وبلگ
دختر ترکمن
6اسفند
1385
دلي
كه كهنه بماند چه سود از خانهء نو
يا هو !
حالا كه برايت مينويسم ، پاسي از شب گذشته است و پاييز طلايي
لاچيني !
باشد ، قول ميدهم اين آخرين نوشتهء سياهِ اين سالم باشد
... قول ميدهم تا پايانِ اين سال ديگر سياه نباشم !
اين خصلتِ احمقانهايست كه من دارم ، همين كه تمام پُلهاي
پشت سرم را خراب ميكنم و هيچ هم فكر اينكه روزي بايد از
روي همين خرابه ها بگذرم را نميكنم ... تمام پُلها را ويران
ميكنم تا يك تلنگر مرا به تو پيوند بزند و به يادم بياورد
كه از آدم بودن به جز ظاهر هيچ به ارث نبردهام !
كسي ميگفت من خودم را چسباندهام به دامان مادرم و با تمامِ
اين دنيا سرِ جنگ دارم ، يك تنه برخاستهام در برابرش تا
لهم كند و من هم بشوم مثل هزاران آدم ديگر كه انتهاي بازي
ميفهمند جز بازيچه هيچ نبودهاند ... آدمهاي ديگر را رها
كن ... من هيچوقت به هيچ كس از تبار آدميان شبيه نبودهام
، گاهي آنقدر خوب كه هزار شيطان را نوميد كنم از خودم و
گاهي آنقدر بد كه هزار هزار فرشته را برانم از خود ...
اينجا زمستان است ، و برف نباريده است امسال ... بهار ميشود
، همه جا سبز ميشود و آدمها به گمانشان نو ميشوند ... به
تو گفتهام ، دلي كه كهنه بماند چه سود از خانهء نو و جامهء
نو و سالِ نو.... ما همان آدمهاي هزاران سالِ پيشيم كه به
گذر اين زمان ، هيچ هم نو نخواهيم شد ... بهار ميشود و من
مثل هزاران سالِ پيش مي ايستم در برابر آن گنبد طلا و صاحبش
را قسم ميدهم ... بهار ميشود و من مثل هزاران سالِ پيش بيجواب
بازميگردم به اين خانه .... بهار ميشود و من دوستش نخواهم
داشت ... بهار ميشود و دلِ من تنگتر از ماهيِ قرمزِ توي
تُنگ ميشود ... بهار ميشود ، تابستان ميآيد ، پائيز ميرسد
و باز زمستان كه بيبرف و بيباران ...
و دستم به هيچ كجاي اين دنياي وانفسا بند نيست ... به من
نگو اين دنيا حادثه است ، نگو تمام اين اتفاقات از سر تصادف
گرد آمده تا مرا دق بدهد ... دنياي آدم كه اين بشود واي
به حالِ آخرتي كه نيامده است ... حالا هي كميل را داد بزن
، هي فرياد بزن وَِ اَفْرَطَ بي سُوءَ حالي و هيچ كس هم
به دادت نرسد كه حالت بد است و ماههاست اين درد لعنتي سينه
ات را سنگين ميكند و .... بگذار حالت بد بماند !
من هرگز در برابر هيچ تندبادي قد علم نكردهام ... تا باد
بوزد ، كمرم خم ميشود ...
آدمي كه حقير باشد ، هر چه دارد هم ، حقير است و ناچيز ...
دنيايش حقير ميشود ، آدمهايش حقير ميشوند ، خواستههايش
حقير ميشوند ................... خداوندا ! حقيرتر از اين
مخواهم !