مأ
تی
3 بهمن 1385
کتاب
از آن سال ها و سال های ديگر: زمزمه های انسان آرمان خواه
حمزه فراهتی، متولد
يکی از محلات قديمی تبريز به نام امیر خیز می باشد. محله
ای که با ستاد عملیاتی ستارخان، کارخانه ی قالیبافی حاجی
ابوالقاسم جوان و ... نقش و نگار شده است. او در فصلهای
آغازین اثر خود، سفری دارد به ایام کودکی خویش که هر خواننده
ای را با خود همسفر می کند. حمزه از فخری دختر همسایه خود،
اسباب کشی به داشقاچی لار ، دبیرستان رازی، ناظم مدرسه با
تکیه کلام دائمی اش "هامبال اوغلی هامبال" سخن
میگوید. او از موسی، از کتاب فروشی کوچک او، از سوسیالیزم
تخیلی او سخن میگوید. صحبت های شیرین مو سی است که انگیزه
خواندن کتاب های ممنوعه و گرایش به آرمان های عدالت جويانه
را در او شکل می دهد.
او در سال ۱۳۴۲ به عنوان دامپزشک از دانشکده فارغ التحصيل
شده و به عنوان افسر دامپزشک رهسپار روستاها می شود. در
آن دیار دور افتاده است که عزم او برای برانگیختن طغیان
علیه بی عدالتیهایی که در روستاها حاکم بوده، جزم می شود
و برای انجام این مهم به سراغ دوستان ِ هم فکر خود میرود.
آشنایی با صمد و تراژدی رود ارس
او اوایل دهه چهل
با وساطت دوست قدیمی اش مسعود رسول زاده با صمد آشنا می
شود. دوستش در معرفی صمد می گوید "اسمش صمد بهرنگی"
است، تمام زندگیش را وقف معلمی و مطالعه و تحقیق کرده است،
پسر خوبی است". او چند بار دیگر نیز صمد را بطور گذرا
ملاقات می کند.
او از مرگ صمد سخن
می گوید و از این که " چگونه صمد بطور کاملا تصادفی
جای بهروز حقی را که... قرار بوده همراه حمزه باشد را می
گیرد! تعریف می کند. او جریان مرگ صمد را این گونه نقل میکند
" شب را در پاسگاهی خوابیدند و فردای آن روز، روز نهم
شهریور 1347 نزدیکی های ساعت 11 صبح به پاسگاه مرزی دیگری
رسیدند. غیر از پنج نفر سرباز کس دیگری در پاسگاه نبود:
رود ارس، درست در پشت پاسگاه جریان داشت. آنها در میان خنده
و شوخی لخت شدند و به آب زدند. رودخانه در طرف ساحل ايران
نسبتا آرام و در طرف ساحل شوروی کمی مغشوش و مواج بود. در
جائی که صمد ايستاده بود، آب حتی به بالاتر از نافش هم نمی
رسيد. او خود را در مسير آب ول کرد و سرشار از شوق و شعف
بود….. او ناگهان متوجه شد که "صمد" تا بالای
شانه هايش توی آب فرو رفته است و هراسان دست و پا می زند.
چرخی زد و در خلاف جهت آب شروع کرد به شنا کردن و به سمتی
که او دست و پا می زد. هنوز نصف راه را شنا نکرده بود که:
"صمد برای سومين بار صدایش کرد. این بار دیگر صدایش
ضعیف تر شده بود.
جريان تند آب ِ ارس صمد را در خود بلعيد،... ديد که... صمد
ناپديد شده است. ديد که، جهان خاموش شده است. او ديوانه
وار، در ميان آب های کدر، اين طرف و آن طرف می زند. صدا
ی طپش قلبش را در شقیقه هایش می شنود و سعی می کند به هر
طریق شده، او را از زیر آب ها پیدا کند! ... تا قعر کدر
ر ودخانه می رود، به هر جائی دست می اندازد. اما .....تلاشش
بیهوده بود و دیگر... صمد ناپديد شده بود. در تمامی جهان
سکوت مرگ حکمفرما بود و....."
