| 9
شهريور 1386
نويسنده:ع.
ديه جي
جوان خردمند
روزی، روزگاری در یک صحرای بزرگ راهزنی به نام جبار آج
به همراه همسر و لشگرش اتراق کردند. یکی از ماموران به
جبار آج گفت اینجا جای خوبی است هم سر سبز است و هم میتوان
به خوبی دهکده را پایید و جان می دهد برای غارت کردن.
جبار آج هم در جوابش می گوید : وقتش برسد غارت هم خواهیم
کرد . من به تمام مردم این سرزمین قدرت جبار آج را نشان
خواهم داد. همسر جبار آج از اینکه شوهرش فقط به فکر غارت
کردن است بسیار ناراحت است و می گوید: جبارآج با سپاه
بی شماری که دارد هرگاه بخواهد می تواند همه را از دم
تیغ بگذراند و دامهایشان را با خود ببرد اما قبل از آن
پیشنهادی دارم،اگر قبول کنید..
جبار آج : بگو ببینم چه پیشنهادی است همسر دلبندم ؟
زن : جبار آج این روزها زیاد غارت وخونریزی کرده اند و
خسته اند می ترسم دچار کسالتی شوند، چطور است برای تنوع
هم که شده با مردم روستا شرطی در میان بگذاریم ؟ اگر در
مسابقه برنده شدند از خونشان بگذریم و گرنه می توانید
هر طور که خودتان خواستیدرفتار کنید.
جبار آج قهقه می زند و می گوید: تو دلت برای من سوخته
یا برای مردم روستا ؟ بیخود دلت برای این مردم نسوزد.
فکر کن با
گوسفندها طرفیم.
زن : من این را بیشتر برای خودمان گفتم،آخر مدتی است که
سرگرمی ای نداریم. بهتر است بعضی وقتها تنوعی هم داشته
باشیم تا کسل نشویم.
جبار آج کمی فکر می کند و می گوید: حرف بدی نمی زنی اما
بگو ببینم چه مسابقه ای بگذاریم ؟
زن: هر مسابقه ای
که خواستید. می توانیدمثل پادشاهان افسانه ای، مسابقه
ی بحث و جدل بگذارید . برای مردم روستا پیغام بفرستید
که داناترین افرادشان را بفرستند تا با شما مسابقه بدهند
.
جبار آج : درست نمی
فهمم. مسابقه یحث وجدل یعنی چه ؟
زن : یعنی هرکس که
خوب سخن بگوید و حاضر جواب باشد و جوابهای محکمی به سوالات
شمما بدهد پیروز می شود . می توانید چند سوال ازآنها بکنید
تا جواب بدهند.
جبار آج از مسابقه
خوشش می آید اما می گوید حالا که این طور شده دلم می خواهد
مسابقه ی دیگری هم بگذارم.
همسرش می پرسد : چه مسابقه ای ؟
جبار آج : مبارزه، اگر کسی در بحث و جدل و زور آزمایی
بتواند جبار آج را شکست بدهد حاضرم ازاین روستا چشم پوشی
کنم .
زن اندوهگین می شود
و می گوید: ولی هیچکس نمی تواند در زورآزمایی بتواند شما
را شکست بدهد.
جبار آج : خب من هم همین را می خواهم.
و دستور می دهد تا مامورانش به روستا بروند و به اهالی
روستا بگویند که ما قصد داریم آبادیشان را به کلی ویران
کنیم.اگر می خواهند نجات پیدا کنند مردانشان را بفرستند
تااز آنها آزمایشی بکنیم و اگر ارزش آدم بودن را داشتند
کاری به روستایشان نداریم. و ضمناً دستور می دهد که دور
تا دورروستا را چند مامور بگذارند تا آن رااز هر طرف تحت
نظر داشته باشند.
در میدانی در روستا
یک پیرزن با چند جوان نشسته اند، پیرزن چیستانهایی رااز
نوجوانها می پرسد وآنها جواب می دهند .
پیرزن: حالا یک چیستان تازه می پرسم.
«دراین سو شمشیر می زنم، صدایش در عربستان می پیچد» بگویید
ببینم جوابش چیست ؟
هر یک از بچه ها چیزی جواب می دهند که پیرزن هیچکدامش
را قبول نمی کند تا انکه جوان دیگری از راه می رسد و می
گوید: من حاضرم
جواب چیستان را بگویم.
