تورکمن صحرا مدیا
www.turkmensahramedia.net
info@turkmensahramedia.net
|

تعداد بازديد: 1068
(تعداد نظر : 13)

احمد مرادی
1 اسفند 1390

داستان کوتاه یک مهاجرت از ترکمنصحرا به اروپا ( قسمت دوم)




٢- ورود به ترکمنستان 


پس از خداحافظی از فرد راهنما، من و آشوربردی در گرمای شدید مرداد ماه بسوی برج دیده بانی براه افتادیم. پس از حدود یکساعت راهپیمایی به زیر برج رسیدیم و در زیر سایه حقیر آن منتظر ماندیم و نمی دانستیم که حالا چه کنیم. در این فکر بودیم که ناگهان متوجه شدیم دو سرباز روس با سگ همراهشان بسوی ما دوان دوان می آیند. پس از اینکه بما نزدیک شدند ما بلند شده و من بزبان روسی به آنها سلام گفتم ( قبلا از مادرم یاد گرفته بودم) و ما همینطور همدیگر را نگاه میکردیم که پس از چند دقیقه ماشینی از دور پیدایش شد و بعد از سوار کردنمان در آن همه ما عازم یکی از پاسگاههای نظامی لب مرز شدیم. من و آشوربردی را به اتاقی بردند و پس از چند دقیقه افسر جوان روسی به اتاق آمد. من و آشوربردی همدیگر را هاج و واج نگاه میکردیم و در این فکر بودیم که حالا به چه زبانی باید با او صحبت کرد که ناگهان افسر جوان با یک خنده دوستانه بزبان فارسی با ما صحبت کرده و پس از خوشامد گویی از ما موقعیت سیاسی مان و اینکه به کدام جریان سیاسی وابسته هستیم را سئوال نمود. در این رابطه من قبلا با آشوربردی صحبت کرده بودم و به او پیشنهاد نموده بودم که برای بوجود نیامدن هیچگونه مشکلی او هم خود را از فدائیان اکثریت معرفی کند که آشوربردی هم پذیرفت. از اینرو در سئوال این افسر جوان ما عضویت خود در سازمان اکثریت را اعلام نمودیم. او چیز دیگری از ما نپرسید و تنها گفت که شما را به پادگان نظامی دیگری برده و از آنجا با قطار به شهری خواهند برد که دوستان شما نیز در آنجا هستند و فعلا کمی استراحت کنید.


شنیدن این خبر و برخورد دوستانه این افسر جوان، روحیه دیگری بما بخشید و حالا از این مطمئن بودیم که ما را پس نخواهند فرستاد. علاوه بر آن، نگرانی ما نیز از بابت رفقایی که قبلا آمده و اینک در امان بودند رفع شد. برای ما تکه نان سیاهی با یک استکان قهوه آوردند و ما پس از صرف آنان، حدود دو ساعتی خوابیدیم و سپس افسر جوان داخل اتاق شده و زمان رفتن ما را اطلاع داد و ما بهمراهی دو سرباز عازم پادگان مرزی دیگری گردیدیم که فکر میکنم غارری قالا بود. حدود چند ساعتی در راه بودیم که بالاخره به پادگان مزبور رسیدیم. من و آشوربردی را به اتاقی راهنمایی کردند و پس از مدت کوتاهی افسر ترکمنی وارد شده و اینبار بزبان ترکمنی با ما صحبت کرده و پس از بازجویی اولیه که ما وابسته به کدام جریان سیاسی هستیم و غیره، بما گفت که فردا شما را به حمام خواهیم برد و دو سه روز بعد عازم شهری که دوستان شما در آنجا اقامت دارند خواهید شد. من و آشوربردی در یک اتاق دو تخته جا گرفته و از فرط خستگی خواب جانانه ای کردیم. فردای آنروز من و آشوربردی را به حمام محل برده و ما پس از شستشوی خود به پادگان بازگشتیم. در طی این مدت، افسر ترکمن مرا به دفتر خود صدا کرده و پس از صحبتهای کلی پیرامون وضعیت در ایران و ترکمنصحرا، متوجه گردید که من خواندن و نوشتن به خط کریل را میدانم. من خواندن و نوشتن به خط کریل را قبلا از یکی از دوستان ترکمن « امان نامه ای» بنام مختار که حدود یکماه در منزل من در گرگان بصورت مخفیانه بسر برده بود یاد گرفته بودم. این افسر ترکمن بدنبال به اصطلاح این بحث سیاسی مختصر از من سئوال کرد که آیا خویشاوندی هم در ترکمنستان داری ؟ من با پاسخ مثبت به این سئوال، نام و نام خانوادگی خواهر مادر بزرگم را که در حسنقلی زندگی میکرد به او دادم. او هم با کمال دقت آنرا یادداشت کرد. سئوال دیگر او این بود که آیا باز هم رفقایی از سازمان شما به ترکمنستان خواهند آمد؟ . من در این رابطه تنها نام آرتئق را که بطور کلی از وضعیت ناگوارش اطلاع داشتم و احتمال میدادم که به ترکمنستان خواهد آمد دادم. او پس از مرخص کردن من، ساعتی بعد با یک کتاب ترکمنی که رمانی بود بنام شکور باغشی به اتاق ما آمده و آنرا بمن داد. من در ضمن دیدارمان از او تقاضا کرده بودم که بما اجازه خروج از اتاق و گردش در محیط پادگان را بدهد که موافقت کرد.


فردای آنروز، من و آشوربردی متوجه منظره عجیبی شدیم و در حالیکه در اتاق خودمان مشغول صحبت بودیم، دیدیم که از اتاق بغلی ما کسی با یک لباس سفید که به ارواح شباهت داشت، سرش را یواشکی وارد اتاق ما کرده و دوباره پس می کشید. ما از منظره متعجب شده و از آنجائیکه در اتاق ما باز بود، کنجکاوانه بیرون رفتیم و من چهره آشنای نورمحمد را که توده ای و هم دوره ای من در دانشسرای راهنمایی گرگان بود  شناختم. او را به اتاقمان دعوت کرده و پس از سلام و احوالپرسی بما گفت که من حدود ٢٩ روز است که در اینجا بسر میبرم و تا بحال حتی یکبار هم از اتاقم خارج نشده ام. من و نورمحمد همدیگر را از زمان تحصیل در دانشسرای راهنمایی گرگان میشناختیم. او عضو تیم والیبال و من عضو تیم بسکتبال دانشسرا بودم. فردای آنروز ما سه نفری از اتاقهایمان خارج شده و کمی در محیط پادگان به گردش و صحبت پرداختیم. در روز سوم اقامتمان در این پادگان، افسر ترکمن بما اطلاع داد که امروز بعد از ظهر به ایستگاه قطار رفته و از آنجا به شهری که دوستان شما اقامت دارند خواهید رفت. ما از این خبر بسیار خوشحال شدیم و بی صبرانه در انتظار دیدار دوستانی بودیم که ماهها ندیده بودیم.  


در ساعت موعود، افسر ترکمن ما را به ایستگاه قطار برده و ما پس از تشکر از او و پس دادن کتاب امانتی  اش، ما را تحویل یک مأمور پلیس ترکمن داد. برای ما کوپه جداگانه ای در نظر گرفته بودند و مأمور پلیس با خودش سبد پری از مرغ پخته و همینطور نوشابه (گاز وادا) آورده بود. ما چند ساعت پس از راه افتادن، کمی از مرغ و نوشابه که مزه خوبی نداشت خوردیم و نوشیدیم و طی صحبت هایمان با این مأمور پلیس، رابطه دوستانه ای میان ما برقرار شده بود که گاها شوخی میکردیم و یا سئوالاتی را با او در میان میگذاردیم. در طی این صحبتها مشخص شد که ما به شهر چارجو و از آنجا به اردوگاهی که دوستانمان در آنجا مستقر هستند میرویم. مأمور ترکمن بما گفت که بزودی به ایستگاه راه آهن عشق آباد میرسیم. من شخصا اسم چارجو را نشنیده بودم ولی خیلی کنجکاو بودم که به پایتخت ترکمنستان هر چند برای چند دقیقه هم که شده نگاهی بیاندازم. قطار چند دقیقه ای در ایستگاه عشق آباد توقف کرد و ما این فرصت را داشتیم که برای نخستین بار گوشه ای از شهر عشق آباد را از پشت پنجره کوپه مان ببینیم. پس از ترک ایستگاه عشق آباد، مأمور پلیس بما گفت که ما باید در سر راهمان در شهر قاقا یکی از ایرانیان مهاجر را نیز سوار کنیم.


قطار حامل ما تلق تلق کنان براه خود ادامه داد. در این بین در آرامش حاکم بر کوپه، به گذشته فکر میکردم و مردمی و رفقایی که سالها با آنها ارتباط داشتیم و با هم کار کرده بودیم. خوشبختانه پس از آگاهی از شروع هجوم رژیم به دستگیری ها که از اعضای کمیته مرکزی حزب توده ایران آغاز گردیده بود، ما در یکی از جلسات کمیته شهر بندر ترکمن که فکر میکنم آخرین جلسه ما بود، ما روی این مسئله بحث کردیم و طبق تجربیات گذشته قرار شد که همه رفقا در حوزه های تحت مسئولیت خود، جدیت موضوع و حفظ خود را طرح نموده و قرار بر آن گردید که پس از آرام شدن دوباره اوضاع ، از همان شیوه تماس فردی که سابق نیز انجام داده بودیم، با رفقا ارتباط بگیریم. خوشبختانه تشکیلات منطقه از بندر گرفته تا آق قالا و گنبد و حومه تلافات آنچنانی در مقایسه با سایر نقاط کشورمان نداشت و نقطه خطای ما در آن بود که کل تشکیلات منطقه را بحال خود و تصمیم گیری مستقلانه هر فرد و واحد تشکیلاتی رها کرده و بدان فکر نکرده بودیم که این واحد های تشکیلاتی چگونه میتوانند در صورت تداوم این موج دستگیریها دوباره با هم ارتباط  گرفته و پیوند یابند. البته همانطور که گفتم، ما فکر نمیکردیم که این وضعیت ادامه یابد و گمان ما طبق تحلیل سازمان بر آن بود که این موج بگیر و به بندها آرام گرفته و دوباره وضعیت عادی برای فعالیت بوجود خواهد آمد که متأسفانه چنین نشد و تمام پیش بینی های سازمان غلط از آب درآمده و ما در تنظیم ارتباط با کل رفقای تشکیلات از پائین ترین سطح گرفته تا بالاترین ،در مقابل کار انجام شده و غیر قابل انتظاراز سوی رژیم قرار گرفته و به اصطلاح غافلگیر شده بودیم.  


