تلخیص
کنند ه :عا لیه شکر بیگی دكتراي جامعه شناسي،
نگارش :ايرج ساعي ارسي، تهران- 1385
پايان نامه جهاني شدن، مليت و هويت قومي در قوم آذري
( بخش 1 )
طرح
مسأله و تعريف موضوع: براي كنكاش
در موضوع حياتي براي ايران ، آنهم در بزرگ ترين و پوياترين
قوم كشور قوم آذري- نياز به تدفين فلسفي و جامعه شناختي
احساس مي شود . بحث جهاني شدن كه از دهههاي 1980 به بعد
در سطح جهاني مطرح شده است در پس خود فلسفه مدرنيته را دارد
.مدرنيته- نو كردن قاعده مندانه – نخست دريافت زيبايي شناسانه
داشت . فرهنگ اروپايي نخست در زيبا شناسي و سپس در ادبيات
بود كه از عنوان مدرنيته سخن گفت . مدرنيته به سرعت از حوزه
ادبيات خارج شده و از حوالي سال هاي 60-70 ميلادي فضاي جديدي
را اشغال كرد . نخستين آثار پيرامون پست مدرنيته در دهه
70 ميلادي پديدار شد . يعني ما پس از جنبش 69 شاهد پرستش
و ترديد از بنيادي ترين عناصر پايه گذار تمدن غرب هستيم
.
در حالي كه تمدن
غرب در ابتداي پيدايشش ، تلاش كرد تا آزادي را قانوني ،
و سپس آنرا در حد ممكن اجتماعي كند ، جنبش 1969 در انديشه
خصوصي كردن آن آزادي بود . به اين ترتيب بود كه ، از اين
دوران به بعد ، نوعي فردگرايي جديد در جوامع صنعتي رشد كرد
كه در پس آن كم كم منافع جمعي از منافع فردي جدا شد . دوران
گرايش به جمع گراي تقليل يافت . و هر چه بيشتر آزادي به
امر خصوصي بدل گرديد و ايدئولوژيهاي جمع گرايي اعتبار خود
را از دست دادند .اما اين امر در عين حال مرتبط بود با پيدايش
پديده ويژه ديگري . ما در اين دوران ، درست برعكس دوران
پس از « روشنايي » ، شاهد جدايي ميان مسير علم و صنعت از
مسير اجتماع و سياست شديم . ديگر علم و اقتصاد براي منافع
اجتماع و سياست حركت نمي كرد .
پس از دهه 60 ميلادي
، توليد اقتصادي و گسترش علمي كم كم مسيري مستقل از يكديگر
را پيمودند و هر يك در پي هموار كردن منافع خاص خود برآمدند
. دانيل بل آمريكايي و فرانسوا ليوتارد فرانسوي اين تحول
را بررسي كرده و از جامعه جديد به نام جامعه «پسا صنعتي»
يا « پسانو » نام برده اند . آلن تورن جامعه شناسي فرانسوي
پيش ا اين آنرا جامعه «پسا صنعتي » خوانده بود . جدايي علم
و اقتصاد از جامعه و سياست در تحليل دانيل بل به عنوان «ناهماهنگي
» ميان عوامل پايه گذار تمدن غربي خوانده شده است .
دانيل بل مي گويد ، كه جوامع مدرن در ابتداي حياتشان از
نوعي هماهنگي دروني برخوردار بوده اند . اين هماهنگي پديد
آورنده نوعي رابطه متقابل ميان عوامل پايه گذار آن جوامع
بود . اكنون اين رابطه متقابل از ميان رفته است و جوامع
غرب دچار نوعي تلاش دروني شده اند . از اين وضعيت ويژه دانيل
بل به نام « انفصال » يا « گسست » نام مي برد ، كه دال بر
جدايي عناصر پايه گذار تمدن غربي و رابطه ناموزون و هماهنگ
ميان آنهاست .اگر جدايي عناصر پايه گذار تمدن غربي را «
پسا مدرنيته » خوانده اند ، بنابر قاعده هماهنگي آنها را
بايد مدرنيته خواند . از اين فرض براي مدرنيته دو نتيجه
مي گيريم : نخست اينكه معرف يك عنصر تاريخي است . دوم ؛
مدرنيته يك تماميت است .
انسان در فضاي تمدن
مدرنيته از حاشيه به مركز كشيده شد و هم چون عنصر مركزي
شناخته شد ، و از عمل شونده به عمل كننده ، از مفعول به
فاعل شناساننده بدل گرديد . انساني كه تا پيش از اين در
سايه اسطوره و اوهام مي زيست ، شد اثر گذارنده ، خلق كننده
و شناساننده . و اين هماني است كه در ادبيات مدرنيته در
غرب از آن به عنوان « سوژه » (Subject ) نام برده مي شود
. انسان زماني به سوژه بدل شد كه در تعبير و درك از جهان
، به جاي اتكاء به اوهام و اسطوره به ذهن خود اتكا كرد .
استقلال سوژه و بكارگيري ذهنيت به وي خواص ويژه اي داده
است . از اين رو بسياري انديشمندان پديداري مدرنيته را اساساً
پديداري يك ذهنيت جديد (Modern Subjectivity ) خوانده اند
. هگل و هايدگر به آن اشاره كرده اند . هايدگر كشف ذهنيت
جديد را اساس عصر غرب خوانده است .
پس انسان در اين
تحول تاريخي خود از حاشيه به مركز آمد . يعني براي وي اساساً
مركز و حاشيه اي وجود دارد . « تقسيم » وجود دارد . پس سوژه
نخست تقسيم كننده است . اهل جدايي است و اين جدايي هميشه
با « ارزش » روبرو است . سوژه ارزش گذار است و ارزش پذير
و معناي ويژه دارند . حاشيه و مركز در ذهن او پس سوژه هرگز
خنثي نيست . چرا كه عمل كننده است و چون خنثي نيست ، هر
عمل وي معنايي و جهتي دارد ، فضايي را تسخير مي كند و آنرا
به مسيري ويژه مي كشاند . هر آنچه سوژه به آن نظر دارد ،
و به صرف آنكه وي به آن نظر دارد ، قبلاً تقسيم شده است
، و از اين رو در منطق ويژه اي جاي مي گيرد : منطق يكسويه
سوژه ! در اين منطق وي هر آنچه سوژه نيست را غير سوژه مي
نامد . هر غير سوژه اي اوبژه (Object ) ( مفعول يا شي ء
) است . يا به تعبير دقيق تر هر آنچه غير سوژه باشد ، در
نظر سوژه اوبژه جلوه مي كند .