پیرزن برمی گردد و می گوید : به به تایماز جان! چه زود
از صحرا برگشتی ؟ تایماز که پسر چوپان است و گله مردم
روستا را برای چرا به دشت ها می برد و پسر بسیار باهوش
و شجاعی است می گوید :
دوباره امروز گرگ دیروزی پیدایش شد مدتی دنبالش دویدم
تا خسته شدم برای همین زود برگشتم برگشتم و نمی گذارم
دست هیچ گرگی به آنها برسد بالاخره حساب گرگ را هم می
رسم.هنوز نمی داند با کی
طرف است .
پیرزن می گوید : خب قرار بود جواب ما را بدهی! بگو ببینم
چی می شود ؟
تایماز : معلوم است مادر بزرگ ! جوابش رعد وبرق است. وقتی
در این سو رعد و برق می زند صدایش در دور دستها می پیچد
انگار در
عربستان پیچیده است. درست است ؟
پیرزن : کاملاً درست است . چطور جوابش را پیدا کردی ؟
نکند قبلاً شنیده بودی ؟
تایماز: نخیر ، نشنیده بودم. کسی مثل من که بیشتر وقتها
در صحراست فرصت زیادی برای فکر کردن وی این چیزها را دارم.
پیرزن و بچه ها همچنان
مشغول هستند و دو تا ازمردان میانسال روستا هم به آنها
ملحق می شوند و همه با شادی و خنده مشغول جواب دادن به
چیستان های پیرزن هستند که ناگهان ماموران جبار آج با
اسبهایشان به تاخت سر می رسند و دور آنها می چرخند . همه
با دیدن آنهاحیرت می کنند و یکی از مردان میانسال از آنها
می پرسد شما کی هستید ؟ ماموران جبارآج در حالیکه با اسبهایشان
دور آنها می چرخند جواب می دهند: ما فرستاده های شیطانیم.
همه حیرت می کنند و یکی از ماموران ادامه میدهد مگر نمی
دانید دور و بر روستایتان چه می گذرد ؟ شمااسم جبار آج
یاغی را نشنیده اید یا نه ؟
مردان میانسال با شنیدن اسم او دچار اضطراب می شوند و
می پرسند شما از افراد جبار آج هستید . ماموران می گویند
جبار آج تابه حال روستاها شهرهای زیادی را غارت کرده و
حالا نوبت روستای شماست. ما روستای شما را محاصره کرده
ایم. سر دسته ما با سپاهش اکنون در نزدیکی روستای شما
اردو زده است .اما سردار ما به روستای شما فرصت بسیار
خوبی داده است.
مردم می پرسند : چه
فرصتی ؟
مأمور: جبار آج آدمهای مبارز و دانا را دوست دارد برای
همین دو شرط گذاشته است اگر کسی از میان شما بتواند در
مبارزه و همچنین در بحث و جدل بر او پیروز شود از حمله
به روستایتان صرف نظر می کند و شما را خواهد بخشید.
تایماز فوری می گوید : من حاضرم بروم. ولی مردان میانسال
می گویند : ماآدمهای ساده ای هستیم که سرمان به کار خودمان
است . کشت و زرعمان را می کنیم و گاو وگوسفندهایمان را
می چرانیم و آزارمان به کسی نمی رسد. خواهش می کنیم از
قول ما به جبار آج بگویید بزرگواری کند و به روستای ما
حمله نکند . بگذارید زندگیمان را بکنیم
.
فرستاده ای جبار آج می گویند: این اراجیف را کنار بگذارید
!
جبار آج این حرفها را بشنود دماراز روزگارتان در می آورد
. اواهل جنگ و جدل است بهترین راه این است که کسی را از
میان خودتان انتخاب کنید تا همراه ما نزد سردارمان بیاید.
دوباره تایماز سعی می کند که این بار مامور می گوید :
خیلی جوان به نظر می رسی هنوز زود نیست که بمیری ؟!
تایماز : به قد و
قواره ام نگاه نکنید کار من همیشه جنگ و مبارزه است در
بحث و جدل هم فکر نمی کنم کله پوک تر از یک یاغی باشم.
مامور عصبانی می شود و می گوید: مواظب حرف زدنت باش پسر!
زبان سرخ، سر سبز می دهد به باد.
اما حرف های تایماز سودی نداشت و دو پیرمرد برای ریش سفیدی
و صحبت کردن و خواهش کردن نزد جبار آج می روند تا شاید
جبار آج به آنها رحم کند.
