تورکمن صحرا مدیا
www.turkmensahramedia.com
info@turkmensahramedia.com
|

الف. سالاری
22 آذر 1385

ناسیونالیسم هراسان ِ فارس و سرنوشت ایران فردا


ناسیونالیسم و یا گرایش قوم گرایانه، به عنوان یک اندیشه تاریخ ساز، بیش از یک قرن است که در مرکز توجه جامعه شناسان و تاریخدانان قرار گرفته است. برخی از این نطریه پردازان با در نظر گرفتن نتایج و آثار مخرب و جنگ افروزانه "ناسیونالیسم" بالکل به نفی آن پرداخته و هر گونه نزدیکی به این گرایش فکری را، ضد دموکراتیک و زیانبخش می دانند و بالعکس هستند جامعه شناسان و نظریه پردازانی که، خلاقیت های ناسیونالیسم را در شتاب دادن ِ برخی جوامع به سوی مدرنیسم، مثبت و سازنده تلقی می نمایند. بقول این دسته از نظریه پردازان، تحولات اجتماعی که با رهبری دیکتاتورانی چون بیسمارک در آلمان و ناپلئون در فرانسه و فرانکو در اسپانیا و بالاخره مصطفی کمال پاشا در ترکیه و رضا خان در ایران بوجود آمده، مثبت و در جهت تکامل اجتماعی و اعتلای این جوامع در مسیر مدرنیسم و تمدن بشری بوده است. اما بر خلاف استنباطات تحلیل گران مذکور، گرایشات قوم گرایانه ملیت فارس در ایران، که با روی کار آمدن رضا خان اتفاق افتاد، نه تنها تحول بخش و تکامل دهنده نبوده است و بلکه با در نظر گرفتن ِ قربانی شدن ِ حقوق بشر و عدالت اجتماعی در این کشور، بزیان اقلیت های قومی و مسلکی، در ادامه خود باعث آفت های اجتماعی غیر قابل جبرانی جون فناتیسم، خودباختگی فرهنگی و تقابلات اتنیکی و مسلکی گردیده و به لحاظ سیاسی نیز، موجبات سانترالیستی شدن قدرت در ایران بوده است. عمق تراژدی را در مسیر تاریخ ایران موقعی می توان درک نمود که این ناسیونالیسم، خود زمینه ای می شود برای دخالت ِ قدرت های بزرگ و یا بوجود آمدن حکومتهای استبدادی، یکی پس از دیگری و با ایده ئولوژی های مختلف.

