به هنگام فرمانروايى جباران،
حكومت دولتشهرهاى ايتاليا در رنسانس ـ همه ديكتاتورى بودند،
اما توتاليتر نبودند. در يكايك اين ساختارهاى سياسى، اقتصاد
عمدتاً مستقل بود و حتى بالاترين مصدر اقتدار از شمول موازنه
قوا و نظارت فئودالى يا ناحيه اى يا مذهبى يا حقوقى يا دانشگاهى
خارج نبود. پژوهش علمى، تحقيق فلسفى و خلاقيت هنرى تقريباً
بى هيچ شرط و قيدى آزاد و اختيارى بود. هر جامعه اى به راه
خود مى رفت.
در مقابل، رژيم توتاليتر ذاتاً و مطابق تعريف به معناى سرپنجه
اى آهنين است كه سياست و اقتصاد و فرهنگ را به سود اقليتى
حكومتگر و خودگماشته در انحصار مى گيرد. اين رژيم انحصارگر
نيازمند دستگاهى با نيروى محرك ايده ئولوژى براى سركوب آزادى
فردى و نابودى فرهنگ است. ريشه هر توتاليتاريسمى يك «ايده»
است. اين زيرساخت ايده ئولوژيك و ناكجاآبادى يكى از عجيب
ترين ويژگيهاى همه توتاليتاريسم ها، يعنى حذف فيزيكى مردم
خود كشور ذيربط، را روشن مى كند. به محض اينكه عملى شدن
«ايده» بنيادى توتاليتاريسم دور از واقعيت و غيرممكن از
كار درآيد، آن اقليت حكومتگر و خودگماشته گناه شكست را به
گردن عناصر «ناسالمى» مى اندازد كه تقصيرشان تعلق به نژاد
يا طبقه اجتماعى خاصى است، و سپس شروع به «تصفيه» ميليونها
مردم بيگناهى مى كند كه حتى از مخالفان سياسى هم نيستند.
ايده ئولوژى مرده و زنده
ظهور رژيمهاى توتاليتر
در اروپا و بيشتر آسيا و بخشى از آمريكاى لاتين هرگز در
مخيله هيچ آينده شناسى در آغاز قرن بيستم نمى گنجيد. از
اين رو، اين فرض خردمندانه نيست كه فروپاشى كمونيسم پس از
1989 حتماً به گسترش اقتصاد آزاد در همه جا و به دموكراسى
به عنوان يگانه نظام سياسى در جهان خواهد انجاميد. چنين
استنتاجى ممكن است امرى قطعى از لحاظ منطق امور به نظر برسد،
ولى گردش كارها در قرن بيستم شاهدى است بر اينكه محرك عمده
تاريخ منطق نيست.
به اين جهت، من در يكى از كتابهايم در 1992( [2]) در برابر
زياده روى در خوش بينى و خيالبافى موضعى توأم با احتياط
اتخاذ كردم. درست است كه برخى از كشورهاى سابقاً كمونيست
گامهايى در جهت آزادى اقتصادى و سياسى و فرهنگى برداشته
اند ولى كشورهاى ديگر (و در رأس آنها روسيه) نتوانسته اند
از پيامدهاى گذشته كمونيستى خود فاصله بگيرند. روسيه هنوز
در سلطه اقليت حكومتگر يا «نومن كلاتورا»ى سابق است.( [3])
كشاورزى به دست استالين و جانشينان او و در نتيجه پيروى
از رهنمودهاى «علمى» ليسنكو( [4]) بكلى نابود شد، و هنوز
احيا نشده است. حكومت قانون تقريباً وجود ندارد. اقتصاد
بازار كه در اتحاد شوروى نيز به طور اعلام نشده در كار بود،
به صورت مافيايى كار و بارى پر رونق دارد.