و اما جبار آج در
بیرون از صحرا به همراه همسرش منتظر نشسته و با هم صحبت
می کنند.
همسر جبار آج به او می گوید : جبار آج در عقل و زور چیزی
کم ندارند فقط بعضی وقتها بی جا از آن استفاده می کنند.
جبار آج: بی جا؟ کی بی جا استفاده کردم ؟
زن : آخر بیش از حد روستاها را غارت می کنید. و امنیت
مردم بیچاره را برهم می زنید.
جبار آج : اگر امنیت شان را برهم نزنیم آسایش خودمان بر
هم می خورد. اگر دیگران را غارت نکنیم که مال و منالی
به دستمان نمی
رسد. در ضمن من با غارت مردم از آنها انتقام می گیرم.
وقتی که بچه بودم غارتگری از همین سرزمین آمد و همه مردم
آبادی ما، پدر
و مادرم را به قتل رساند.
همسرش می گوید: خب، یک غارتگر این کار را کرده، مردم چه
گناهی دارند؟ اینها بهانه است شما می خواهید به خاطر مال
و ثروت، مردم را به بدبختی بکشانید.
جبار آج: هم ثروت هم انتقام. تو هم بهتر است سر خودت را
به درد نیاوری.
زن : من می دانم این مردم چه می کشند من خودم یکی از اینها
بودم.
جبار آج : اما حالا یکی از ما هستی . من تو را ربوده ام
و مال منی و هرچه را من دوست می دارم باید دوست بداری...
می دانی که
دوستت دارم گل بهار! اما زیاد با من بحث نکن.
در این هنگام مردان
جبار آج به همراه دو پیر مرد به نزد آنها می آیند. جبار
آج می پرسد: آمدید پاسخگوی شرطهای من بشوید .
پیرمردان جواب می دهند: برای نوکری شما آمده ایم. ای سردار
بزرگ ما آدمهای بی آزار و ساده ای هستیم آزارمان حتی به
مورچه هم نمی رسد. کشت و زرعی هم می کنیم و گاو و گوسفندی
می چرانیم و زندگی خودمان را می چرخانیم . تا به حال نه
روی جنگ را دیده ایم نه روی خون را. اگر می خواهید تشریف
بیاورید به روستایمان هر قدر که خواستیداز شما پذیرایی
می کنیم. شیر، پنیرو گوشت های تازه ای داریم. اما خواهش
می کنیم از آزار ما بیچاره ها دست بردارید.
جبار آج عصبانی می
شود و به مامورانش می گوید: آهای مگر به شما نگفته بودم
کسی را برای آن دو شرط بیاورید. این پیرمردها را آورده
اید اینجا ضجه کنند؟
ما به آنها گفتیم اما خودشان آمدند که التماس کنند.
جبار آج : حالا که
آمده اند مجبورند پاسخگوی شرطهای ما باشند . به درد مبارزه
که نمی خورند اما اگر بنوانند در بحث و جدل بر من پیروز
شوند جان خودشان را نجات داده اند . ببینم پیر مردها !
می خواهم سوالی از شما بکنم ، اگر توانستید جواب بدهید
خود را
نجات داده اید و الا سرتان برباد می رود. پیرمردها باترس
به سرشان دست می زنند. جبار آج میگوید: سرهای استخوانی
و پیری
دارید وقتش رسیده که سر و سامانی به آن بدهید.
ببینم سوادتان در چه حدی است؟
ـ هر دو ملایی داریم.
جبار آج دوباره می پرسد : آخوند که نیستید؟
ـ نه خیر. 5 سالی در مکتب درس خوندیم ولی اگر ادامه می
دادیم آخوند می شدیم.
جبار آج : خوب برای جواب دادن به سوال حاضرید؟
پیرمردها: انشاءالله که سوال سختی نیست؟
جبار آج : خیر ، مثل آب خوردن است . خب بگویید ببینم چه
چیزی مرا تا اینجا یعنی کنار آبادی شما کشیده است؟
جبار آج سوالش را می پرسد و مشغول کشیدن قلیان می شود
و منتظر می ماند. پیرمردها بعداز اینکه با هم مشورت کردند
جواب دادند: ای بزرگمرد شما را خداوند به اینجا کشیده
است. همه چیز دست خداست. دست قضا و قدر خداوند بوده که
شما به اینجا بیایید.