در یک عذاب وجدانی دوگانه ای گیر کرده بودم، از سویی هر گونه امکان فعالیت را از دست داده بودیم و از سوی دیگر بنظرم می آمد که ما مردم را تنها رها کرده و فرار کرده ایم. نمی دانستم که قضاوت مردم نسبت بما چه خواهد بود، آیا از اینکه منطقه را ترک کرده و بدست دژخیمان رژیم جمهوری اسلامی نیافتاده ایم خوشحال خواهند بود و یا اینکه بما همچون خائنین خواهند نگریست. این مسئله همواره مرا رنج میداد، ولی از آن مطمئن بودم که توده مردمی که ما با آنها ارتباط داشتیم و شاهد زحمات شبانه روزی روشنفکران ترکمن که هدفی جز خدمت به ملتشان نداشتند بودند،نمی توانند آن تلاشها و فعالیتها را با همه خطاهایش فراموش کنند و اینقدر قدر شناس هستند که بدانند، همان اندک دستاوردی هم که نصیب آنها شده، در سایه این زحمات بدست آمده است.   بهر حال با خود گفتم که پاسخ این سئوال را زمان نشان خواهد داد.


در این فکر غوطه ور بودم که با صدای مأمور ترکمن که گفت، تا نیم ساعت دیگر به ایستگاه قاقا میرسیم، بخود آمدم. ایستگاه قاقا از دور پیدایش شد و وقتی بدانجا رسیدیم، قطار چند دقیقه ای توقف نمود تا مسافرین سوار و یا پیاده شوند. ایستگاه قطار قاقا در مقایسه با ایستگاه قطار عشق آباد بسیار فقیرانه بود که بی اختیار مرا بیاد ایستگاههای قطار فیلمهای وسترن در بیابانهای خشک و بی سکنه انداخت. در این بین ناگهان متوجه شدیم که مأمور پلیسی که در کنارش فردی ایستاده بود و ما حدس زدیم که باید همان مهاجر ایرانی باشد، وارد کوپه ما شده و پس از سلام و احوالپرسی  بزبان ترکمنی ، این فرد را در کوپه ما نشانده و خداحافظی کرد و رفت. این فرد چهره مظلومانه ای داشت و سکوتی پر معنا بر چهره اش غالب بود. ما مدتی همینطور همدیگر را بدون گفتن چیزی نگاه کردیم و گاها با خودمان و با مأمور ترکمن چیزهایی بزبان ترکمنی صحبت میکردیم. ما میدانستیم که این رفیق  صحبتهای ما را نمی فهمد و بالاخره پس از گذشت مدت کوتاهی من بزبان فارسی با او سرصحبت را باز کرده و از او خواستم که در مورد وضعیت آخر کشور اطلاعاتی دهد. او از اینکه من بزبان فارسی با او صحبت کردم هم متعجب شد و هم اینکه خوشحالی خودش را هم نمی توانست پنهان کند. لابد فکر میکرد که ما هم از جمله مأمورین ک.گ.ب هستیم که فارسی هم بلد هستیم و حدس ما درست بود، زیرا قطعا او هم مثل ما پس از گذر از مرز با افسر روس فارسی دانی برخورد کرده بود و فکر میکنم که صحبت کردن فارسی مرا به این حساب گذارده بود.


 در مقابل سئوال من او شروع کرد به توضیح دادن که  بله،  استعمارگران کشور ما را سالهاست که به اسارت گرفته اند و نیروهای آزادیخواه بسیاری را به کشتن دادند و ..... و شروع کرد به شمردن جنایات رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی و در واقع داشت برای ما تاریخ مختصر مبارزاتی جنبشهای مختلف را توضیح میداد. مأمور ترکمن بهر حال حرفهای او را نمی فهمید و من و آشوربردی و نورمحمد هم هاج و واج به همدیگر نگاه کرده و از صحبتهای بی سرو ته او متعجب شده بودیم. بدنبال صحبتهای بعدی مان متوجه شدیم که او فردی توده ای بوده و از یکی از شهرهای استان خراسان ( نام شهرش را فراموش کردم) می آید.


پس از این صحبت، نمیدانم که چند ساعتی در راه بودیم و چه صحبتهایی کردیم، فقط اینرا میدانم که بدنبال سئوال من از مأمور ترکمن که ما کی به شهر چارجو میرسیم، او گفت که حدود سه چهار ساعت دیگر در آنجا خواهیم بود. همانطور که گفته بود، ما کم کم به ایستگاه راه آهن شهر چارجو نزدیک میشدیم و در ساعت موعود حدود غروب بود که قطار حامل ما در شهر چارجو توقف کرده و ما بدنبال مأمور ترکمن از قطار پیاده شدیم. در ایستگاه قطار، مأمور ترکمن ما را به اتاقی در ایستگاه قطار برد که متوجه شدیم دو نفر که یکی از آنها قامت بلندی داشته و دیگری کمی کوتاه تر بود در انتظار ورود ما بودند. مأمور ترکمن با سلام و احوالپرسی با این شخص قامت بلند ما را به او تحویل داده و ما ضمن تشکر و خداحافظی ازاو، با این فرد قامت بلند که بنظر میرسید مسئولیتی دارد تنها ماندیم. شخص قامت بلند خود را ارگش ( Ergesh )معرفی کرد و با خوشامدگویی به ما و گفتن کلمه « داوای » به فرد کنارش بنام گلدی که متوجه شدیم راننده مینی بوس است، ما را برای سوار شدن به مینی بوس راهنمایی کرد.


برخورد و رفتارارگش آقا با ما و همینطور مأمور ترکمن با او نشان میداد که باید شخص مهمی باشد و برای من چهره متشخص و متفاوت او در قبال دیگر ترکمنهایی که تا حالا دیده بودم کاملا مشهود بود. در طول راه صحبت زیادی با هم نداشتیم، ولی از نگاههای تیزبینانه و کنجکاو او اینرا درک میکردم که دارد ما را تجزیه و تحلیل میکند و در صدد کسب شناخت اولیه ای از ما برای خود است.حدود نیم ساعت چهل دقیقه ای در راه بودیم که بالاخره به اردوگاه « سویاز » رسیدیم. به رفقای ساکن این اردوگاه و همینطور اردوگاه دیگری بنام کمونالنیک  قبلا خبر آمدن چهار پناهنده دیگر اطلاع داده شده بود و رفقای ما نیز در اردوگاه کمونالنیک از آمدن ما مطلع بودند. ما پس از پیاده شده از مینی بوس، ناگهان با هجوم تظاهرات گونه اعضای این اردوگاه و دمبک نوازی فردی بنام بهنام که جلو دار استقبال کنندگان از ما بود روبرو شده و با همه اعضای این اردوگاه که من بخش غالب آنانرا نمی شناختم سلام و احوالپرسی کرده و روبوسی نمودیم. فرد قد کوتاه و چاقی که در میان استقبال کنندگان از ما بود و من بعد فهمیدم که نام او آلماز آقا و مسئول این اردوگاه بود، پس از خوشامدگویی بما، به پیش ارگش آقا رفته و پس از صحبتهای کوتاهی میان آنان، ارگش آقا اردوگاه ما را ترک کرد. در میان این افراد استقبال کننده ایرانی، من با دو چهره آشنای سابق یعنی جلال، مسئول حزب توده بندر، و کمال، مسئول سازمان جوانان حزب توده ترکمنصحرا برخورد نمودم، ضمن اینکه در میان این دیدارها به شخص سومی نیز بنام نظرقلی از بندر ترکمن برخورد نمودم که اساسا دیدار با او را در اینجا انتظار نداشتم. من با جلال قبل از انقلاب یعنی زمانی که سرپرستی تیم فوتبال خواجه نفس را بعهده داشت آشنا بودم. در آن ایام، بارها تیم فوتبال آشوراده و خواجه نفس با هم بازی کردند و هر بار در دعوتنامه تیم خواجه نفس از تیم آشوراده که برادرم حمید کاپیتان آن بود، نام جلال بعنوان سرپرست تیم خواجه نفس آورده میشد. با کمال هم همانطور که قبلا اشاره نمودم، آشنایی ما در چارچوب دیدارهای حزب و سازمان بود. آشنایی و شناخت من از نظرقلی بسیار جالب تر است. من او را برای نخستین بار از زمان دیدار فوتبال تیم شیلات و عقاب بندر ترکمن که مرحوم حسنقلی نظری نیز جزو آن تیم بود می شناسم. در این زمان و در یک مسابقه ای بین ما، متوجه شدم که فرد نوجوانی با شورتی کوتاه و با دقت تمام در پشت دروازه ایستاده و توپهای به اوت رفته را با سرعت تمام باز می آورد. دیدار دوم من با نظرقلی در جریان تظاهرات ضد شاهی در بندرترکمن بود. ما در حالیکه با شعارهای « مرگ بر شاه » در خیابان اصلی شهر در حرکت بودیم، نظرقلی در کنار برخی خانواده های معروفی چون قاندومی، ساریخانی، و شمالی در پیاده رو ایستاده و ما را انگار با دیدی تمسخرآمیز نظاره میکرد، بطوریکه آپپی قاندومی که همکلاسی من در دوره دبیرستان بود، بمن نزدیک شده و گفت که تو هم حالا از سرخها هستی ( منظورش کمونیستها بود)؟. آنطور که من بعدها متوجه شدم، نظرقلی ابتدا به سازمان مجاهدین خلق پیوسته و پس از آن توده ای شده بود که من از آن اطلاع نداشتم.    