سوژه دخالت گراست
. دخالت گر در آنچه وي ، وضع « آرام و بي تحول » زمان ،
تاريخ و جامعه ناميده است . بنابراين سوژه تعريف كننده است
و هر تعييني از جدايي سرچشمه مي گيرد . اوست كه معين مي
كند چه چيزي « آرام و بي تحول » و چه چيزي اين چنين نيست
! تكامل چيست و تمدن هاي « زنده و فعال » و تمدن هاي « مرده
» كدامند . هگل اين چنين تاريخ را بررسي كرد . وي غرب مدرن
را فعال و در تكامل ، و شرق را پس رونده و تمدن آنرا به
عبارتي « مرده » خواند . مسئله مركزي آن است كه سوژه مشروعيت
خود را از خود مي گيرد و نه از ابژه ! اگر در پيدايش سوژه
وجد ابژه اساسي است ، اين به آن معنا نيست كه سوژه تماماً
و هميشه به ابژه وابسته است . زيرا اوست كه تقسيمگراست و
ازاين طريق باعث و باني پيدايش ابژه شده است. سوژه خود مشروع
است . خود را مركز و يك مدل جهاني به تمام مي پندارد .
« انسان – سوژه
» خود را مدل هر انساني مي داند كه مي خواهد « تكامل » از
نوع خود را به ديگران تحميل كند . همين جهان شمولي است كه
چهار قرن استعمار را در غرب توضيح مي دهد . فلسفه دوران
استعمار بر پايه برتري غرب و جهان شمولي مدل انسان غربي
استوار بود . و اين نظر را مي توان وسيعاً از طريق قرائت
نقدي فلسفه هگلي بازيافت . زيرا او به روشني اشاره دارد
كه عصر جديد در غرب به معناي مرگ تاريخي تمدن هاي شرقي است
، و شرق راهي ندارد مگر آنكه غرب را از اين به بعد مركز
دانسته و به دنبال آن راهي شود . طرح نظريه سوژه به عنوان
اصلي ترين كيفيت مدرنيته و ويژگي هاي شش گانه آن كه از طريق
قرائت سنجشي – نقدي فلسفه دكارت ، هايدگر ، آدورنو ، هوركهايمر
و ديگران استخراج شده ما را به درك عميق تري از رابطه جهاني
كردن غرب و جهاني شدن شرق در كليت آن ، و بويژه ايران هدايت
كند . و سرانجام بتواند بحران هويت قوم آذري را شناسايي
كند .
پس نتيجه مي گيريم
كه اولاً مدرنيته در اسا خود غربي است . فضايي كه به پيدايش
مدرنيته امكان حيات داد ، فضاي جغرافيايي و تاريخي اروپاي
غربي بود . بنابراين ، مدرنيته غربي است و متصل است به گذشته
تاريخي ، مذهبي ، فلسفي ، سياسي و اقتصادي اين فضاي جغرافيايي
.ثانياً مدرنيته در ماهيت نانگاشته و در ضمير ناپيدايش ماهيتي
جهاني دارد و به فضاي جغرافياي غرب خلاصه نمي شود .اين امر
نافي اين اصل اساسي نمي شود كه مدرنيته اساس غرب است؛ اما
آن تنها در تولد و رشد دروني اش غربي است . ادامه حيات مدرنيته
آنرا به ناگزير از فضاي محدود اوليه اش به جهان پرتاب مي
كند .
از اين دو نكته
نتيجه مي گيريم كه هرچه بيشتر مدرنيته رو به جهان مي آورد
، از غربي شدنش كاسته مي شود و به همگاني بودنش افزوده مي
گردد . به اين ترتيب ، هرچه بيشتر مدرنيته همگاني مي شود
، كمتر غربي مي ماند . زيرا هرچه بيشتر در دسترس ديگران
قرار گرفته و بنابراين هرچه بيشتر در ممالك غير غربي ، محيط
را براي تحولي از نوع خود آماده مي كند . مدرنيته در جهاني
شدنش انسان را بر مي انگيزد و همواره تلاش دارد تا آنها
را در مسيري كه آن تعيين مي كند ، هدايت نمايد .بي نهايتي
با مفهوم آزادي ارتباط دارد . يعني در مقابل آزادي دو دسته
مشكلات وجود دارد . مشكل نخست درك و فهم واقعي آزادي است
. مشكل دوم تحقق آن است .
مسئله نخست ، مسئله
اي ذهني است . مسئله دوم مسئله اي عملي است . پس در اين
جا با دو مرحله رو به رو هستيم . يكي رسيدن انسان در ذهن
به آزادي ، ديگر شناسايي آن . اين آزادي در ذهن ، يا رسيدن
به شعور جديدي از آزادي با عنوان سوبژكتيويته (Subjectivity
)توسط هگل ياد شده است . هايدگر به درستي مي گويد كه اساس
مدرنيته سوبژكتيويته مدرن است . يعني آنكه مدرنيته چيزي
نيست مگر تولد يك ذهن جديد . به اين شكل آنچه اساس بي نهايتي
را در مدرنيته بنا مي كند سوبژكتيويته است . به عبارت ديگر
در مدرنيته سوبژكتيويته بي نهايت است . يعني ذهن انسان بي
نهايت است . بنابراين در حوزه ذهن ، انسان آزاد است . اما
در حوزه عمل اين چنين نيست . مشكلاتي جلوي تحقق آزادي او
را مي گيرد . دليل اين كه از بحث بي نهايت و سوژه به مقوله
آزادي سركشيديم ، اين است كه اساس پيدايش سوژه مرتبط است
با نظر جديدي از شناخت علمي ، طرح نويني از عمل و اين همه
براي تدوين و تحقق آزادي است .