جبار آج می گوید:
پس خدوند خواسته که روستاها و شهرهای شما را غارت کنم
و با صدای بلند می خندد و ادامه می دهد: معلوم است مغز
خر خورده اید! و به مامورانش دستور می دهد این دو پیرمرد
را ببرید و سرشان را ببرید تویش کاه بریزید. این جوابهایشان
به
درد پدرهایشان می خورد!
پیرمردها دوباره التماس می کنند ولی جبار آج اعتنایی به
آنها نمی کند و می گوید: ببریدشان! تقدیر همین است.
اهالی روستاهمه غمگین
هستند و در میدان روستا جمع می شوند. یک روز از رفتن پیرمردها
به نزد جبار آج گذشته و هیچ خبری از آنها نیست و همه باهم
برای آنها دعا می خواننند تا به سلامت برگردند . تایماز
هم با ناراحتی به آنها ملحق می شود و پیرزن از او می پرسد
که چه خبر شده است ؟ تایماز بسیار ناراحت است و تعریف
می کند که گرگ دوباره به گله اش حمله کرده و یکی از گوسفندهایش
را برده است..
یکی از اهالی ده می
گوید : از یک طرف غارتگرها واز طرف دیگر گرگ ها! خدایا
خودت کمکمان کن. تایماز تعجب می کند و می پرسد که هنوز
هم ریش سفیدها برنگشته اند ؟ جواب می دهند هنوز نه!
تایماز: باید به دنبالشان
برویم.نکند بلایی سرشان آورده باشند. می خواهید همین طور
دست روی دست بگذارید و منتظر بمانید. باید کاری بکنیم.
در همین موقع فرستاده های جبار آج از راه رسیدند واهالی
از آنها سراغ ریش سفیدها را گرفتند
.
مامور : ما که گفته بودیم حرف سردارمان یکی است و دلش
از سنگ. او خواهش و تمنا سرش نمی شود. پیرمردهای شمااهل
مبارزه که نبودند ،جوابهایی هم که به سوال جبار آج دادند
نشان داد مغز خر خورده اند .تایماز : به ریش سفیدهای ما
توهین نکنید !درست جواب بدهید ،چه بلایی سر آنها آوردهاید..
مامور در حالیکه قهقه می زند و می خندد می گوید: آنها
دارند خواب آن دنیا را می بینند. بعد ادامه می دهد جبار
آج یک بار دیگر به شما فرصت داد. کسی حاضر است با ما بیاید
؟ دوباره تایماز اولین نفری است که اعلام آمادگی می کند
اما پیرزن و اهالی ده اجازه نمی دهند و دوباره ، دو نفر
دیگر از مردان میانسال به همراه ماموران جبار آج راهی
می شوند.اما آن دو نفر نیز کشته می شوند .
مردم روستا ناراحت
هستند و 4 نفراز بهترین مردانشان را برای به خاک سپردن
می برند و هنگامی که آنان را دارند می برند پیرزن بچه
ها راصدا می زند و چهارتا شاخ قوچ به آنها می دهدو می
گوید که اینها نشان مردانگی است. ببرید و سر گورهایشان
بگذارید. مردم همه به تشیع جنازه رفته اند و میدان روستا
خلوت است که تایماز از همه جا بی خبر با خوشحالی از راه
می رسد و فریاد می زند که بالاخره گرگ را کشتم و در دستش
نیز سر گرگ را دارد.
پیرزن و بقیه مردم با شنیدن ای خبر دور تا دور تایماز
جمع می شوند و به او آفرین می گویند و بچه های ده هم برای
تایماز هورا می کشند.
تایماز: باید نفری یک بره به من بدهید.
این یک رسم است هر چوپانی که سر گرگ را بیاورد باید از
صاحب گوسفندها بره بگیرد. یکی از اهالی روستا می گوید:
درست ایت ما همه به تو بره خواهیم داد اما فعلاً روستای
ما عزادار است. ان شاءا... بعداً.
تایماز : آیا دو نفر
دیگر هم برنگشتند .
پیرزن گریه می کند و می گوید: تو گرگ را کشتی اما این
گرگ های درنده را چه کسی می تواند بکشد؟ آنها برای سومین
بار تا فردا
فرصت دادند . گفته اند این آخرین فرصت است.اگر کسی نتوانست
به شرطهای آن یاغی جواب بدهداز خون ما می گذرند ، و الا
همه مان را قتل عام می کنند.