پس از این سلام و احوالپرسی و استقبال پر هیاهو از ما، آلماز آقا اتاق ما چهار تازه وارد را نشان داد و من و آشوربردی را در یک اتاق و دوست همراه ما را که نامش محمد بود با نورمحمد در اتاقی دیگر جا دادند. پس از این تشریفات اولیه،همه ما در اتاق بزرگی جمع شده و افراد اردوگاه با حلقه زدن بدور ما میخواستند در جریان آخرین اخبار کشور قرار گیرند. افراد این اردوگاه کوچکترین ارتباطی با جهان خارج نداشتند، از اینرو آمدن افراد جدید برای آنان یگانه امکانی بود که از آخرین وضعیت جامعه ایران مطلع گردند. ما با توجه به این موضوع سعی کردیم که حدالامکان اطلاعات جامعی از هجوم رژیم به نیروهای چپ و گستردگی دامنه دستگیریها بدهیم. در تحلیل هایمان آنجا که ما به تداوم این هجوم رژیم و بدتر شدن اوضاع اشاره نمودیم، این خبر برای برخی دوستانی که این موج را گذرا میدانستند و با این فکر به ترکمنستان آمده بودند که پس از مدت کوتاهی دوباره به ایران باز خواهند گشت، بسیار نا امید کننده بود. از ینرو توصیه من به این دوستان این بود که اگر به تداوم مبارزه باورمند هستید، جا دارد که خود را با شرایط موجود وقف داده و راهکارهای عملی تری را برای پیشبرد مبارزه در شرایط خارج از کشوربیابید. در این نشست جمعی، رفیق همراه ما محمد که از شهر قاقا بما پیوسته بود، ناگهان با حالتی از تعجب و خجالت تازه متوجه شد که ما نه ازمأمورین ک.گ.ب، بلکه مثل خود او پناهنده ای ایرانی و ترکمن هستیم.


پس از این نشست یکی دوساعته و صرف شام، فرصتی یافتم که با رفقا جلال و کمال به تنهایی و با قدم زدن در محیط اردوگاه در باره مسائل مربوط به پناهندگان و اردوگاه و بویژه رفقای ما صحبتی داشته باشم. از صحبتهای این رفقا مطلع شدم که همه پناهندگان ترکمن و غیر ترکمنی که از مرز ترکمنستان عبور کرده بودند، ابتدا همه را در اردوگاه دیگری  بنام « کمونالنیک» جا داده بودند و بعد از آنکه بر تعداد پناهندگان افزوده شد، به تصمیم کمتیه مرکزی حزب کمونیست ترکمنستان قرار بر آن گردید که کلیه رفقای توده ای مجرد و یا بدون خانواده را به این اردوگاه یعنی « سویاز » منتقل نمایند. بر اساس این تصمیم گیری، تمامی رفقای سازمان از مجرد گرفته تا متأهل و همینطور برخی خانواده های توده ای در اردوگاه کمونالنیک جا داده شده بودند. در واقع من تنها فرد سازمانی بودم که در سویاز اقامت داشتم و این تغییر و تحولات حدود سه روز پیش صورت گرفته بود. من در این صحبتهایم با جلال و کمال در عین حال خبر دستگیری حسن آبام را نیز به آنها دادم که آندو خبر نداشتند. در جریان صحبتهایمان، مهمترین نکته نگرانی و در واقع پرسش من در رابطه با افراد سازمانی و آشناهایی بود که اینک در اردوگاه کمونالنیک بسر میبردند. جلال نامهای زیادی را ذکر کرد که از میان آنها، نامهای خوجه و مریم، امینه، سارا، فرشید، تاغان، آقای دکتر، بگلی آقا،از جمله نامهایی بودند که یا من با آنها از ایران آشنایی حضوری داشتم و یا اینکه نام آنها را در جلسات سازمانی شنیده و پیرامون وضعیت آنان بحث کرده بودیم که وضعیت آقای دکتر و بگلی آقا که در یکی از جلسات کمیته ایالتی ترکمنصحرا روی آن بحث شده بود از جمله این افراد بودند.


دو اردوگاه کمونالنیک و سویاز که برای پناهندگان ایرانی در نظر گرفته شده بود، در واقع استراحتگاهی بود برای شهروندان ترکمنستان. من اردوگاه کمونالنیک را ندیده بودم، ولی اردوگاه سویاز متشکل از خانه های کوچکی بود که در هر کدام آنها چند اتاق وجود داشت. در کنار این اردوگاه رودخانه آرام و پر از ماهی نیز وجود داشت که استراحت کنندگان این اردوگاه هم از امکان ماهیگیری و هم استفاده از قایقهای پایی دو نفره برخوردار بودند. در این اردوگاه، در عین حال یک زمین والیبال خاکی و همینطور بسکتبالی وجود داشت که از جمله مشغولیت اصلی ساکنین جدید این اردوگاه، یعنی پناهندگان ایرانی بازی والیبال بود و زمین خاکی بسکتبال بعلت عدم استفاده، پر از علف بود. برای ما پناهندگان،آشپز زن روسی را بکار گرفته بودند که اغلب دوستان روی غذای ظهر و شام حرفی نداشتند، ولی از بابت صبحانه سنگینی که حتی جگر خوک را در میان داشت ناراضی بودند. تقاضای اکثریت آنان همانی بود که در ایران در وسط سفره بخش اعظم مردم که عمدتا شامل کره و مربا و پنیر بود آورده میشد. این مسئله را جلال با آلماز آقا صحبت کرده و تقاضای دوستان را به او اطلاع داد. در اینگونه موارد متوجه شدم که آلماز آقا اختیاری برای تصمیم گیری ندارد و او تنها میتواند این تقاضا را به اطلاع  مسئولین بالا رسانده و پس از موافقت آنها، این تصمیم را اجرا نماید. بالاخره این مسئله نیز با موافقت مسئولین مربوطه حل گردیده و از آن پس صبحانه مورد درخواست دوستان داده شد.       


کار افراد اردوگاه، خوردن و خوابیدن و شرکت در کلاس درس زبان روسی، بازی کردن والیبال و شنا کردن بود. در واقع، کار دیگری هم نمیشد کرد و همه آنها بلاتکلیف بوده و انتظار داشتند که بالاخره روزی از این اردوگاه خارج شده و در شهر مستقر خواهند گردید.هفته ای یکبار هم آنها را به همراه افراد کمونالنیک به حمام شهر میبردند و این فرصتی میشد برای دیدار افراد دو اردوگاه و گاها هم آبجو خوری های دزدانه. من برای دیدار با دوستانم بی تابی میکردم که این دوستان بمن گفتند که سه روز بعد دو تن از دوستان ترکمن قرار است که در کمونالنیک ازدواج کنند و ما هم به آنجا خواهیم رفت که این خبر خوبی بود. زیرا در اینجا بعلت تنها بودنم نمی توانستم قطعا بسیاری از مسائل تشکیلاتی و یا بحثهای سیاسی درون سازمانی و تحلیلمان را با دوستان اینجا صحبت کنم و این مرا بیش از همه رنج میداد. میخواستم بدانم که رفقای ما در کمونالنیک چه بحثهایی میکنند و تحلیلشان از اوضاع کنونی چیست و در پی اتخاذ چه تمهیداتی هستند که برای دانستن همه اینها چاره ای جز صبر کردن تا روز عروسی نبود.


ما با خودمان هیچگونه لباس اضافی نیاورده بودیم و مجبور بودیم هر بار پس ازحمام کردن!! در رود کنار اردوگاه، دوباره همان لباسهایمان را پس ازشستشو بر تن کنیم. خوشبختانه اینروزها هوا گرم بود و لباسها در زیر اشعه آفتاب و داغ ترکمنستان در عرض چند ساعت خشک میشدند. برای شرکت در عروسی هم ما اجبارا می بایست با همان لباسهایمان شرکت میکردیم،  ولی خوشحالی دیدار با دوستان بمراتب از این مسئله مهمتر بود. این ازدواج طبق گفته دوستان قرار بود که میان دو تن از اعضای سازمان جوانان اکثریت شهر گنبد بنامهای گل جان و محمد بردی صورت گیرد.