در قرن نوزدهم و در آستانه سال 1300 شمسی، و در دورانی که هنوز خاندان قاجار در اریکه قدرت سیاسی در ایران بود، هم از جانب روشنفکران ایرانی که با مدرنیته و تمدن غرب آشنایی های داشته اند و هم از جانب دربار قاجار (بنا به شواهد تاریخی قاجارها نیز به این نتیجه رسیده بودند که برای ارتقای جامعه ایران بسوی تمدن، راهی غیر از آشنایی با علم و فنون مدرن غربی نیست، کما اینکه فرزندان خود را نیز جهت آشنایی با دانش غربی، به مدارس عالی اروپایی بویژه فرانسه و انگلستان می فرستادند) تلاشهایی برای تکامل اجتماعی و تغییر سیستم حکومتی صورت می پذیرد. (بنفل از کتاب ِ ایران برآمدن رضاخان-تالیف سیروس غنی، فصل اول تا سوم)، اما حکومت های استعماری روس و انگلیس که هرگز خواهان دموکراسی در ایران نبوده اند و بقای سیستم پادشاهی را مطابق منافع استعماری خود می دانستند، با استفاده از سیاستمداران مرتجعی چون وثوق الدوله و سید ضیاالدین طباطبائی و روحانیونی چون شیخ فضل الله نوری و....هم فریادهای مشروطه طلبانه روشنفکران و آزادیخواهان آن دوره را سرکوب نمودند و هم با وساطت سیاستمداران خودفروش و برخی از خان های محلی رضاخان میرپنج را بر تخت شاهی می نشانند.( در همان کتاب و فصل چهارم)
رضاخان که خود افسری دست پرورده قزاق های روس بود،وقتی در سوم اسفند 1299 با تشویق آیرون ساید، فرمانده قوای انگلیسی دست به کودتا می زند، هیچ مال و مکنتی را نداشته است، ولی در بیست و پنجم شهریورماه 1320 که توسط متفقین از قدرت برکنار و به جزیره موریس تبعید می شود، وی با تملک حاصلخیزترین نقاط کشور در مازندران، گیلان، گرگان (ترکمنصحرا) و سایر نقاط بزرگترین مالک کشور ایران، و با در دست داشتن ذخایر نقدی در بانک های انگلستان،آمریکا و آلمان، یکی از ثروتمندترین مردان جهان بود.( بنقل از کتاب گذشته چراغ راه آینده-پژوهش گروهی جامی، صفحه 102 )
خاندان پهلوی با روش دیکتاتوری و با تکیه بر ناسیونالیسم فارس، بیش از پنجاه سال در ایران حکومت می نماید. در طول این مدت، برخی از روشنفکران و سیاستمداران و نویسنده های این سیستم، ایده منفی و اختلاف انگیز ِ شوونیسم فارس را در میان مردم ایران رسوخ می دهند و با دخالت در نظام آموزشی و بدست گرفتن وسائل ارتباط جمعی، نطفه های فرهنگ آلوده ای را در جامعه ایران می کارند.تحقیر ملیت های غیر فارس و تزریق آموزه های ضد ترک و عرب وجه مشخصه شوونیسم نوبنیاد آریایی می گردد. در پیشگاه دربار پهلوی بر پاکی و شفافی خون آریا سوگند خورده می شود و طنزها و کنایه هایی توسط شاعران و ادبای نژاد پرست آن دوره، یکی پس از دیگری ساخته می شود. تاریخ نگاران درباری با وقاحت بی نظیر به قلب حقایق تاریخی پرداخته و هرحادثه ای را که فرجام مثبتی داشته به فارس تباران مربوط می نمایند و خشونت ها و وحشیگری ها را نیز فقط به ترک ها و عرب ها. انوشیروان ظالم به "عادل" تغییر هویت می دهد و شاهپور ساسانی که در تاریخ عرب ها به "ذوالاکتاف" یعنی کسی که شانه های عرب ها را سوراخ کرده و نخ هایی عبور می داد، به دلاوری بی باک بدل می گردد. کتاب های تاریخی معتبر جهانی چون تاریخ تمدن ویل دورانت و برخی از آثار بارتولد و بسیاری منابع ترکی و عربی، که بدون پیشداوری حقایقی از قساوت هخامنشیان و ساسانیان نوشته بودند سانسور می گردد و بالعکس آثار ِ برخی تاریخ نگاران متقلب و افسانه باف، چون هرودت یونانی به عنوان منابع مرجع معرفی می گردد.
در فرهنگ و زندگی عرفی مردم ایران، جوک های کوچه و بازاری که تحقیر ترک ها را در هسته دارد، طبق نقشه جا انداخته می شود.
علاوه بر اینها، حکومت پهلوی با برنامه ریزی های حساب شده و ترتیب دادن کوچ های احباری، موفق می شود تا ترکیب جمعیتی مناطق ملی را برهم بزند و بدین ترتیب موقعیت جغرافیایی مناطق غیر فارس را تا حد انکارپیش ببرد. نقد فجایع حاصل از تزریق ِ تبهکارانه ایدئولوژی ِ ناسیونالیسم در دوره پهلوی بسیار گسترده تر از آن است که مذکور افتاد و خوانندگان می توانند با مراجعه به گفته های نویسندگان بیطرف دنبال بنمایند.
با سرنگونی نظام شاهنشاهی و برپایی حکومت اسلامی، بنظر می آمد که تبعیضات و دیگرستیزی ها به حداقل خواهد رسید، اما تجربه سه دهه این حکومت نیز حاکی از آن است که در بسیاری از زمینه ها، تبعیضات و تحقیرات بمراتب فزونی یافته است.
ناسیونالیسم و موقعیت آن در نزد اپوزوسیون ایرانی
در سالهای اخیر و بویژه بعد از فروپاشی نظام های حکومتی در شوروی و یوگوسلاوی، ملیت های ایرانی نیز بسوی عدالت خواهی و برابر طلبی پیش رفته است. ترک های آذربایجانی در ایران که نزدیک به نیم قرن، بعد از قیام عمومی به رهبری پیشه وری خاموش گردیده بود، دوباره به پا خاسته و مجددا اظهار وجود می نماید. عرب های نواحی جنوبی ایران که به شدیدترین شکل سرکوب شده بودند، اکنون دوباره بپا خاسته و جایگاه خود را برای بوجود آوردن ایرانی دموکراتیک و فدرالیستی باز می یابند. ترکمنها و کردها و بلوچ ها نیز تاکنون علایق خود به ایجاد ایرانی دموکراتیک و با تعیین حق تعیین سرنوشت برای همه ملیت ها را پنهان ننموده اند. جریانات و محافل روشنفکری مناطق ملی که در حاشیه و یا بطن این حرکت ها موضع گرفته اند، با صراحت و شفافی لازم، نظرات خود را اعلام نموده و تصریح مینمایند که، برنامه آنان، رفع نابرابری و تبعیضات قومی و مذهبی در ایران می باشد. اما متاسفانه بموازات رشد گرایشات برابری طلبانه در بین این جریانات، تلاش ها و حرکت ها در بین شخصیت ها و محافل روشنفکری فارس( اعم از اپوزیسیون تا لایه های حکومتی) هرگز در جهت تایید و یاهماهنگی این فعالیت ها نبوده است. بنظر می آید که یکی از دلایل ِ عدم حمایت آنان از این اقدامات، ترس آنان از امکان ِ تجزیه ایران باشد!
کابوس ِ تجزیه شدن ایران! که بدون شک از جانب حکومت اسلامی و برخی از جریانات و محافل غیر دمکراتیک تبلیغ می گردد، به عنوان تاکتیکی تفرقه افکنانه، تاکنون تاثیرات منفی خود را در حرکت های آزادی خواهانه ایران نشان داده است و در عمل نیز مانع نزدیک شدن جریانات منتسب به مناطق ملی، با دیگر نیروهای ضد استبدادی و دموکراتیک ایرانی گردیده است. بر اساس تبلیغات منفی این جریانات، که اساسا الگویی غیر از حاکمیت متمرکز فارس ها و یا شیعه مذهب ها را در ایران ندارند، اپوزیسیون نامنسجم فعلی هر روز که می گذرد پریشانتر می شود و بسوی بی عملی و پاسیویسم رانده می شود. برخی از جریانات داخل اپوزیسیون نیز که در گذشته به جریانات منتسب به "چپ" وابسته بوده اند، مدتهاست که از اندیشه های آرمانخواهانه و سوسیالیستی که پایه اعتقادات آنان را در گذشته تشکیل می داد، فاصله گرفته اند و در مقالات و سخنرانی های خود، اصطلاحات و فرهنگ زنگ زده و منسوخ آریامهری را تبلیغ می نمایند*(در زیر به نمونه ای از آن اشاره خواهیم کرد) جالب اینجاست که برعکس این دوستان چپ سالار ما، برخی از جریانات راست ِ سنتی که هنوز هم به ایده سلطنت عشق می ورزند، با مشاهده واقعیات و تحت تاثیر تحولات گلوبال، تاحدی نرمتر گردیده و سیستم فدرالیستی را تنها راه حلی برای آینده ایران می دانند.