تایماز: این بار دیگر
خودم میروم هر شرطی که داشته باشند من حاضرم. من می دانم
چه جوابی به آنها بدهم می خواهم همین الان بروم شاید بتوانم
از پس این گرگ ها هم بربیایم. مردم ده می گویند که محال
است،او تو را قبول نمی کند و می گوید هنوز بچه ای ! آنها
تو را نیز خواهند کشت. اما تایماز به این حرفها گوش نمی
دهد و می گوید این آخرین فرصت است و اگر آن را از دست
بدهیم آنها فردا تمام روستایمان را غارت می کنند. پیرزن
و نوه اش ( تایماز ) به آلاچیق می روند و پیرزن نان کوچولویی
که به آن نخ بسته است را از سقف آلاچیق آویزان می کند
و به تایماز می گوید نان بلاها را دور می کند. انشاءا...که
از بلاها دور بمانی . و به این ترتیب
تایماز به نبرد با جبار آج می رود.
تایماز در حالیکه
همراهش شتر وبز هم بود به نزد جبار آج رفت و وقتی جبار
آج او را دید با تمسخر گفت این جوان فسقلی را نرد من
فرستاند . عجب احمق هایی ! می خواهندآخرین فرصت خود را
هم از دست بدهند. ببینم جوان آیا در روستایتان بزرگتر
از تو کسی پیدا
نمی شود؟
تایماز: چرا سردار بزرگ! بزرگتر از من هم هست . این حضرت
شتر را برای همین آورده ام تا بزرگتری هم در کنارم باشد
و اگر بزرگ بودن به ریش و سبیل است این بز در خدمت شماست
. با ریش بلندش . اما اگر می خواهید با یک مرد طرف بشوید
من اینجا هستم .
جبار آج از جوابهای تایماز خوشش می آید و نگاهی تحسین
آمیز به او می کند و می گوید: جوابهایت، جوابهای بدی نیست
مرا به یاد
جوانیم می اندازد. ببینم تو پسر کی هستی؟
تایماز: من فرزند همین روستا هستم.
جبار آج: ببینم آیا اهل مبارزه و جنگ هستی؟
تایماز : من چوپانی بیش نیستم و معمولاً با گرگها می جنگم.
جبار آج: اما اکنون تو با گرگ طرف نیستی.
تایماز: با انسان طرفم؟ اما انسان انسان را نمی کشد خان
بزرگ.
جبار آج از جواب تایماز جا می خورد و می گوید جوابهای
گستاخانه ای می دهی. من تا به حال از میان مردان این روستا
با کسی مثل
تو برخورد نکرده ام . به نظر می رسد جوان شجاعی باشی هرچند
که حرفهایت خیلی گزنده است.
تایماز: وقتی انسان
از جان خودش می گذرد،دیگر حرفهایی که می زند برایش مهم
نیست.
جبار آج : یعنی تو از جان خود گذشته و آمده ای ؟ یعنی
هیچ امید پیروزی نداری؟
تایماز: چرا امید دارم. اما اگر شکست هم بخورم جای هیچ
تأسفی نیست چون به خاطر مردمم جان می بازم.
جبار آج : پس حاضری
با من مبارزه کنی ؟
تایماز: با کمال میل.
و به این ترتیب جبارآج شمشیری را به تایماز می دهد و خودش
هم
شمشیرش را از غلاف درمی آورد و با هم به مبارزه می پردازند
تایماز مدت زیادی تاب می آورد تا اینکه بالاخره شمشیر
از دستش می افتد ولی او بی آنکه خود را ببازد خنجری از
کمر بیرون می کشد و در مقابل جبار آج می ایستد . جبار
آج با صدای بلند می خندد و می گوید حالا تو خنجر داری
و من شمشیر. من به راحتی می توانم تو را بکشم.زن جبار
آج فریاد می زند شما نباید او را بکشید او در بحث با شما
موفق بوده پس به طور کامل شکست نخورده مگر دو شرط نگذاشته
بودید؟ او در یکی از شرطها موفق بود.
جبارآج باحرفهای زنش
کمی به فکر فرو می رود و باخود می اندیشد و به تایماز
می گوید: من چند سوال دیگر از تو می پرسم اگر
توانستی جواب بدهی از خونت می گذرم و حتی حاضرم پاداش
هم به تو بدهم اما اگر نتوانستی جواب بدهی سرت بر باد
رفته است.