در روز موعود، گلدی آقا راننده مینی بوس در اردوگاه ظاهر شد. همه ما سوار شده و پس از طی نیم ساعت چهل دقیقه ای بود که اردوگاه کمونالنیک از دور پیدایش شد. بسیار هیجان زده بودم، مینی بوس ما از روی پل کوچکی که بر روی رود کنار این اردوگاه برای ورود به اردوگاه ساخته شده بود گذر کرده و در مقابل ساختمان بزرگ کمونالنیک توقف کرد. همه ما پیاده شدیم و افراد ساکن کمونالنیک که از آمدن ما با خبر بودند به استقبال ما آمده و دوباره بازار سلام و احوالپرسی و ماچ و بوسه گرمی گرفت. در این بین افرادی از کمونالنیک که من آنها را نمی شناختم، چنان مرا در آغوش گرفته و بوسه باران میکردند که گویا ما صد سال است که همدیگر را می شناسیم، که بهر حال لحظه بسیار خوشایند و در عین حال غم انگیزی بود. از میان آشنایان قدیمی که من بدنبالش بودم، نخست سارا را دیدم که در بالای پله ورودی به ساختمان ایستاده بود و گویا انتظار مرا میکشید. در واقع، او و دیگر دوستان از همانروز ورود ما به مرز از آمدن ما اطلاع داشتند، زیرا مسئولین مرزی بلافاصله با مسئولین شهر چارجو تماس گرفته و این مسئولین نیز در باره ما ازدوستان ما سئوال کرده بودند . من با دیدن سارا بسرعت بسراغش رفتم و پس از دست دادن و سلام و احوالپرسی و کمی صحبت کوتاه، از او سراغ دیگر بچه ها مثل خوجه و مریم،امینه و دیگران را گرفتم. کم کم دیگر بچه ها هم پیدایشان شد،همه آنها را در آغوش گرفته و روبوسی کردم. خوجه و مریم، امینه وهمسرش مراد ( که او را قبلا نمی شناختم) ، فرشید، تاغان، رفقای جوان، آقای دکتر، بگلی آقا و برخی دیگر که به ملاقات ما آمده بودند،روحیه دیگری بمن بخشیده و در یک لحظه احساس نمودم که به خانواده ام بازگشته ام. ما واقعا هم یک خانواده بودیم، با این افراد بود که ما سالهای سال در دشوارترین شرایط در کنار هم برای آزادی و سعادت خلقمان هر گونه مشقت و بدبختی و آوارگی و دربدری را تحمل کرده بودیم. بسیاری از این افراد، هویت و موقعیت اجتماعی خود را در گرو خدمت به خلق خویش قرار داده و از قید همه نعمات و خوشی های کاذب به نفع سعادتمندی مردم ترکمن گذشته بودند. امروز در ورای نگاه به آندوران با وجود همه اختلافات فکری امروز و با وجود ناکام ماندن آرمانهایمان، خرسندم که با چنین افرادی در یک رکاب بوده و سعادت رزم مشترکی را در کنار آنها بودن داشته ام. اگر روزی تاریخ منصفی نگاشته شود، جا دارد که فداکاریهای این نسل را با همه خطاها و لغزشهایش به نسل امروز و نسلهای آتی انتقال دهد. نسل گذشته و نسل ما برای سعادتمندی خلقش جنگید.   


من با خوجه از همان روزهای اوایل انقلاب که در دبیرستان مختومقلی ( هدایت سابق) شهر بندر ترکمن  شبهای شعر و مقاله خوانی و سخنرانی برگزار میشد آشنا گردیدم که این آشنایی ما بعدها در دیدار در دفتر کانون فرهنگی و سیاسی خلق ترکمن، ایجاد نخستین شورای صیادان در روستای چاپاقلی و فعالیت در تشکیلات بندر ترکمن ادامه یافت. با همسر او مریم، تنها پس از ازدواج آنان و در خواجه نفس در خانه پدری خوجه بود که آشنا گردیدم. با سارا بعنوان مسئول زنان ترکمنصحرا در سه جلسه کمیته ایالتی ترکمنصحرا دیدار داشته، ضمن اینکه در جوار این جلسات، بحث و فحص هایی هم با یکدیگر در مورد وضعیت زنان بندر ترکمن داشتیم. امینه را بعنوان مسئول سازمان جوانان گنبد از زمان برگزاری جلساتی پیرامون سازمان جوانان منطقه میشناختم. آشنایی من با آقای دکتر و شنیدن نام او قبل از همه از طریق برادر بزرگم بود که برای مدتی در سازمان خدمات درمانی گنبد بریاست آقای دکتر کار میکرد. بار دوم ، همانطور که قبلا گفتم ما در یکی از جلسات کمیته ایالتی روی وضعیت آقای دکتر و بگلی آقا که در شهر قم در حالت تبعید بسر میبردند بحثی داشتیم و من تابحال آنها را ندیده بودم. با فرشید و تاغان هم از قبل آشنایی داشتم. با فرشید حدود هفته ای یکباردر گرگان دیدار داشته و او سهمیه مطالب درونی سازمان را برای تشکیلات بندر ترکمن بمن میرسانید و تاغان هم که جوان بسیار زیرک و فعالی بود، سهمیه نشریه کار تشکیلات بندر را برایم می آورد. از چهره های آشنای دیگری که من در آنجا برخورد نمودم، یکی تاچ قلی بود. من او را یکبار در یکی از خانه های سازمانی ترکمنها در تهران بهمراه خوجه دیده بودم. چهره دیگری که بسوی من آمده و مرا می شناخت، خلیل بود. او در آن هنگامیکه فیلمهای انقلابی از سوی سازمان در نقاط مختلف منطقه پخش میشد فعالیت میکرد و یکبار هم برای نمایش فیلم غم انگیزی بنام جدایی که در مورد دو کشور کره جنوبی و شمالی بود به آشوراده آمده و آنجا مرا دیده بود.


بهر حال از موضوع خارج نشویم. ما دوستان دور هم جمع شده و از اینجا و آنجا صحبت میکردیم که صحبت اصلی ما بیشتر حول تبادل نظر اخبار پیرامون وضعیت رفقای ترکمن بود. این دوستان حدود ٥-٤ ماهی میشد که ایران را ترک کرده و به این اردوگاه آمده بودند و طبعا نمی توانستند اطلاعات زیادی داشته باشند. من بدانها هجوم رژیم برای دستگیری افراد و اینکه این موج بازگشتی نداشته و حاکمیت تصمیم خود را بر سرکوبی دگراندیشان گرفته و هجوم به برخی خانه های رفقای ترکمن فدایی و توده ای را که شنیده بودم  توضیح دادم. جالب بود که تفکر گذرا بودن این موج دستگیریها در میان برخی از دوستان ما نیز وجود داشت و بعدها متوجه شدم که برخی از این دوستان قول بازگشت پس از یکی دو سال را به خانواده های خود داده بودند. ما از وضعیت بسیاری از رفقای ترکمن از آرتئق گرفته تا بهمن و حاجی و رحمان دردی و عطا الله و دیگران خبری نداشتیم و حدس همه رفقا بر آن بود که به احتمال زیاد همه آنان منطقه را ترک و در شهرهای بزرگ جا گرفته اند. اما من با توجه به شناختم از آرتئق، احتمال میدادم که او باید در منطقه باشد و این حدس من درست بود. زیرا پس از دوسال که آرتئق به ترکمنستان آمد برایم توضیح داد که در طی این مدت همواره با موتورسیکلت خود میان این و آن روستا در ترکمنصحرا آواره بوده و حتی شبهایی را در گودالها گذرانده است. در بین این صحبتهایمان پیرامون وضعیت رفقای ترکمن، اینرا همه شنیده و میدانستند که متأسفانه رفقا حامد و تاج دردی را به چند سال زندان محکوم کرده بودند.


در ادامه صحبتهایمان ، آنجا که بحث رفقای کمیته مرکزی پیش آمد، کسی چیزی نمی دانست و حدس همه بر آن بود که به احتمال زیاد آنها هم کشور را ترک کرده اند، ولی اینکه کجا میتوانند اقامت گزیده باشند، کسی فکری و یا ایده ای نداشت که من در این بین جریان خودم را با رفیق اکبر و قال گذاشتنم را توضیح دادم.


فکر میکنم حدود یکساعت و یا شاید بیشتر بود که ما با رفقا روی این موضوع صحبت کرده بودیم که در این بین یکی از افراد اردوگاه از ما خواست که فعلا به صحبتهایتان خاتمه داده و به سالن عروسی بیائید. جمع ما وارد سالن عروسی که در عین حال سالن غذا خوری بود وارد شد. غلام آقا با آکاردئون خود مشغول نواختن آهنگی بود و بچه های جوان در تلاش برای پر کردن روی میزها و استقبال حدالامکان خوبی از مهمانان بودند. به همت ارگش آقا و یا شاید مسئولین حزبی، شیشه های شامپاین بر روی میزها دیده میشد. جمع ما در گوشه ای نشسته و ضمن تماشای مراسم عروسی و رقص و پایکوبی حضارو نوشیدن شامپاین خوشمزه، بحث و فحص های پراکنده خودمان را با دادن سئوالهایی به یکدیگر ادامه میدادیم، ضمن اینکه سعی میکردیم از تماشای مراسم عروسی نیز غافل نمانیم.