مركز توجه ، جهاني
شدن اقتصاد نيست ، بلكه جهاني شدن مدرنيته است . اين پديده
است كه كليت جهان غير غربي و خصوصاً شرق را دست خوش حادثه
اي تاريخي كرده است . حادثهاي برگشت ناپذير ! حال نگاهي
به بحران هويت در ايران مي اندازيم . جهاني شدن غرب نه يك
امر حاشيه اي و فرعي كه نياز دروني آن بود . نياز اقتصادي
، سياسي و تكنولوژيك . اما اين جهاني شدن اساساً در حوزه
اقتصادي – سياسي و نه تكنولوژيك نماند و نتوانست بماند .
مدرنيته اگر از
طريق نفوذش در ايران خلل هاي فكري ، فرهنگي و ماندگار در
ما ايجاد نمي كرد و سامان فكري پيشين مان را به بي ساماني
ريشه اي نمي كشاند ، مي توانست پديده اي حاشيه اي در تاريخ
ما باشد و آن چنان بماند. اما مسئله آن است كه نفوذ مدرنيته
در ايران كاركرد هاي طبيعي ، تاريخي و مشخصه هاي هويتي ما
را دچار اختلال جدي كرد. اين نفوذ، از طريق ابزارهاي فن
آورانه و اقتصاديش ، شرايط تاريخي ساده كشورهايي نظير ما
را پيچيده بدل كرد رابطه ما با گذشته مان را به رابطه اي
بغرنج كشاند . چرا كه ايران پديده اي را در خود پذيرا شد
كه نه در نحوه ورودش از بيرون و نه در چگونگي جاي گيريش
در درون كوچكترين دخالتي نداشت . اين گونه بي دخالتي ، ما
را اصولاً به پديده هاي حاشيه اي و مدرنيته تعيين كننده
در تاريخ ايران تبديل كرد .
به اين ترتيب ،
مدرنيته از طريق بي دخالتي ما در شكل گيري وضعيت نوين كشورمان
، بحراني در هويت تاريخي ماايجاد نمود . يعني ايراني بودن
و ايرانيت ما را دچار مسئله كرد . پرسش از چيستي و هويت
تاريخي و تمدن مان را از طريق و بواسطه حضور غرب از خود
ميكنيم . يعني اين غير ما ، ديگريست كه شرايط طرح پرسش
را در ما ايجاد نموده است . به اين ترتيب اساساً طرح مسئله
هويت در ايران مقوله اي دفاعي است .
مسئله اين است كه
دريابيم كه هويت ما فقط در هويت ملي مان خلاصه نشده است
، بلكه داراي يك خاطره ي جمعي و قومي است و در برگيرنده
ارزش هاي فردي و اجتماعي . شايد هويت نژادي و مذهبي ما علي
رغم رابطه با غرب ، كم و بيش استوار مانده است ، اما هويت
تاريخي و جمعي مان ، مشخصه هاي فكري مان درباره هستي ، زمان
، تاريخ ، جامعه ، سياست و مجموعه ارزش هاي فردي و اجتماعي
مان دچار تزلزل هاي جدي شده اند. آسيايي بودن ما، ايراني
بودن ، آذري بودن مان همچون يك دريافت ويژه و خاص از جهان
يعني آنچه به خاطره تاريخي و جمعي ما مربوط مي شود ، و موقعيت
ما را در رابطه با زمان و هستي روشن مي كند ، دچار تزلزل
شده است .
پرسش درباره هويت
ايراني يا هويت قوم آذري زماني طرح مي شود كه نفوذ مدرنيته
از پيش، پايه و مايه ، و جوانبي پايدار از هويت ايراني را
از ميان بركنده است . ما ديگر نمي توانيم از هويت ايراني
همچون مقوله ثابت و پايدار- حداقل در حوزه خاطره قومي و
تاريخي مان- سخن بگوييم . ما تنها مي توانيم از بحران هويت
ايراني سراغ بگيريم . تعلقات ذهني و تاريخي ما به تدريج
صورت هاي جديدي در خود مي يابد . به تدريج واقعيت هاي جديد
در ما شكل مي گيرد . واقعيت هاي غلتان در نوسان ، جاري به
سوي مسيري كه چگونگي هدايت بعدي آن و انتخاب انتهاي آن از
دست خود ما نيز خارج است . واقعيتي كه هر چه كمتر بومي و
هر چه بيشتر جهاني است . نه آنكه غرب تعيين كننده آن هويت
جهاني و انتخاب كننده سرانجام آن باشد بلكه خود غرب نيز
ديگر نهايت تمدن و مسير جهاني شدن و عاقبت آن را نمي داند
. در اينجا هوشمندي ما تنها در پيوستن سنجيده مان به مسير
حركت جهاني است . بحران هويت در ما نشان پيوست قلبي مان
به اين مسير است . ما چه بخواهيم و چه نخواهيم از قبل جهاني
شده ايم . با اين حال ، جهاني شدن در مسير تحولات خود بخوديشان
، نمي تواند از تأثير فرهنگي و ارزشي هر كشور معين بدور
باشند .
پيوست ما به جهان
به معناي « غربي شدنمان » و يا از دست دادن هر گونه ايرانيت
مان ، و يا رها كردن هر گونه هويت ملي مان در اساس نيست
، بلكه به معناي پذيرش مان همچون پديدهاي بحراني در مسير
پر نوسان حركت جهاني و به معناي خروج از زيست تك روانه مان
است . ما بايد بپذيريم كه ديگر تك نيستيم . رسيدن به اين
درك ساده ، خود يك تحول بزرگ در حوزه ارزش ها و باورهايمان
است . دوران ما دوران خروج از واحدهاي كشوريست . از اين
به بعد اشكال جديدي از هويت در ما آشكار خواهند شد كه متعلق
به عصر جهاني شدن هستند . چهار دگرگوني كلي و مهم را مي
توان مشخص كرد .