تایمازاعلام آمادگی
می کند.
سپس جبار آج می پرسد: بگو ببینم چه چیزی یا چه کسی باعث
شده که من به اینجا بیایم تا به فکر حمله بیافتم؟ می خواهی
خوب فکر کن تایماز جواب می دهد،فکر کردن نمی خواهد، دو
عامل باعث شده
که شما به اینجا بیایید .یکی حرص و طمع شماست که به فکر
تصاحب و غارت شهرها افتاده اید و دومین عامل ترسو بودن
مردم ماست که جنگجویان پردلی ندارند که در برابر شما بایستند.
جبار آج حیرت می کند
و می گوید عجب عجب !سوال دیگری از تو می پرسم . به نظر
تو قوی ترین آدم در این سرزمین کیست؟
تایماز: قوی ترین آدم کسی است که بر نفس خود غلبه کند
و مثلاً اگر شیطان وسوسه اش کرد و گفت که فلان روستا را
غارت کن وجدانش
به او بگوید: نه، نمی شود! چرا زندگی آرام مردم را برهم
بزنم؟ چرا خون ریخته شود؟
جبار آج با صدای بلند
می خندد و از زنش می پرسد به نظر شما جوابهایش درست است
و زن نیز آن را تصدیق می کند. جبار آج هم با خنده می گوید:
جوابهای تو جوابهای تلخی بود ولی مرا قانع نکرد بااین
حال به خاطر حاضر جوابی و شجاعت و صراحت در بیانت حاضرم
آن ها را از تو جوان گستاخ بپذیرم به این صورت تو توانستی
جان خودت را نجات بدهی نه جان مردمت را!
تایماز : یعنی شما از روستای من نمی گذرید؟
جبار آج : خیر، چون در شرط اول شکست خوردی و نتوانستی
بر من پیروز شوی تو تنها در یک مورد موفق شدی اما همانطور
که قولش را
دادم می توانی پاداشی از من بگیری، می خواهی چه پاداشی
به تو بدهم ؟
تایماز با خودش فکر می کند و می گوید: جبار آج حاضرند
بخشش ناقابلی به من بکنند؟
جبار آج : چه بخششی ؟
تایماز : از این روستا جایی را که یک پوست گاو را احاطه
کند به من بدهید.
جبار آج کمی با خودش فکر می کند و می پرسد جایی را که
یک پوست گاو احاطه کند؟ تایماز تصدیق می کند و جبار آج
دوباره در فکر
فرو می رود و با خودش حرف می زند و می گویدنکند گنجی در
آن تکه زمین باشد. ولی خوب به هر حال مهم نیست و رو به
تایماز می کند و در خواستش را قبول می کند و با هم دست
می دهند.
تایماز به روستا بر
می گردد و همراه اهالی روستا نخ درازی را دور تا دور روستا
می کشند و وقتی جبار آج و لشکرش برای غارت به روستا می
آیند تایماز در مقابل آنها می ایستد و آنها از حرکت باز
می مانند.
جبار آج به تایماز می گوید : برو کنار جوان ! دیگر شجاعت
تو دردی را دوا نمی کند. برو به تکه زمینت برس !
تایماز: آیا خان روی قولی که داده اند هستند ؟
جبار آج : بله، حتماً!
تایماز : پس شما حق ندارید وارد این روستا شوید .
جبار آج : چطور؟
تایماز : همانطور که گفتم زمینی را که یک پوست گاو، آن
را احاطه می کند مال من است. این نخ دراز را می بینید،
ما آن را از پوست گاو درست کرده ایم و دور تا دور روستا
کشیده ایم و حالا این روستا مال من است. جبار آج یکه می
خورد و لحظه ای با حیرت سکوت می کند و نمی داند چه بگوید.
زنش هم می گوید او با عقلش بر شما پیروز شد حالا باید
روی قولتان بایستید . جبار آج با صدای بلند می خندد و
دست بر شانه تایماز می زند و می گویدجوان اگر من گرگ هستم
تو روباهی ! و به افرادش فرمان می دهد که برگردند. و اهالی
روستا هم شادمانه هورا می کشند و تایماز را در آغوش می
گیرند و تایماز فریاد می زند آهای مردم بره های مرا فراموش
نکنید!
|