صحبتهای ما در این چارچوب ادامه داشت، ضمن اینکه معضل بی تکلیفی در اینجا هم مشهود بود. اما علیرغم همه اینها، من متوجه شدم که رفقا بیکار ننشسته و سعی میکردند با شرکت در زبان روسی یولبارس آقا و با کمک آقای دکتر و بگلی آقا که شناخت خوبی در رابطه با زبان ترکمنی و قواعد آن داشتند، بنحوی از اوقات بیکاری خود استفاده نموده و بدیگران نیز آموزش دهند که این بسیار مثبت بود. در رابطه با امور آموزشی و پیگیری در یادگیری احساس کردم که افراد کمونالنیک در مقایسه با افراد سویاز بیشتر فعالتر هستند .وجود بسیاری از اعضای سازمان جوانان اکثریت کاملا مشهود بود، ضمن اینکه متوجه شدم در میان جمع افراد کمونالنیک کسانی هم بودند که کمتر و یا اصلا سیاسی نبودند و یا شاید دورادور خود را هوادار کانون و ستاد میدانستند. وجود جمع رفقای ما در یکجا خود نعمتی بود و این امکان را این دوستان در اینجا داشتند که هم در رابطه با سیاستهای گذشته سازمان در منطقه به بحث و فحص بپردازند و هم اینکه در رابطه با آینده چاره اندیشی کنند. از اینکه در اردوگاه دیگری و از جمع رفقا دور بودم احساس کم خود بینی میکردم. این مسئله را با جمع دوستان در میان گذارده و از خوجه بعنوان مسئول سازمانی این اردوگاه خواستم که این مسئله را با ارگش آقا در میان گذارده و در انتقال من به این اردوگاه فکری بکنند.حدود نیمه شب بود که مراسم عروسی خاتمه یافت و ما هم میبایستی خودمان را برای بازگشت به اردوگاهمان آماده میکردیم. با اینکه خداحافظی از دوستان دشوار بود، ولی حداقل این دلخوشی را داشتیم که میتوانستیم همدیگر را هفته ای یکباردر شهر در روزهای به حمام بردنمان ببینیم. پس از سوار شدنمان در مینی بوس، در تمام طول راه تا اردوگاه سویاز در فکر دیدار امشبم با دوستان و صحبتهای آنان بودم.


به اردوگاه که رسیدیم، همه به اتاقهای خودشان خزیدند و من خوابم نمی آمد و به روی پل کوچک کنار خانه مان رفته و در هوای معتدل تابستانی بر روی آن نشسته و بفکر فرو رفتم. به سرنوشت خودمان و همه افرادی که در این اردوگاه به اجبار ترک وطن کرده بودند فکر میکردم. از خودم پرسیدم که واقعا ما ترکمنها چه جرمی مرتکب شدیم که باید به اینروز افتاده و آواره گردیم؟ مگر ما ترکمنها واقعا چه میخواستیم؟ آیا تحصیل به زبان مادری و اینکه بازپس گیری زمینهایی که با زحمات دستان خود همین ترکمنها آباد شده بود جرم است؟ ترکمنها که چیز زیادی نمی خواستند، چطور دیگران میتوانند از حق صحبت کنند، ولی وقتی نوبت بما ترکمنها میرسد، باید چوب بخوریم و خفه خون بگیریم. ما که جنگ نمی خواستیم، ما که نمیخواستیم حق دیگران را ضایع و یا چیزی اضافی از دیگران طلب کنیم. اگرهم ما مسئله خودمختاری را طرح کردیم، قصد ما این نبود که از کشور جدا شویم و یا دولت دیگری بسازیم. تمام خواست ما این بود که ما هم بعنوان جزوی از خانواده ای بنام ایران در اداره این کشور به سهم خودمان شریک باشیم. ما از همان روز اول انقلاب تمام ملیتهای ساکن ایران را مثل برادرمان دوست داشتیم، و حتی به افراد زابلی که از سیستان به منطقه آمده و بعنوان کارگر روز مزد در مزارع ترکمنها کار میکردند، حق برابر قائل شده و در تقسیم زمینها سهم برابر حقوقی برای آنان با ترکمنها قائل گردیدیم. در پیچ و دار این سئوالها از خودم، به وجود ترکمنهای روشنفکر نسلهای پیش و نسل خودمان مثل آقای دکتر، بگلی آقا، خوجه و دیگران و دیگران که تمام زندگی خویش را وقف احقاق حقوق ملت خود قرار داده و تمامی این بدیختیها را بجان خریده بودند آفرین میگفتم و وقتی روند مبارزات روشنفکران ترکمن نسلهای پیش و کنونی را از نظر میگذراندم، به این اعتقاد رسیده بودم که امر مبارزه تداومی گسست ناپذیر و همیشه در حرکت است که هیچگاه پایانی ندارد و هر نسلی توشه ای از این بار را حمل کرده و سرافرازی خلق ما در وجود آن نیروهایی است که همواره نگاهی به آینده و پیشرفت داشته و با افکار خویش بتوانند آنان را رهنمون ساخته و به جلو هدایت نمایند.


در آن شب آرام اردوگاه سویاز، در حالیکه پایم را از پل آویزان کرده و به جریان آرام رودخانه و جنبکهای هر از گاهی ماهیها خیره شده بودم، سیاستهای سازمان را در منطقه از نظر گذرانده و مخصوصا به خط مشی « شکوفایی جمهوری اسلامی » فکر میکردم. با خودم میگفتم که حالا ما تجربه و دانش کافی نداشتیم، ولی رهبری یک جریان سیاسی چطور میتواند ماهیت و اهداف این رژیم آخوندی و در رأس آنان آیت الله خمینی را که تمام اهداف و نیات خود را در کتابهایش نوشته بود نخوانده و اگر خوانده بود درک نکرده و کورکورانه و با درک غلط از آموزه های مارکس، صرفا چون « ضد امپریالیست» هستند به حمایت از آنان برخاسته و حتی از حکومت بخواهد که « سپاه پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» ، همان سپاهی که دو بار ترکمنصحرا را به آتش و خون کشید و بسیاری از رزمندگان میهنمان از کردها گرفته تا عربها و بلوچها و حتی فدائیان را قتل عام کرده بود. با اینکه هنوز پاسخ روشنی به این سئوالات نداشتم، ولی وجود ما و هزاران تن مثل ما را که ترک وطن کرده و به کشورهای دیگر پناهنده شده بودند، نتیجه سیاست بغایت ارتجاعی و نابخردانه سازمان در این مقطع میدانستم. پس از چند ساعت نشستن بر روی پل و گذراندن همه این فکر و ذکرها در ذهنم، سیگار آخرم را خاموش کرده و به قصد خوابیدن بسوی اتاقم رفتم.


فردای آنروز پس از بیدار شدن از خواب و قبل از صرف صبحانه، به روی پل رفته و لباسهایم را درآورده و توی آب خنک صبحگاهی شیرجه زدم و شنا کنان خودم را به آنسوی رود رساندم. آنسوی رود ماسه ای بود و برای حمام آفتاب گرفتن و همینطور ورزش کردن جای مناسبی بود. پس از صرف صبحانه، من و آشوربردی سوار قایق پایی شده و کمی در مسیر رود گردش کردیم. از آن پس کار روزانه ما قایق سواری، شنا کردن و کمی ورزش در آنسوی رود ، دیدار با دوستان و شرکت در کلاس زبان و بازی والیبال بود.


طبق معمول ، همه افراد اردوگاه در انتظار سرنوشت نامعلوم خود بودند و هر یک سعی میکرد که خود را بنحوی مشغول نماید. بعضی شبها ما آتشی در اردوگاه روشن کرده و دور آن جمع میشدیم و از مسائل مختلف گاها سیاسی و گاها خاطرات و گاها شوخی و غیره صحبت میکردیم. در این مدت، من با این دوستان آشنایی بیشتری پیدا کرده و رابطه صمیمانه تری میان ما برقرار شده بود. زمان بردن ما به حمام که نزدیک میشد همه خوشحال میشدند، واین خوشحالی نه از بابت حمام رفتن، بلکه بیشتر دیدار با دوستان اردوگاه کمونالنیک و تنوع این دیدار و تبادل اخبار جدید بود. برای منهم چنین بود و سعی میکردم هر چه سریعتر از حمام بیرون آمده و در آن فرصت کوتاه با دوستانم و اینکه آیا خبر جدیدی دارند یا نه صحبتی کنم. این صحنه مرا بیاد زندانیانی می انداخت که در سلولهای مختلف و جداگانه از یکدیگر بسر برده و هر از گاهی بدانان فرصت هواخوری داده میشد و در این زمان کوتاه، بسیاری از دوستانی که همدیگر را میشناختند فرصتی می یافتند که برخی مسائل را با هم صحبت کنند. هر چند غرض از طرح این مسئله به هیچوجه مقایسه ما با زندانیان سیاسی نبوده و نیست ،بلکه اشاره بدان صرفا از جنبه تشابه سازی و قیاس در شکل وضعیتی بود که ما قرار داشتیم.


فکر میکنم حدود ده روزی از آمدن من به این اردوگاه میگذشت که دندان درد شدیدی گرفتم. یکی از شبها در حالیکه باز دوباره دور آتش جمع شده و من سعی میکردم که با حرارت دلنشین آتش دندان درد خودم را تسلی دهم، جلال متوجه دندان درد من شده و با بلند شدن از دور آتش مرا به اتاق خودش برده و نیم بطر عرقی را که داشت بمن داده و گفت بخور تا شاید دردت کمی تسکین یابد. چند قلپی از آنرا در دهانم ریخته و یکی دو دقیقه در محل درد نگاه داشتم و بعد قورت دادم. این عمل را چند بار تکرار کردم و بعد احساس کردم که دردم کمی تسکین یافته است. مابقی نیم بطر را در جایی مخفی کردم و آنرا برای روز مبادا حفظ نمودم، هر چند میدانستم که این چاره کار نیست و احتیاج به مداوای اساسی دارد. متأسفانه در این اردوگاه دکتری و مطبی وجود نداشت و هفته ای یکبار بسته به نوع بیماری رفقا، دکتری از شهر به اردوگاه کمونالنیک می آمد و رفقای مریض اردوگاه سویاز را برای معالجه بدانجا میبردند.آمدن دکتر دندانپزشک هم به اردوگاه کمونالنیک از جمله این آمدنها بود و رفتن من به اردوگاه کمونالنیک برای معالجه دندان ، از سویی درد جسمی ام  را مرحم می بخشید و از سوی دیگر این فرصتی بود که با رفقای خودم دیداری هر چند کوتاه داشته باشم.