نخست اين كه جهاني
شدن تا حدود زيادي موجب تجديد جهت گيري سرمايه داري و فعاليت
هاي دولت ها شده، در نتيجه اين روند موجب تقويت برخي دگرگوني
ها در شكل ملت ها شده است . بويژه ، رشد فضاهاي فرا جهاني
گرايش به تضعيف پيوندهاي سنتي ميان دولت و ملت را نشان مي
دهد . بنابراين ، دنياي معاصر ، علاوه بر دولت ملي (يعني
، اجتماع ملي كه با يك حاكميت دولتي رابطه دارد ) از مجموعه
گسترده اي از دولت ملت ها ( state-nations ) ، قوم – ملت
ها ( ethno-nations ) ، ملت هاي منطقه اي ( region-nations
) و ملت هاي فرا جهاني ( transworld-nations ) تشكيل شده
است .
دوم اينكه ، جهاني
شدن موجب تقويت ظهور چار چوب هاي هويت جمعي غير ملي نيز
شده است . روابط جهاني موجب تقويت رشد برخي از همبستگي هاي
بي قلمرو شده است . اين پيوندها در زمينه هايي مانند سن
، طبقه اجتماعي ، جنسيت ، نژاد ، مذهب و غيره گسترش پيدا
كرده اند .
سوم ، گسترش سريع
فوق قلمرو گرايي در دههي 1960 موجب افزايش علايق جهان وطني
به جامعه انساني شده است . با وجود اين ، نبايد در گستردگي
اين روند اغراق شود . جهاني شدن تا اين تاريخ نشانه اندكي
از جانشين شدن وابستگي هاي گروهي جزئي گرايانه به جاي همبستگي
جهاني واحد بروز داده است .
چهارم ، جهاني شدن در رشد هويت هاي دورگه و جوامع متداخل
( overlapping ) در عرصه سياست دنيا نقش داشته است . سه
روندي كه در بالا اشاره شد ، غالباً در افراد تنها به همگرايي
منجر مي شود .
دورگه شدن ، انسان
را وادار به روياروئي با وابستگي هاي گوناگون ملي و يا بدون
قلمرو در خويشتن مي كند . به علاوه ، در دنيايي كه در آن
معمولاً جوامع از طريق حذف متقابل ( reciprocal exclusion
) شكل گرفته اند ، اشخاصي كه هويت هاي دورگه دارند (و نسبت
آنها در جمعيت رو به افزايش است ) مايل به حفظ هويت خود
نيستند .
چه چيزي يك ملت
را به وجود مي آورد ؟ چهار ويژگي كلي را براي يك جامعة ملي
مي توان مشخص كرد :
نخست ، يك ملت شامل
جمعيتي بزرگ و گسترده است . دوم ، يك ملت به مثابة شكلي
از جامعه زماني متمايز مي شود كه به يك ميهن داراي قلمرو
جغرافيايي خاص وابسته است . هر ملتي ريشه در يك كشور خاص
دارد . سوم ، يك ملت با تأكيد بر ويژگي ها يفرهنگي كه موجب
تمايزش از ديگران مي شود ، خود را تعريف مي كند . اين مشخصة
ظاهراً منحصر به فرد ممكن است با زبان ، آداب و رسوم ، حساسيت
ها ، شكل هاي هنر ، مذهب ، نژاد و غيره رابطه داشته باشند
. معمولاً ملت ها با اين نشانه هاي تمايز در ميراث مشترك
گذشته و يا سرنوشت مشترك در آينده به يكديگر پيوند مي خورند
. چهارم ، ملت ها از نظر وجوه اشتراك تشكيلاتي متقابل دارند
. ملت ها به طور مستقل ظاهر نمي شوند ، بلكه از طريق روابط
بين المللي ( inter-national ) شكل مي گيرند . بنابراين
يك ملت ويژگي هاي متمايز خود را عمدتاً با ايجاد تقابل با
« خارجي ها » يا « بيگانگان » مشخص مي كند .
بنابراين ، به طور
خلاصه رابطة ميان جهاني شدن و جوامع ملي ، گرايش هاي متضاد
گوناگوني را نشان داده است . روابط فرا جهاني از برخي جنبه
ها با اصل مليت در تضاد بوده ، اما از جنبه هاي ديگر موجب
تقويت آن شده است . با وجود اين ، همان طور كه اشاره شد
، ملت ها در دوران جهاني شدن معاصر عيناً همان ملت هاي نسل
هاي گذشته نيستند . بويژه چارچوب ملت دولت به عنوان نوع
خاصي از ملت از نفوذ كمتري برخوردار است . جهاني شدن موجب
تقويت گوناگوني انواع ملت ها شده است . مانند دولت – ملت
ها ( state-nations ) ، قوم – ملت ها ( ethro-nations )
، ملت هاي منطقه اي ( region-nations ) و ملت هاي فراجهاني
( transworld-nations ) .
در جمع بندي بيان
مسأله ( problematic ) به علت وجودي مسأله پژوهش اشاره مي
كنيم . جهاني شدن در هويت قوم آذري چند گانگي ايجاد مي كنيم
و هم چنين باعث از هم پاشيدگي ( Disintegration ) مناسبات
قومي مي شود . سرانجام به بحران هويت قومي مي رسيم . خطر
همنوايي با جهاني شدن و نيز خطر مانند گردي و از همه مهم
تر خطر تهاجم فرهنگي شديداً احساس مي شود . و سرانجام با
گسترش طلبي غربي (Expansionism ) روبرو هستيم كه سلطه گري
و تسلط ( Hegemony ) را به دنبال دارد . در بحث مليت خطر
جهان وطني بشدت احساس مي شود .