* همانطور که در پاراگراف بالا اشاره کردم، بی مسئولیتی و ترس از پذیرش الگوئی رادیکال و دموکراتیک برای پاسخگویی به نیازهای جامعه چند ملیتی ایران، برخی از جریانات و چهره های اپوزوسیون را هراسان نموده و به گوشه ای پرت نموده است. یکی از این چهره های سیاسی، آقای فرخ نگهدار می باشد، ایشان که خود را اصلاح طلب می داند و خویشاوندی خود با اصلاح طلبان حکومتی را هرگز نمی پوشاند، در مقاله ای با عنوان "با این انتخابات غیر آزاد چه باید کرد" با خشم تمام، بر تحریم کنندگان انتخابات مجلس خبرگان می تازد و با آوردن شعر نوی شوونیستی که در آن ترک و تازی، دشمن ایرانیان(فارس ها) معرفی می شود، برای بقای حکومت استبدادی آخوندی می کوشد. شاید در حفظ این نوع حکومت های مستبد است که امیال درونی اینگونه رجال سیاسی مملکت ما ارضاء می گردد؟ کسی چه می داند، شاید دفاع از دیکتاتوری و استبداد، تنها شانس ِ بقای شوونیسم باشد!.
شعر ِ منتخب ایشان چنین است:
سخن می گفت با تاریکی خلوت،
تو پنداری مغی دل مرده در آتشگهی خاموش،
زبیداد انیران شکوه ها می کرد،
ستمهای فرنگ و ترک و تازی را
شکایت،شکسته بازوان میترا می کرد،
غمان قرنها را زار می نالید.
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد،
"ای...غم دل با تو گویم،غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟
صدا نالنده پاسخ داد!
"......آری نیست!"

بگذریم، آیا وقت آن نرسیده است که اپوزوسیونی که خواهان تحولات در آینده ایران است، از تاریخ و گذشته ها درس بگیرد؟ آیا نفی عدالت در عرصه های اجتماعی و فرهنگی و قومی و مذهبی، چنانکه حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی به اثبات رسانیده است، به معنای نهادی کردن سیستم حکومتی دیکتاتوری در ایران نیست؟ در آن صورت آیا غیر از دزدان سرمایه وغارتگران بی هنر، کس دیگری بر مردم ایران حکومت خواهد نمود؟

 


استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است