اینگونه رفتن و آمدنها چندین بار تکرار گردید و در طی این مدت شناخت من از رفقای ناشناس اردوگاه کمونالنیک بیشترگردیده و بیشتر با افکار و نظرات آنان آشنا میگردیدم. از زمان آمدن من به اردوگاه سویاز حدود دو ماهی بود که میگذشت و در طی تمام این دیدارها و رفتنها به اردوگاه کمونالنیک و دیدار به بهانه حمام در شهر ، من بدون استثنا معضل تنهایی خودم و انتقالم را به اردوگاه کمونالنیک با خوجه در میان میگذاشتم، و هر چند خوجه هم این مسئله را چند بار با ارگش آقا طرح کرده بود، ولی او هم جواب قطعی نمیتوانست بدهد. این مسئله تنها بدنبال طرح ازدواج من و سارا حالتی جدی بخود گرفته و از آن به بعد بود که با اصرار سارا و دیگر رفقا، و همینطور ارگش اقا، مسئولین ترکمنستان در راه انتقال من به این اردوگاه تصمیم گرفتند.


فکر میکنم که حدود اواخر ماه مهربود که روزی آلماز آقا مرا به دفتر خود صدا کرده و خبر خوشحال کننده انتقال مرا به اردوگاه کمونالنیک  خبر داد. پس از شنیدن این خبر ، حدود دو روز را در هیجان رفتن به اردوگاه کمونالنیک بسر بردم. در این مدت، تمام افراد اردوگاه سویاز از این خبر مطلع شده بودند و روز سوم بعد از ظهر بود که ناگهان مینی بوس حامل ارگش آقا در اردوگاه سویاز پیدایش شد. طبق معمول، آلماز آقا دوان دوان به استقبال او شتافته و پس از صحبتی کوتاه ، ارگش آقا با گفتن کلمه « داوای یولداش آخمات » مرا برای سوار شدن به مینی بوس دعوت نمود. از تک تک رفقا با روبوسی خداحافظی کرده و بسوی اردوگاه کمونالنیک براه افتادیم. حدود غروب بود که پس از مدتی به اردوگاه کمونالنیک رسیدیم و دوستانم و منجمله سارا منتظر ورود من بودند. پس از سلام و احوالپرسی اولیه، مرا به اتاق معروف مجردین راهنمایی  کرده و جای خواب مرا نشان دادند. در این اتاق، عمدتا رفقای سازمان جوانان اقامت داشتند و من در لحظه ورود به این اتاق متوجه شدم که اتاق خالی بوده و کسی در آنجا نیست. من پس از چند ساعت دیدار و صحبت با رفقا و منجمله با سارا،پاسی از شب گذشته بود که برای خوابیدن به اتاق وارد شدم و با کمال تعجب متوجه شدم که باز هم کسی در اتاق نیست. من هنوز از وضعیت و ترتیب اردوگاه کمونالنیک اطلاعی نداشتم و بهمین سبب با خستگی روزانه و امید به روزی دیگر بخواب رفتم. فردا صبح بود که سرو کله جوانان ما در اتاق پیدایشان  شد و پس از سلام و روبوسی، از آنان عدم حضورشان را در شب سئوال نمودم که آنان با حالتی خجالت زده بمن حالی کردند که دیشب مشروب خورده و برای روبرو نشدن با من در این وضعیت در پشت بام خوابیده اند. در این وضعیت بودم که ناگهان ارگش آقا با حالتی عصبی وارد اتاق شده و مرا بزیر انتقاد گرفت که « یولداش آخمات » تو چطور میتوانی بعنوان مسئول سازمان جوانان این اجازه را به رفقایت بدهی که مست شده و شب را در پشت بام بسر برند. او هم این خبر را شنیده بود و من از برخورد او هاج و واج شده و به او حالی کردم که منهم تازه از موضوع مطلع شده و اطلاعی از موضوع ندارم. من با اینکه عدم اطلاع خودم را از این وضعیت به او توضیح دادم، ولی بنظر میرسید که این توضیحات من نه تنها برای او قانع کننده نبودند، بلکه به لحاظ شناخت از ما نیز تأثیر مثبتی بر او نگذاشته بود. اینگونه رفتارهای ناشایست گویا قبلا هم از جانب برخی دوستان رخداده بود که مجموعه آنان باعث تغییر ذهنیت و تصور مسئولان از ما گردیده بود، بطوریکه  گویا در هنگام ورود نخستین گروه از پناهندگان به این اردوگاه، برای مسئولیت این اردوگاه افراد مجربی از عشق آباد در نظر گرفته شده بودند، ولی پس از آن مسئولیت این اردوگاه و اردوگاه سویاز را تا حد گماردن افرادی از خود شهر چارجو تنزل دادند.


بهرحال روز اول بودن من در این اردوگاه با این برخورد ارگش آقا آغاز خوبی نداشت، ولی علیرغم آن خوشحال بودم که در کنار رفقای خودم و در کنار خانواده ام هستم. این وضع برای من چنین حالتی داشت که گویا از زندان انفرادی به زندان عمومی منتقل شده ام. اردوگاه کمونالنیک از یک ساختمان اصلی دو طبقه با اتاقهای کوچک و یک سالن عمومی عبارت بود. در کنار ساختمان اصلی، در عین حال خانه های کوچکی قرار داشتند که بعد یکی از این خانه های کوچک مبدل به مطبی گردید که پرستاری هم داشت.این اردوگاه در مقایسه با اردوگاه سویاز کمی شیک تر بوده ورودخانه ای هم از کنار آن میگذشت. هرروزاز بلندگوی اردوگاه، موسیقی بسیار زیبای برخی از موسیقدانان نامدار ترکمن همچون نوری حال محمد، جولگایف و دیگران پخش میشد که البته بعدها تکرار روزمره آن دیگر خسته کننده شده بود. در سالن عمومی تلویزیونی قرار داشت که بچه ها شبها در آن جمع شده و به تماشای تلویزیون می پرداختند و گاهی اوقات هم غلام آقا با آکاردئون خود آهنگهایی مینواخت که تنوعی باشد. در آنسوی پل ،خانواده رجب آقا زندگی میکرد و او و پسرش آشور گاهی اوقات به اردوگاه می آمدند و این آمدنها بعدها منجر به ایجاد مناسبات دوستانه برخی خانمهای ما با این خانواده گردید. شکی نیست که این خانواده مورد اعتماد ک.گ.ب بود و در عین حال برخی کارهای مثبتی هم منجمله در اختیار گذاردن ماشین خیاطی شان  برای لباس دوزی خانمهای ما انجام دادند. از جمله امتیازات این اردوگاه در آن بود که هر از گاهی گروهی از افراد کالخوزهای اطراف اردوگاه که عروسی داشتند، به این اردوگاه هم سری زده و هدفشان این بود که بخشی از جشن عروسی خود را با ما هم تقسیم نمایند. آمدن چنین گروهی به اردوگاه که قطعا با توافق ک.گ.ب ترکمنستان صورت میگرفت، همواره مایه شعف و دلگرمی و همراه با شادی بود. بخصوص برای فرشید که استعداد خوبی در نواختن دمبک داشت، فرصتی بود که ضمن همراهی با آنان و گرم کردن مجلس و رقص دیگر دوستان در آن، حق الزحمه خود را هم در قالب هدیه و تشکر از برگزار کنندگان این عروسی دریافت کند.


در چنین وضعیت بلاتکلیفی و انتظار مشخص بود که تشکیلات در مفهوم متعارف و عادی سابق معنایی نداشت، ولی تمامی رفقا همان سلسله مراتب جایگاه تشکیلاتی سابق را رعایت کرده و هنوز اوتوریته سابق تشکیلاتی عمل میکرد. تحت این شرایط طبیعی بود که اشتغالیت رفقا با کارهای روزمره در اردوگاه آنان را قانع نمیکرد و بخش اعظم آنان که هنوز پتانسیل و انگیزه نیرومند کار سیاسی را با خود داشتند، بی صبرانه در انتظار تماس با رفقای کمیته مرکزی و کسب اطلاع از آخرین تحلیل ها بودند. متأسفانه در آن شرایطی که کوچکترین اخباری از وضعیت ایران و بویژه ترکمنصحرا نداشتیم، الزاما تطبیق وضعیت خودمان با شرایط کمونالنیک و چگونگی شیوه رفتار ما در آنجا از موضوعات عمده ای بود که میتوانست ما را به لحاظ فکری با آن درگیر سازد. در این رابطه، تصمیم گرفته شد که هر از گاهی در صورت ضرورت، نشستی از مسئولین سابق از بخش گرفته تا شهر و منطقه که فکر میکنم حدود ١٢ نفر میشدیم ترتیب داده و این مسائل را مورد بحث و فحص قرار دهیم. در یکی از این نشستها تصمیم گرفته شد که در رابطه با کارهای این اردوگاه ما هم شریک گردیده و در امور مختلفی از نظافت محوطه گرفته تا سرویس دادن در سالن غذاخوری و حتی پخت و پز و کارهای آشپزخانه و غیره حضور فعالی داشته باشیم. بدنبال آن، گروههای مختلف کاری و روزهای کارشان تعیین شده و هر یک از خانمهای ما هم در روز معینی مسئولیت پخت و پز را در آشپزخانه بعهده گرفتند. در آشپزخانه تا این مدت دو آشپز مرد و زن بنامهای رستم و جوما گل انجام وظیفه میکردند. در رابطه با امور صنفی، یعنی تأمین نیازمندیهای افراد اردوگاه از کفش و پوشاک گرفته تا دیگر احتیاجات، رفیق نادر بعنوان مسئول صنفی در نظر گرفته شد که او می بایست تقاضاها و خواسته های رفقا را با دو فرد بنامهای چاری و خدیجه بعنوان مسئول خرید که فردی بنام عسگر مسئول آنان بود در میان گذارد که در اغلب موارد نادر با جواب « تاپئلمایار» ( پیدا نمیشود) روبرو میگردید. البته عسگردر رابطه با تأمین مواد غذایی برای ما نیز مسئولیت داشت و به اصطلاح او پاسخگوی کمبودها و نیازهای ما در این عرصه نیز بود.