محدوده
هاي تحقيق
محدوده ي زماني:محدوده ي زماني مطالعه ي حاضر در بعد نظري
در سال 1383 انجام گرفته است و بعدميداني آن در سال 1384
به انجام رسيده است . گردآوري اطلاعات به زمستان 1384 مربوط
مي شود .
محدوده ي مكاني
:محدوده ي مكاني مطالعه آذربايجان بوده است . بويژه مطالعه
ي ميداني در مركز آذربايجان شرقي يعني تبريز انجام گرفته
است . جامعه ي آماري مطالعه كليه مناطق شهر تبريز بوده است
كه بصورت نمونه گيري گردآوري اطلاعات انجام گرفته است .
محدوده ي موضوعي
:در اين پژوهش به تأثير جهاني شدن بر هويت قوم آذري و واكنش
هاي اين قوم در برابر آن پرداخته ايم و نيز به مطالعه ي
تأثير جهاني شدن در ايجاد و تقويت هويت جمعي در قوم آذري
و به تبع آن تقويت خاص گرايي فرهنگي در قوم آذري پرداخته
ايم . و هم چنين به بررسي جايگاه مليت به مثابه ي چارچوب
اصلي هبستگي جمعي و نيز سست شدن روابط بين قوميت و دولت
ها پرداخته ايم .
تدوين
چارچوب نظري تحقيق
از بررسي و نقد نظريه ها و مدل هاي مرتبط با موضوع پژوهش
و نيز بررسي و نقد مطالعات تجربي انجام شده در زمينه ي موضوع
پژوهش به جمع بندي نتايج حاصل از بررسي و نقد منابع رسيديم
و اينك به تدوين چارچوب نظري تحقيق و ارائه مدل پژوهش مي
پردازيم .
در تكوين فرايند
جهاني شدن سه نظريه ي مهم جهاني شدن از منظر آنتوني گيدنز
و رولن رابرتسون و ديويد هاروي را تلفيق كرده ايم . چرا
كه هر كدام از اين نظريه ها نكات برجسته ي جداگانه اي دارند
كه تبيين نظري و دستگاه تئوريك ما را كامل مي كند . از آنتوني
گيدنز فشردگي زمان و مكان و جدايي فضا و زمان از مكان و
بوجود آمدن جامعهاي جهاني تحت منطق پويش تجدد و از رولن
رابرتسون آگاهي از امر جهاني و جهاني شدن بر اساس تضاد و
ستيز و بالاخره از هاروي ، بازسازي مفهوم زمان و فضا را
گرفته ايم .
براي ارائه نظريه
ي تلفيقي جهاني شدن سه نظريه ي گيدنز و رابرتسون و هاروي
را ارائه و سپس نظريه ي جهاني شدن خود را ارائه مي كنيم
. سپس به ارائه فرايند ايجاد بحران هويت و معنا و چگونگي
بازسازي مجدد هويت قومي خواهيم پرداخت .
بطور خلاصه آنتوني
گيدنز از جدايي فضا و زمان از مكان يعني برهم خوردن نظم
سنتي فضا و زمان و در نتيجه جهاني شدن سخن مي گويد . تحت
تأثير جهاني شدن امكان كنش و روابط اجتماعي در جامعه اي
بسيار بزرگ تر فراهم مي آيد و در نتيجه تحت منطق پويش تجدد
، جامعه اي جهاني پديد مي آيد . با ايجاد انواع پيوند و
رابطه ي فرد با اين جامعه ي جهاني ؛ فرايند جهاني شدن بوجود
مي آيد .
و اما رولن رابرتسون
مي گويد تحت تأثير فناوري ارتباطي و ماهيت نظام سرمايه داري
و وابستگي متقابل نظام سياسي فشردگي بوجود مي آيد . فشردگي
، همگوني و درهم تنيدگي را بوجود ميآورد و در نتيجه يك نوع
وابستگي متقابل در سطح جهاني بوجود ميآيد كه تحت تأثير
آن آگاهي شكل مي گيرد .
آگاهي هم از بعد
تعلق به جهاني واحد شكل مي گيرد و آگاهي از امر جهاني يعني
جهاني شدن . رابرتسون اشاره مي كند كه اين جهاني شدن بر
اساس تضاد و ستيز پيش مي رود و منطقي مستقل و محتوم دارد
و سراجام فرايند جهاني شدن شكل مي گيرد .