سال معجزه دروغین
مرگ صمد، باعث می گردد تا روشنفکران نگاه خویش را بسوی ماموران
ساواک معطوف کنند. صمد، از چند سال پيش با نوشتن مقالات،
به عنوان يک معلم دلسوز و عاشق بچه ها، در محافل روشنفکری
شناخته شده بود.
او(حمزه) جامعه معترض روشنفکری، منجمله جلال آل احمد و غلامحسين
ساعدی را از سازندگان داستان سر به نیست شدن صمد به دست
رژیم می داند.او بر این باور است که روشنفکران آن زمانه
محتاج شهید بوده اند و بخاطر آن نیز ساواک را در صندلی "متهم"
نشاندند.
سال زندان
حمزه از جریان دستگیرشدنش توسط ساواک در اواخر دهه چهل سخن
می گوید. او از زندان قزل قلعه و از بازجویانی چون عضدی
و تهرانی گپ میزند. او از یار دوران زندان خویش ،سعيد سلطانپور،
شاعر و نويسنده مبارز حکایت می کند. و به شب های شعر انستيتو
گوته در مهر ۵۶ ؛ که سعيد سلطانپور یکی از فعالین آن بود
نیز اشاره مینماید.
حادثه غم انگیز دیگر
حمزه و سعيد سلطانپور، در یکی از رزوزهای زمستان 1356 رهسپار
آلمان و از انجا هم روانه رم می شوند. دوستی(بهرام) خانه
ای در اختيارشان می گذارد. حمزه از تراژدی دیگری سخن میگوید.
او از "نعره کشیدن، خیز برداشتن و خود را داخل رودخانه
انداختن سعيد سلطانپور حرف می زند. این حادثه خشمی را در
دورنش شعله ور می کند و سیلی محکمی در گوش سعید می خواباند.
سعید در سالهای بعد شعری به همان مناسبت سروده است.
سيلی زنگ دار تو، جوهر جاودانه شد
خشم هراسبار تو، جذبه بيکرانه شد
ای غم جاودانه ام، شادی بيکرانه ام
شور من و قرار من، زحمه ماندگار شد.(1)
سال طوفان، بهار
آزادی و استبداد
او از جریان بازگشت خود از اروپا، از سرنگونی رژیم شاه ،
از خیابان میکده (دهکده) و از دیدارهای خود با همرزمان قدیمی
خود سخن میگوید. او ازسیاست های سازمان خود در کردستان،
جنگ های کردستان ، از احزاب محلی و از انشعاب های سازمان
فدائی به تفصیل صحبت می کند. او از باز گشت دو باره استبداد
و ارتجاع و از دستگیری خود و دیگر مبارزان راه آزادی، از
اعدام یار دیرینه اش سعيد سلطانپور و از تغییر سیاست سازمان
فدائی در مقابله با رژیم اسلامی، به خواننده کتاب خویش توضیح
میدهد. او از مهاجرت خویش به سرزمین "سو سیالیزم واقعا
موجود" ، از روزگار سپری شده خویش در باکو ، در گیریهای
درون سازمانی خود، "دنیای غرب"، و از جریان میکونوس
با نسل فردا به گفتگو می نشیند.
کتاب « از آن سال ها و سال های ديگر » که مشتمل بر 525 صفحه
می باشد، نشر فروغ برلين به مرحله چاپ رسانده است. این کتاب
اساسا بیوگرافی آقای حمزه فراهتی است . زمزمه های نویسنده
را می توان یکی از آثار نفیس و از اسناد دست اول نسل آرمان
خواه روزگار گذشته دانست. حمزه با ظرافتی هنرمندانه، سپری
شدن "دوران قهرمان" و پیر شدن "ماهی سیاه
کوچولو" را به نسل امروز گوشزد می کند.
(1) - کتاب از کشتارگاه سعيد سلطانپور. شعر رفيق: به رفيق
راهم حمزه فراهتی