ما با جامعه ترکمنستان ارتباطی نداشتیم و تمام ذهنیات ما از جامعه شوروی و منجمله ترکمنستان همان اطلاعات اغراق آمیزی بود که از رادیو مسکو شنیده بودیم و یا در کتب خوانده بودیم. هر چند بهنگام رفتن به شهر جهت استحمام،  برخی شهروندان ترکمنستان را از دور میدیدیم و حتی برخی دوستان از شیوه و نوع لباس زنان و مردان ترکمن و شکل نازل آنان تعجب کرده و انتقاد میکردند، ولی همه اینها باز نمیتوانست ما را از قضاوتهای ذهنی و سابقمان نسبت به یک جامعه سوسیالیستی مثل ترکمنستان باز دارد. از اینرو، پاسخ « پیدا نمیشود»  مسئولین ترکمنستان در قبال مطالبات بسیار جزیی ما برای ما غیر قابل فهم بود. نطفه های اولیه ذهنیت شکنی  و واقع گرایی در این رابطه تنها از آن زمانی آغاز گردید که مسئولین اردوگاه جهت خرید و تأمین برخی نیازمندیهای افراد اردوگاه، به افرادی از دوستان ما اجازه رفتن به شهر را با چاری و خدیجه داده و این دوستان تنها با دیدن مغازه های شهر قانع گردیدند که واقعا برخی از گفته های چاری و خدیجه حقیقت دارند. 


من حدود اوایل ماه اکتبر به این اردوگاه آمدم و درطی این مدت همه دوستان از جریان قرار ازدواج من و سارا با خبر شده بودند. برای رسمیت دادن این مسئله، ما طی مراسم بسیار کوچکی نامزدی خودمان را در ٢٠ اکتبر اعلام کرده و در مشورت با ارگش آقا قرار ازدواجمان را در ٦ نوامبر١٩٨٣، یعنی شب قبل پیروزی انقلاب اکتبرتعیین نمودیم. در هیجان اینروزها بودم که روزی خدیجه مرا به اتاق خود صدا کرده و پس از دادن یک دمپایی و یک کفش،از آنجا که او هم خبر قرار ازدواج ما را شنیده بود، چند دست کت و شلوار بمن نشان داد که یکی از آنها را انتخاب کنم. من چند دست کت و شلوار موجود را یکی یکی امتحان کردم که بعضی از آنها یا بسیار بزرگ بودند و یا کوچک، که در آخر به یکی از آنها که کمی کوتاه بود، ولی میشد بهرحال پوشید رضایت دادم. کت و شلوار دوخت کشور رومانی بود و این به اصطلاح هدیه خدیجه بمن بعنوان لباس دامادی  بود. قرار ازدواج ما در ٦ نوامبر به این سادگی صورت نگرفت. پس از ازدواج گل جان و محمد بردی که متأسفانه جویا شدیم پس از حدود یکماه آنها قصد جدایی از همدیگر را گرفته و به سازش نمی رسند، این خبر تأثیر بسیار منفی در میان مسئولین ترکمنستان داشته و بنوعی آنها آنرا آبروریزی میدانستند. برای اقناع مسئولین جهت موافقت با ازدواج ما، ارگش آقا به اصطلاح ریش خود را گرو گذاشته و با قدرت استدلالی که داشت به مسئولین ترکمنستان گفته بود « یولداشلار! بو ایکی یولداش باشغا » ( رفقا! این دو رفیق فرق میکنند). اینها را ارگش آقا کمی قبل از ازدواج من و سارا بما گفت و از ما خواهش کرد که کاری نکنید که حیثیت من بر باد رود. ما هم با صحبتهای خودمان به او اطمینان دادیم که اتفاق ناروای گذشته تکرار نخواهد شد.


من و سارا در اینروزها در هیجان جشن عروسی مان بودیم. در یکی از روزهای قبل از عروسی، ارگش آقا من و سارا را به دفتر مسئولین صدا کرده و خطاب بما گفت که متأسفانه در جشن عروسی شما از مشروب خبری نیست و این یکی از شرطهایی بود که مسئولین ترکمنستان با ارگش آقا به توافق رسیده بودند. برای ما وجود مشروب در عروسیها بر خلاف فرهنگ روسیزه شدن ترکمنها حتمی نبود و ما ترکمنهای ایران در مجموع با این فرهنگ بیگانه بودیم.


در روز عروسی با آوردن رفقای اردوگاه سویازغوغایی در اردوگاه کمونالنیک بر پا شده بود. شادی دیدار با دوستان و همینطور شرکت در یک مراسم عروسی کوچک فضای یکنواخت کمونالنیک را دگرگون کرده بود. چند ساعت قبل از مراسم عروسی، ارگش آقا در اردوگاه پیدایش شده و با صدا کردن من و سارا و تاچ قلی به اتاق مسئولین، شیشه مشروبی با چهار استکان بر روی میز گذارده و پس از تبریک روز ازدواج ما و آرزوی خوشبختی ، استکانها را پر کرده و بدست ما داد. به گفته ارگش آقا، این مشروبی بود که کنسولهای ترکمنستان در خارج از کشورآنرا مینوشیدند. مشروب بسیار تندی بود ( حدود ٩٠ درصد) که سارا توانست تنها یک قولوپ از آن بنوشد که بعد ارگش آقا مرا مجبور کرد که مابقی مشروب سارا را نیز بنوشم. بهر حال پس از این پذیرایی مقدماتی به شیوه ترکمنستانیها، مریم بدنبال ما آمده و من و سارا را در حالتی نیمه مست به سالن عروسی برد. گروه موسیقی متشکل از غلام آقا و فرشید بود. هر چند جا داشت که ارگش آقا قبل از این مراسم فرشید را هم دعوت کرده و چیزی هم به او میداد، ولی فرشید با استفاده از امکانات شخصی اش خودش را ساخته بود و در اجرای آهنگها آنچنان بر دمبک میکوبید که گویا میخواست پیامی را به آنسوی مرز برساند. دمبک بیچاره زیر فشار ضربات انگشتان فرشید نتوانست طاقت بیاورد و پاره شد. دمبک دومی برای او آوردند که اینبار او با رعایت وضع توانست جشن را در سایه همکاری همه دوستان بخوبی و خوشی بپایان برساند که من هیچگاه زحمات او را در این جشن عروسی مان فراموش نخواهم کرد.


اردوگاه کمونالنیک طبق معمول روزهای قبل در حرکت بود، ضمن اینکه همه ما هنوز هم از وجود و محل رهبری سازمان بی خبر بودیم. دردناکتر از همه آن بود که در طی اینروزها پناهنده ای هم نمی آمد و ما مطلقا از وضعیت ترکمنصحرا و اخبار ایران اطلاعی نداشتیم. این وضعیت موجب گردید که بفکر تهیه خبر از ایران از طریق رادیوها بیافتیم. در این رابطه، خوجه با ارگش آقا صحبت کرده و موافقت او را برای در اختیارگذاردن یک رادیو بما جلب نمود. دو تن از دوستان مسئولیت شنیدن به سه ایستگاه رادیویی بی.بی.سی، رادیو مسکو و صدای آمریکا را بر عهده گرفتند که آنان مجموعه شنیده های خود را تند تند نوشته و بمن میدادند که من پس از ادیت و پاکنویسی، آنها را در اختیار دیگر دوستان قرار میدادم. این وضعیت در کنار کارهای همیشگی اردوگاه ادامه داشت تا اینکه روزی ارگش آقا مرا به دفتر خود صدا کرده و با انتقاد از کار ما در پخش اخبار رادیو های بی.بی.سی و آمریکا اظهار داشت که این رادیوها متعلق به کشورهای امپریالیستی و دشمنان اتحاد شوروی هستند و شما چطور میتوانید بعنوان یک کمونیست اخبار این رادیوها را در اختیار دیگر رفقا قرار دهید. من به او توضیح دادم که ما منبع دیگری برای کسب اطلاع از وضعیت ایران نداریم و در ثانی ما تحلیلهای خودمان را داریم و شنیدن این اخبار به معنای تأیید همه مواضع آنها نیست.