و سرانجام هاروي نظريه ي جهاني شدن را با بر هم خوردن نظم
سنتي فضا و زمان شروع مي كند . وي سپس معتقد به بازسازي
مفهوم زمان و فضا مي شود . آنگاه گسست دوران مدرن با دوراني
سنتي شكل مي گيرد . در اينجاست كه از نظر وي جايگزيني مفهوم
زمان طولي و خطي و فضاي واحد جهاني به جاي تصور سنتي از
زمان و فضا بوجود مي آيد و در نتيجه فشردگي زمان – فضا يعني
كاهش زمان و كوچك شدن فضا و در نتيجه فرايند جهاني شدن بوجود
مي آيد . ( نمودار شماره 1 )
در تلفيق سه نظريه
جهاني شدن فوق ، نظريه ي خود را چنين ارائه مي دهيم . در
شرايط نظام سرمايه داري در جهان كنوني جدايي فضا و زمان
از مكان شكل گرفته كه به فشردگي فضا و زمان يعني كاهش زمان
و كوچك شدن فضا انجاميده است . در نتيجه ما شاهد برهم خوردن
نظم سنتي فضا و زمان هستيم . در شرايطي اين چنين انسان ها
به بازسازي مفهوم زمان و فضا پرداخته اند و در نتيجه با
گسست دوران مدرن با دوران سنتي مواجه هستيم . اين شرايط
گسست در سطح جهاني همگوني و درهم تنيدگي و آنگاه وابستگي
متقابل را بوجود آورده است و تحت تأثير اين وابستگي متقابل
آگاهي يعني تعلق به جهاني واحد و آگاهي از امر جهاني شدن
شكل گرفته است . نمودار شماره 2 )
فرايند جهاني شدن
عرصه ي جهاني را بوجود آورده است . عرصه ي جهاني را اولين
بار رولن رابرتسون بكار برده است . در آثار جامعه شناختي
معاصر يكي از جامع ترين و در عين حال جديدترين مدل هاي مربوط
به مؤلفه هاي مؤثر بر سامان يابي پديده ي جهاني شدن متعلق
به رولن رابرتسون است . مدل رابرتسون مدل بالنسبه منعطفي
است كه در آن ملاحظات مربوط به مسئله جهان به عنوان يك كل
واحد ، هم به صورت همزماني (Synchronic ) يعني با توجه به
شكل موجود و معاصر اين پديده و هم به صورت زماني ( diachronic
) يعني با توجه به نحوه تحول اين پديده در زمان ، مورد توجه
قرار گرفته است . علاوه بر اين ، مدل رابرتسون ، گر چه حاوي
گرايشي « كليت بخش » است اما در آن رويكرد كنشگران عادي
، خواه افراد يا جوامع ، نيز به انگاره جهان و جهاني شدن
در نظر گرفته شده است . در اين مدل چهار مؤلفه از مؤلفه
هاي مؤثر بر چگونگي سامان يا بي جهان و يا به سخن ديگر ،
چهار وجه از وجوه شناخت فرايند جهاني شدن مورد توجه قرار
گرفته كه عبارتند از (1) جوامع ( واحدهاي ملي ) (2) افراد
(3) نظام ارتباط بين جوامع (4) بشريت ( يگانگي نوع بشر )
( رابرتسون ، 1380: 69 )
رابرتسون بر اساس
اين چهار مؤلفه مدلي را ترسيم كرده است كه خود آن را « عرصه
جهاني » يا « وضع جهاني بشر » ناميده است . حال با عنايت
به نظريه ي تلفيقي ما و عرصه جهاني يا وضع جهاني بشر رابرتسون
مي توان به بازسازي فضا و زمان پرداخت . در اين شرايط جهاني
يا عرصه جهاني مرزها نفوذ پذير مي شود و فضاي اجتماعي گسترش
چشم گيري مي يابد . و منابع و شرايط لازم براي هويت سازي
و معنا يابي سنتي از بين مي رود و بحران هويت و معنا ايجاد
مي شود . در نتيجه قوميت از جمله قوم آذري مورد مطالعه ما
به بازسازي مجدد هويت قومي دست ميزند . در اينجا قوميت
ها به دو شيوه عمل مي كنند . ( نمودار شماره 4 )
در شيوه نخست بازسازي
از طريق منابع و شيوه هاي سنتي هويت سازي انجام مي شود .
در اينجا با خاص گرايي فرهنگي يا بنياد گرايي فرهنگي كه
در حقيقت واكنش به بحران هويت است روبه رو مي شويم . ( نمودار
شماره 5 )
در نمودار شماره 5 عوامل هفت گانه مؤثر بر خاص گرايي فرهنگي
نشان داده شده است . اولين عامل تأثير جهاني شدن بر فرهنگ
است . دومين عامل تأكيد بر تمايز و تفاوت و شفاف كردن مرزها
و سومين عامل تأكيد بر مكان ، محل و سرزمين معين مي باشد
. چهارمين عامل جماعت گرايي است كه جنبش اجتماعي معاصر مي
باشد و در حقيقت واكنش به فرد گرايي فرايند جهاني شدن است
. و پنجمين عامل نفي هر گونه آميزش و اختلاط و تأكيد بر
خلوص و امر ناب و ششمين عامل تأثير جهاني شدن بر زمان يعني
تبديل زمان كرونولوژيك به حال بي پايان يا از بين رفتن تمايز
ميان گذشته و حال ( هم زماني يا در لحظه بودن ) و محو خاطره
و تاريخ و ايجاد نا امني و اضطراب پايدار مي باشد و بالاخره
هفتمين عامل ضديت و نفي فرايند جهاني شدن مي باشد .
در شيوه دوم بازسازي
از طريق منابع و شيوه هاي مدرن هويت سازي انجام مي گيرد
. در اينجا ما با عام گرايي فرهنگي روبه رو هستيم . نظريه
هاي انسان سوژه ي غربي ، انسان سوژه ي غربي را صرفاً معرفي
مي كند كه تحت تأثير عام گرايي فرهنگي بايد ساخته شود. در
صورتي كه ما معتقد به آن نيستيم و بر اين باور هستيم كه
انسان سوژه ي شرقي شكل مي گيرد . مدرنيته بي نهايت است ،
به آن خاطر كه انسان به درك بي نهايتي انديشه ، علم ، شناخت
و جهان نائل گرديده ، بي نهايتي در تعبيري كه ما عنوان كرديم
چند مشخصه اساسي دارد:
(1) يكي آنكه حوزه
شناخت و آزادي انسان بي نهايت است . يعني آنكه انسان در
ذهن به ميزان بي نهايت آزاد است . و بي نهايتي اندازه ي
آزادي انسان است . از اين جمله يك پارادوكسي بوجود مي آيد
كه تنها نشان دارد كه آزادي بي نهايت ، از واقعيت انسان
محدود نيز فراتر مي رود . زيرا خود انسان در حدود واقعيت
عيني اش توان كشيدن بار سنگين آزادي بي نهايت را ندارد .
بنابراين آزادي بي نهايت به سختي امري عيني ، بلكه اساساً
و نخست ذهني است .
(2) دوم آنكه بي
نهايتي مدرنيته را درگير يك پروسه ي زماني و تاريخي بازگشت
ناپذير مي كند ، چرا كه بي نهايتي درك از زمان را در ذهن
متحول مي كند و از آينده ي معين ، ايده و فضايي نامعين پديد
مي آورد . ما در فضاي زماني ي نهايت ، فقط مي دانيم كه ميرويم
، اما هرگز به دقت نمي توانيم بگوييم كه به كجا مي رويم
.
