تاياق
4 مهر
1386
مهاجرت
و مسافرت
عامل سیاسی شدن من ، نه فهم درست از سیاست ، بلکه الگوههایی
بودند که در مسیر زندگی بر می گزیدم .نورالدین کیانوری و
احسات طبری را میدیدم در تلویزیون داشتند یحث سیاسی و فلسفی
میکردند ، میگفتم عجب آدمهای باسوادی هستند ، از کله شان
معلوم است ، تاس بودند ، به مادرم میگفتم مادرجان بعد از
نماز، دعا کن موهای خرمایی رنگم بریزد و مثل آنها سرم تاس
شود . مادرم میگفت ، پسرم ، مگر عقلت را از دست داده ای
؟ میگفم نه مادرجان بر عکس میخوام تمام عقلها بر سرم بیاید
. پشت لبم تازه سبز شده بود ، خسرو گلسرخی را میدیدم ، هم
سرش تاس بود و هم سبیل پر پشتی داشت ، سبیلم را نزدم تا
بزرگ شود و خواستم کمی نیز از این طریق برمیزان سوادم بیافزایم
، از مسئول حوزه تشکیلاتی ام یاد گرفتم ، پیراهن سفید و
گشادی را پوشیده و آستینهایش را تا آرنج بالا بزنم ، یواش
یواش داشت سوادم به کمال می رسید ولی هیچ وقت کامل نشد ،
چونکه هنوز سرم تاس نشده بود . بر عکس من، توقماق تمام این
محاسن را داشت ، نه تنها سرش تاس بود، عینک پنسی نیز بر
چشم می گذاشت . گاه گداری نیز در پالتالک ظاهر شده ، دستش
را بلند می کرد تا دیگران از سوادش فیض ببرند . همین یکشنبه
کذشته در اتاق تورکمن بیرله شیگی بودیم ، بحث جالبی بود
، مهاجرت سیاسی در میان تورکمنها ی ایران و بررسی تجارب
آنها ، الحق دست بر گذارکنندگانش درد نکند ، با تمرکز بیشتر،
صحبتها را دنبال میکردم ، هر کس سعی میکرد در حد توانایی
خود تجربه هایش را انتقال دهد ، دوستی گفت ، مشکل ما این
است که هنوز یاد نگرفته ایم به صورت سیستماتیک روی مسائل
کار کرده ، آن را آنالیز کنیم . ولی من معتقد هستم نباید
عجله کرد ، چون هنوز از پیدایش انسان چند میلیون سالی نگذشته
است ، انشاءالله ، اگر مثل داینوسورها منقرض نشیم به آن
هم میرسیم . نباید نا امید شد ، تکامل هنوز ادامه دارد .
خلاصه از عوامل مهاجرت به اندازه کافی سخن به میان آمد ،
با تداعی بازگشت بعضی از مهاجرین سیاسی ، سوالی در ذهنم
نمودار شد و آن را بی ریا پرسیدم ، گفتند نفهمیدیم ، تکرار
کردم ، به نوعی مبهم جواب دادند ، توقماق دستش را بلند کرد
، امیدوار بودم جواب قانع کننده ای خواهد داد، در ذهن تداعی
کردم که توقماق داردعینک پنسی اش را روی بینی اش جابجا میکند
، چون عادتش بود قبل از هر نظریه ای مهم چنین میکرد ، گفت
:
تا حالا حرف تازه ای نزده اید ( یعنی همه تان زکّی ) در
مورد سوال تایاق هم باید بگویم ، طبق قانون حقوق بشر ، پاراگراف
..... حق مسلم یک شهروند است که به موطن خود برگردد و یا
محل زندگی خود را آزادانه انتخاب کند . خیلی دلم می خواست
بگویم ، توقماق عزیز ، هیچکس منکر چنین حقّی نیست ، من پرسیدم
، شما در داخل مینی بوسی نشسته ای که آز آن مسافرین است
، چون شما نیز مسافر آن هستید از آن شما نیز هست. ولی آدم
دیوانه و عمامه داری آن را به طرف نیستی میراند ، شما اعتراض
میکنید ، راننده چون قلدر است تورا از پنجره پرتت میکند،
شما راه مهاجرت در پیش می گیرید ، بعد از بیست سال می بینم
شما در همان مینی بوس نشسته به پیش می روی ، می خواهم بپپرسم
:
آیا راننده ، مینی بوس را به راه درستی هدایت میکند؟ ، آیا
اخلاق راننده عوض شده است ؟ یا اینکه شما دیگر اعتراض نمی
کنی ؟ مشکل شما و راننده به چه شکلی حل شد ؟
میدانم توقماق سوالم را فهمید ، ولی سعی کرد شکم درد را
به شقیقه ارتباط دهد ، من هم نا امید شدم ، در مقابل آیینه
ایستادم ، دیدم که موهایم به سفیدی گراییده اند ، گرفتم
آن را رنگ زدم ، از خیر کله تاسی گذشتم ، دیگر نمی خواهم
باسواد شوم .....