در كشورهايى كه يا ديگر كمونيست نيستند يا، مانند چين، مى
خواهند از يوغ كمونيسم رها شوند، ايده ئولوژى ممكن است مرده
باشد، ولى در عمل امكان ريشه كنى شيوه هاى به ارث رسيده
از آن وجود ندارد. در مقابل، در كشورهايى كه هرگز كمونيست
نبوده اند، ايده ئولوژى از نو زنده شده است. از ويژگيهاى
دهه 1990 تا 2000، كوشش بى پايان و ابتكارهاى باور نكردنى
چپ بين المللى در كشورهاى دموكراتيك براى پرهيز از پند گرفتن
از شكست كمونيسم بوده است. البته اغلب حزبهاى كمونيست غربى
ناپديد يا به حاشيه رانده شده اند و نامهاى ديگرى برگزيده
اند و نظرياتشان را تغيير داده اند. حزبهاى سوسياليست يا
سوسيال دموكرات با پذيرفتن اقتصاد بازار و خصوصى سازىِ آنچه
ملى شده بود و آزاد كردن نرخ ارز، به ميانه روى ميل كرده
اند. ولى حتى در كشورهايى مانند آمريكا و بريتانيا كه حزب
كمونيست هميشه كوچك و به لحاظ سياسى ناچيز بوده است، مخالفان
سرمايه دارى و اقتصاد بازار همچنان در بحثهاى ايده ئولوژيك
دست بالا را دارند. كسانى كه در دسامبر 1999 در شهر سياتل
مانند چريكهاى شهرى به خيابانها ريختند، نشان دادند كه بناى
اعتراضشان به جهانى شدن بر جدلهاى ضد سرمايه دارى و مستقيماً
ناشى از خالص ترين صورت ماركسيسم است. موفقيت اين گروهها
و سازمانهاى غيررسمى و شبه مذهبى و غيردولتى در عرصه ايده
ئولوژى، از تنفرى عاميانه از جامعه باز سرچشمه مى گيرد كه
ضمناً منبع الهام آنهاست. رسانه هاى جمعى اروپا كمابيش همه
با شعارهاى آشوبگران همدل و همراه بودند و از شكست كنفرانس
سياتل استقبال كردند. اينجاست كه به امرى شگفت انگيز و متناقض
نما برمى خوريم. كمونيسم از درون منفجر شد، ولى پندى كه
برخى از رهبران عقيدتى سرشناس و پرنفوذ از آن واقعه گرفته
اند اين است كه سرمايه دارى و، از آن بالاتر، ليبراليسم
محكوم است. (غرض از ليبراليسم در اينجا البته همان معناى
مراد در واژگان سياسى سنتى اروپا، متضمن مفهوم مالكيت خصوصى
و آزادى سياسى و اقتصادى است.)
فهم پديده توتاليتاريسم ممكن نيست مگر با توجه به اين تز
كه بخش مهمى از هر جامعه مركب از افرادى است كه در گفتار
و كردار ديكتاتورى مى خواهند: يعنى مى خواهند يا خودشان
ديكتاتور باشند يا حيرت انگيزتر اينكه تابع ديكتاتور باشند
و به او تسليم شوند. از اين رو، دموكراسى هميشه با خطر روبروست.
تاريخ هرگز شاهد پايان وسوسه توتاليتاريسم نخواهد بود، زيرا
ريشه آن نه در فلان جبر يا موجبيت اجتماعى ـ تاريخى، بلكه
در سرشت آدمى است. خود ماركس هم توضيحى براى ماركسيسم ندارد.
________________________
[۱]. Aleksander
Kwasniewski. البته غرض رئيس جمهور لهستان چند سال پيش در
زمان نگارش اين سطور بوده است. (مترجم)
[۳]. nomenklatura. در كشورهاى
كمونيست گرچه اين امر رسماً اعلام نمى شد، حزب براى حصول
اطمينان از گماشتن افراد مورد اعتماد به سمتهاى حساس، اعم
از سياسى و ادارى و قضايى، و كنترل كامل امور، از ترتيبى
به نام «نومن كلاتورا» (لفظاً به معناى ناميده يا فهرست
نامها) استفاده مى كرد، يعنى كسانى كه نامشان در فهرست «خودى
ها» بود، و كسى بجز آنان به مشاغل مهم (و پر درآمد) منصوب
نمى شد. اعضاى نومن كلاتورا از بسيارى مزايا و امتيازاتى
بهره مند مى شدند كه مردم عادى از آن محروم بودند و طبقه
اى ممتاز در درون آن جوامع اسماً بى طبقه تشكيل مى دادند.
(مترجم)
[۴]. T.D. Lysenko (۱۹۷۶
ـ ۱۸۹۸). زيست شناس و متخصص كشاورزى شوروى، دشمن سرسخت دانش
ژنتيك كه در زمان استالين، ديكتاتور زيست شناسى آن كشور
بود و با نظريه هاى عجيب و نادرست زيان فراوان به كشاورزى
و پيشرفت علم در شوروى رسانيد. (مترجم)
منبع:
مجله بخارا > شماره ۵۳ > فلسفه > صفحات ۱۲۵ تا
۱۲۹