در اينجا ضروري است به بي نهايتي و مفهوم ايدئولوژي و نيز
بي نهايتي و مفهوم آزادي اشاره اي داشته باشيم تا به نظريه
ي جهاني شدن مدرنيته و بحران هويت شناسي ناشي از آن برسيم
.
مقاومت فرهنگ ملي و سنت دو نتيجه
ي اساسي دارد :
(1) به آن دليل كه تكنيك فرهنگ ملي و سنت را وارد يك مدار
مقاومتي مي كند ، ماهيت پيشين آنها متزلزل مي شود . اين
تزلزل پارامترهاي جديدي را در كيفيت فرهنگ و سنت وارد مي
كند كه از نگاه نخست نه ديدني است ، نه به درستي فهميدني
. بنابراين نميتوان در فضاي برخورد ارزش هاي فرهنگي ملي
با عوامل تكنيك و مدرنيته از « حفظ فرهنگ ملي » همچون واقعيتي
تام سخن گفت .
(2) مقاومت فرهنگ
ملي در برابر هجوم عوامل تكنيك و مدرنيته آن طور عمل مي
كند كه جلوي كاركرد « معمول » و « طبيعي » آن عوامل را مي
گيرد . اين مقاومت چنان كاركردي دارد كه از رابطه ي « فرهنگ
ملي/ تكنيك- مدرنيته » معادله ي جديدي مي سازد . معادله
اي ستيز انگيز كه در عين حال ، خود تركيبي است نو ، تركيبي
تاكنون ناديده . در اين تركيب نو ، ديگر نه « فرهنگ ملي
» شامل واقعيتي تما و تمام- همچون گذشته مي باشد و نه مدرنيته
اصليت اوليه و تماماً غربي دارد .
تركيب هاي نو ( New Composition ) ساختارهاي كاملاً متفاوتي
اند: از ديدگاه عطا هودشتيان اين امر از اساسي ترين نتايج
جهاني است و بايد چون آخرين جمع بندي در مورد رابطه ي غرب
و شرق به حساب آيد . تركيب هاي نو محصول طبيعي و خود به
خودي رابطه ي عوامل مدرنيته با سنت و فرهنگ در كشورهاي غير
غربي است .
واقعيت خشن عصر
ما آن است كه ديگر در هيچ كشوري نمي توان از فرهنگ اصيل
و ملي ، از سنت پيشين ، همچون واقعيت هايي دست نخورده و
تام و تمام سخن گفت : زيرا فرهنگ و سنت در رابطه با مدرنيته
متحول مي شوند . ولي اين تحول تنها در فرهنگ ملي و سنت پديد
نمي آيد . در واقع به همين شكل مدرنيته نيز واقعيت پيشين
، يعني تماماً غربي خود را از دست مي دهد . اين تحول اهميت
فراوان دارد و اغلب از ديد پژوهشگران پنهان مي ماند . در
واقع تركيب هاي نو يك مجموعه ي جديدند ، مجموعه ايكه از
پيش وجود نداشته است ، نه اين است و نه آن ؛ نه فرهنگ ملي
به معناي اصيل ، نه مدرنيته به معناي غربي ، بلكه تركيب
هر دوي آنهاست . در اين تركيب ، هم فرهنگ ملي وجود دارد
و هم مدرنيته ، اما هر دوي آنها در يك فضاي جديد ، در يك
آرايش جديد شكل مي گيرند .
در طرح تركيب هاي
جديد از تئوري هوليسم ( Holism ) كه يك تئوري فلسفي است
استفاده شده است كه مي گويد كه « تمام » جمع ساده اجزاي
تشكيل دهنده ي آن نيست بلكه چيزي بيش از آن است . به عبارت
ديگر ، هوليسم بر آن است كه هر يك از اجزاي تشكيل دهنده
ي يك كل ، از هنگامي كه در آن كل قرار مي گيرند ، بدل به
واقعيت جديدي مي شوند كه واقعيت آن كل است . اجزا وضعيت
و كيفيت پيشين خود را از دست مي دهند ، زيرا در كل معادله
ي جديدي از زيست را مي پذيرند كه از مجموعه ي آن كل ملهم
مي شود . درست است كه آن معادله قوانين خود را از اجزاي
تشكيل دهندهاش مي گيرد ، اما امر قرار گرفتن چند جزء در
كنار هم در يك كل ، سازماني از روابط را پديد مي آورد ،
كه كاركرد پيشين هر يك از اجزاء را متحول مي كند . نتيجه
مي گيريم كه قانون كل برتر از قوانين هر يك از اجزاء است
.
بنابراين ، ملاحظه
مي شود كه مسئله آن نيست كه در مقابل ورود مدرنيته در ايران
، فرهنگ ملي يا حتي سنت از بين مي رود ، بلكه مسئله آن است
كه اين فرهنگ و آن سنت آرايش جديدي به خود مي گيرند ، به
پديده ي مقاومتي بدل مي شوند ، و خود به خود و به ناگزير
وارد تركيبي جديد با عناصر وارداتي مدرنيته مي گردد .
تا اينجا كلياتي
بيش از نظريه « تركيب هاي جديد » را بيان نكرده ايم . ساختار
و نتايج آنها نياز به كاوش بيشتر دارد كه از محدوده ي اين
رساله فراتر مي رود . از اين به بعد كار ما بايد كشف مشخصه
هاي دقيق اين تركيب ها در كشورمان باشد . تركيب هايي كه
از هم اكنون در تمام زواياي اجتماعي و فرهنگي و حتي سياسي
كشورمان وجد دارند و عمل مي كنند ولي ما از آنها بي خبريم
و هرگز به تحليل آنها تن نداده ايم .تركيب هايي كه هم حافظ
مدرنيته اند و هم حافظ فرهنگ ملي .
حال پس از توضيح
نظريه ي تركيب هاي جديد عطا هودشتيان مي خواهيم بدانيم كه
انسان سوژه ي غربي در فرهنگ ملي و قومي ما به چه نوع انساني
و با چه ويژگي هايي تبديل مي شود . ما نام انسان سوژه ي
شرقي بر آن نهاده ايم و اينك ويژگي هاي آنرا بر مي شماريم
:
(1) سوژه فاعل شناسايي
است . همانند انسان غربي ، انسان شرقي نيز فاعل شناسايي
است. اساس نظريه ي سوژه در نزد دكارت در اين فكر استوار
است كه سوژه نخست فاعل شناسايي است . برآمد و شكل گيري سوژه
آن است كه وي مايل بود و اراده كرد كه جهان پيرامون خود
و طبيعت را بشناسد و رمز و كليد تحول جهان را درك كند .
(2) سوژه جداكننده
است . خود را « من » و ديگري را « غير من » مي خواند . خود
را من و ديگري را طبيعت مي نامد. كليت را مي شكند . سوژه
اگر چه تمام گراست ، اما هر تماميتي در نزد آن از جدايي
سرچشمه مي گيرد . وي خود را از طبيعت جدا كند ، ولي مقصود
اصلي جدايي انسان از طبيعت آن است كه طبيعت را بشناسد .
انسان خود را از طبيعت جدا مي كند تا با فاصله بر او بنگرد
. و از اين طريق به شناسايي او دست يابد . اين ويژگي در
انسان شرقي ايجاد نشده است و هنوز كاملاً انسان شرقي از
طبيعت جدا نشده است .
(3) سوژه شي ء كننده
است . سوژه موضوع شناسايي خود ، يعني طبيعت را به شيئي بدل
مي كند . شي كردن طبيعت تنها راه شناخت سوژه از آن است .
پروسه شي كردن طبيعت اساساً در ذهن صورت مي گيرد . بنابراين
جريان به شيئي بدل كردن چيزها و خصوصاً طبيعت جريان اصلي
حيات سوژه است . اساس وجود سوژه در جدايي و شيئي كردن غير
خود است . سوژه به هر آنچه غير خود است ، همچون شيئي برخورد
مي كند . طبيعت كه غير سوژه است ، تنها از طريق شيئي شدن
به موضوع « شناسايي علمي » بدل مي گردد . بنابراين چون ويژگي
دوم يعني جداكنندگي در مورد انسان شرقي حاصل نشده است پس
ويژگي دوم نيز حاصل نخواهد شد .
(4) سوژه تسلط گراست
. اساس نظر شناخت / تسلط از اين قرار است : « براي بكارگيري
طبيعت بايد آنرا شناخت و براي شناخت آن بايد بر آن مسلط
شد .» ( فرانسيس بيكن ) دكارت نيز مقصود از شناخت طبيعت
را تسلط بر آن مي داند . پس شناخت در مدرنيته شناختي « غرض
مدارانه » است يعني شناختي است كه نه به قصدي خنثي كه براي
بكارگيري ، استفاده و تسلط بر طبيعت بكار مي آيد . بنابراين
شناسايي ، شيئي كردن و تسلط رابطه مستقيم دارند . در نتيجه
چون انسان شرقي به جداكنندگي و شيئي كردن نائل نيامده است
پس نمي تواند تسلط گرا باشد .
(5) سوژه مركز گراست
. هيچ سوژه اي در حاشيه نمي زييد . سوژه تنها به آن شرط
اساسي تقسيم كننده است ، كه خود را در مركز و ديگران غير
خود را در حاشيه قرار دهد. سوژه نابود نمي كند ، بلكه حاشيه
ساز است . چيزها را نه نابود ، بلكه « در جاي خود » قرار
مي دهد . و او است كه تعيين مي كند كه « جاي چيزها » كجاست
. سوژه مركز گراست نه يكه تاز ! هرچيز در عصر تسلط سوژه
( يعني مدرنيته ) حاشيه است . مگر خود سوژه ! بنابراين انسان
شرقي هنوز مركز گرا نشده است و نمي تواند كاركرد معمول و
تاريخي پديده ها را در جاي خود قرار دهد . پس انسان شرقي
مركز امنيت و هنوز در حاشيه مانده است .
(6) سوژه جهان شمول
است . سوژه ي تقسيم كننده ، شيئي كننده ، تسلط گرا و مركز
گرا ، خود را و رفتار خود را جهان شمول مي داند و اين گونه
خود را به جهان معرفي كرده و اين چنين راه خود را به ديگران
تحميل مي كند ، انسان سوژه خود را مدل هر انساني مي داند
كه مي خواهد « تكامل » از نوع خود را به ديگران تحميل كند
. انسان سوژه ي شرقي تمايلي به تحميلي خود نيست ولي مي خواهد
به جهان معرفي شود ولي نه به آن شيوه ايكه انسان سوژه ي
غربي خود را به عنوان غارتگر معرفي مي كند . پس انسان سوژه
ي شرقي همانند مدل غربي آن جهان شمول نيست .
در جمع بندي نظريه
ي انسان سوژه شرقي به اين نتيجه مي رسيم كه اين انسان با
توجه به سابقه ي فرهنگي و تمدني خود انساني است كه مي خواهد
فاعل شناسايي باشد كما اينكه در گذشته ي تاريخي بشدت فاعل
شناسايي بود . ولي مدت هاست از جداكنندگي و شيئي كنندگي
و تسلط گرا بودن و مركز گرا و در نتيجه جهان شمول بودن دور
افتاده است . رمز جهاني شدن انسان سوژه ي شرقي در اين چهار
ويژگي نهفته است .
به جز ويژگي چهارم
كه تسلط گرا بودن است و انسان سوژه ي شرقي نبايد به لحاظ
تسلط بر طبيعت به تخريب آن بپردازد و نيز ويژگي پنجم كه
مركز گرا بودن انسان سوژه ي شرقي نبايد به سلطه گري بر باقي
جهان باشد ، بقيه ي ويژگي ها در جهاني شدن ايجاد خواهد شد.
منبع:
سايت جامعه شناسي ايران