اظهار این سخنان از جانب ارگش آقا برایم از آن جنبه قابل توجه بود که من متوجه شدم این رفقا هنوز هم در عالم سالهای اوایل انقلاب اکتبر و دیدگاه مارکسیسم ارتودوکسی بسر میبرند و همان درک مبارزه طبقاتی زمان لنین و استالین در آنان غالب بود که بعد بدان خواهم پرداخت. البته در مورد ارگش آقا باید بگویم ، آنطوری که من او را شناختم، فردی بود قاطع، تیز بین، پایبند به دیسیپلین شدید حزبی و در عین حال با برخوردهای خان- خانی نسبت به زیر دستانش. او در عین حال که تحمل دروغ و دزدی و ریاکاری را نداشت، ولی در عمل از موقعیت حزبی و دولتی خویش برای تحمیل نظراتش استفاده میکرد. آنطور که من شنیدم، او سابقا مسئول ک.گ.ب شهر حسنقلی بود و گویا بعد ترفیع مقام گرفته و او را مسئول ک.گ.ب شهر چارجو نموده بودند. من بعد متوجه شده و از رفتارهای او درک کردم که بسیاری از توده مردم و حتی رفقای حزبی اش از او میترسیدند و چنین ترسی از یک مأمور ک.گ.ب  البته سابقه ای به قدمت دوران حکومت شوراها و بویژه استالین و نقش ترسناک آن در اذهان توده مردم داشت. بطوریکه او بارها در صحبت خصوصی اش با من و سارا، وقتی از وضعیت کل اتحاد شوروی سخن بمیان می آمد، تأکید می نمود که جامعه امروز شوروی نیاز به یک استالین دارد و او هنوز هم خود را طرفدار سخت استالین میدانست. بخاطر همین دیسیپلین حزبی او بود که کنترل شدیدی بر مسئولین دو اردوگاه سویاز و کمونالنیک و همینطور کارکنان این دو اردوگاه داشت، بطوریکه بارها دزدی مسئولین آشپزخانه یعنی رستم و جوما گل را گرفته و آنان را وادار به بازگرداندن گوشتهای دزدیده شان کرده بود. وجود چنین وضعیتی البته در ذهن ما نمی گنجید، ولی همه آنان واقعیتهایی بودند که بعدها وقتی ما با جامعه ترکمنستان بطور عملی پیوند خورده و از نزدیک آشنا شدیم  بیشتر آشکار گردید.


تداوم این وضعیت همیشگی در کمونالنیک که رفته رفته خسته کننده میگردید، طبیعتا گریز از آن را در ذهن تمامی رفقا و یافتن پاسخی روشن در رابطه با کسب اطلاع از رفقای کمیته مرکزی طلب مینمود. در تب و تاب اینروزها بودیم که روزی بدنبال  سئوالات و پافشاریهای مکرر ما از ارگش آقا در رابطه با اعضای کمیته مرکزی سازمان، بالاخره متوجه شدیم که بسیاری از رفقای رهبری سازمان مدتها بود که در شهر تاشکند مستقر شده اند. این خبر برای همه ما با شوری از شعف و امید همراه بود و هر آن در انتظار روزی بودیم که رفقایی از سازمان با ما تماس گرفته و بدیدارمان بیایند. اما آنطور که ما بعدها مطلع گردیدیم،همه رفقای ترکمنستان منجمله ارگش آقا قبلا از وجود رفقای کمیته مرکزی سازمان در شوروی اطلاع داشتند و چیزی بما نمی گفتند. واقعیت اینست که در این دوران، بنا به تصمیم کمیته مرکزی حزب کمونیست ترکمنستان و البته با تأیید کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، قرار بر آن گردیده بود که رفقای فدایی را در شهر داش حاوض و رفقای توده ای را در شهر چارجو جایگزین نمایند، این خبری بود که ما آنرا در دیدار غیر منتظره خود با رفیق احمد دریافت نمودیم.


در تب و تاب اینروزها بودیم که روزی ارگش آقا با خبر آمدن رفیق احمد به اردوگاه کمونالینک وارد گردید. خبر آمدن رفیق احمد به اردوگاه کمونالنیک با هیجانی وصف ناپذیر همراه بود. همه ما ترکمنها غیر از آنکه برای رفیق احمد بعنوان یک مسئول سازمانی احترام قائل بودیم، در عین حال او را شخص با محبت و صدیقی میدانستیم که معیارهای انسانی را فراتر از روابط حزبی و سازمانی قرار میداد. زمان آمدن او را هنوز بما نگفته نبودند، ولی ما در هر لحظه منتظر بودیم که روزی ارگش آقا با خبر روز آمدن رفیق احمد به اردوگاه بیاید که این روز فرا رسید. در روز قرار آمدن رفیق احمد همه ما هیجان زده بودیم و همه چشمها به آنسوی پل نظاره میکرد که بالاخره روزی ماشین حامل رفیق احمد از دور پیدایش شد. همه ما به استقبال او رفته و پس از روبوسی و خوشامدگویی ، او را به سالن غذا خوری بردیم. همه ما با دیدن او روحیه دیگری گرفته بودیم و این احساس در ما دست داده بود که گویا ما اینک از حالت  یتیمی خارج شده و حالا دارای صاحبی گردیده ایم. او پس از خوش و بش با همه دوستانی که تنگاتنگ دور او را گرفته بودند و پس از صرف چای و صحبتهای پراکنده، ناگهان رو بما کرده وگفت « شما چرا آمدید؟ ». این سخن او همچون آب یخی بود بر روی همه ما. ما انتظار داشتیم که یک عضو کمیته مرکزی سازمان پس از چند ماه دیدار با رفقایش، قبل از همه از محدودیتهای سازمان و کمبود امکانات برای جا دادن و مخفی نمودن همه رفقایی که در وضعیت خطرناکی قرار داشتند سخن گفته و از همه ما عذر خواهی کرده و وضعیت دشوار سازمان را در ایام اختناق و بگیر و به بندها توضیح دهد. بجای این سخنان،او آنطوری سخن میگفت که انگاربعنوان یکی از مسئولین سازمان در ترکمنصحرا از وضعیت ترکمنصحرا و وضعیت رفقای ترکمن اطلاعی نداشته و گویا رفقای ترکمن ویلای شیک و شخصی خود را ترک کرده و برای خوش گذرانی است که از کشور خارج شده و هیچگونه مسئله امنیتی و جانی نداشته اند. اما پس از آنکه برخی رفقا وضعیت دشوار خود و موضوع آوارگیشان از این شهر به آن شهر و اجبار به ترک کشور را به رفیق احمد توضیح دادند، او سعی کرد که با گفتن جملاتی چون، « اینکه همه شما سالم هستید و اتفاقی برایتان نیفتاده خوشحالم» و جملاتی از این دست، از رفقا دلجویی کند، ولی او سخن نیشدار و درد آور خود را گفته بود.


در ادامه چند ساعت حضور رفیق احمد در اردوگاه، ما بیش از همه در مورد وضعیت کنونی سازمان و تمهیدات آتی آن بحثی داشتیم. از لابلای صحبتهای او متوجه شدیم که اکثر رفقای کمیته مرکزی سازمان مدتها پیش از کشور خارج شده و بخش غالب آنان در شهر تاشکند و چند تن نیز در کشورهای اروپایی مستقر شده بودند. بحث کنونی و عمده سازمان در بازبینی سیاستهای گذشته و تدارک پلنومی برای تعیین سیاستهای آتی بود. این بحث به گفته رفیق احمد بنظر میرسید که با بحث داغی در داخل سازمان همراه بوده و خط مشی سیاسی آتی سازمان را رقم خواهد زد. به گفته او، سازمان در حال حاضر در تدارک بازسازی تشکیلات خارج و داخل کشور و نظم بخشیدن به آن در شرایط کنونی بود. رفیق احمد در ادامه بحثهای خود پیرامون وضعیت ما همانطور که قبلا اشاره نمودم، توضیح داد که قرار است رفقای فدایی را به شهر داش حاوض و رفقای توده ای را به شهر چارجو منتقل کنند، ولی او از زمان انتقال ما اطلاعی نداشت.   


آمدن و رفتن رفیق احمد وبویژه وضعیت آتی سازمان و ما، از آن پس عمده ترین موضوع بحثی بود که در میان ما جریان داشت و همه دوستان تلاش مینمودند که در بحثهای میانی خویش، ضمن نظم بخشیدن به زندگی روزمره در اردوگاه و رعایت آن، در عین حال  زندگی آتی خویش را در شهری نو و ناشناخته ترسیم نمایند. از آن پس، بحث تحلیلات و پیش بینی ها و زمان انتقال ما به این دو شهر در میان افراد اردوگاه بالا گرفت که در رأس این بحثهای جنجالی و تحلیلها و گاها با شوخی ،بیش از همه فرشید و قلیچ قرار داشتند، بطوریکه هر زمانیکه یکی از مسئولان ک.گ.ب از عشق آباد به اردوگاه می آمد، بلافاصله بازار ارزیابیها و تحلیلها رونق گرفته و هر یک نظری میداد. در این ایام، افراد زیادی از ک.گ.ب عشق آباد در اردوگاه حضور می یافتند که در میان آنان در کنار آمان آقا که هر از گاهی می آمد، حضور مراد بسیار محسوس بوده و بارها به  اردوگاه می آمد. در این آمدنهای مسئولین ک.گ.ب از عشق آباد ، گاها حوادث جالبی هم روی میداد. بطور مثال، روزی فردی بنام چاری آقا جهت دیدار با من و سارا به اتاقمان آمده و ضمن صحبت و کسب اطلاع از موقعیت کلی ما، بما توضیح داد که روزی هم شما از این اردوگاه خارج شده و شما یک زندگی عادی را آغاز نموده و حتی روزی به عشق آباد خواهید رفت و ما هم برای « شستن » ( یووماق ) بشما سر خواهیم زد. من از واژه شستن در آن ایام درک درستی نداشتم و در قبال این تعارف به او گفتم که برای شستن ( نظافت) نیازی به زحمات شما نیست و ما دوستان زیادی داریم که در این امر ما را کمک خواهند کرد. در واقع « یووماق » از دید شهروندان ترکمنستان به معنای برگزاری جشن و ترتیب یک ضیافت و نوشیدن مشروب بود که من آنموقع نمیدانستم . در قبال این سخنان من که گویا او متوجه خطای درک من شده بود خنده ای کرد و بدون اینکه توضیحی در رابطه با این اصطلاح بما دهد، با آرزوی سلامتی و دیدار مجدد ، ما را ترک کرد.      


کارهای عادی اردوگاه پس از دیدار رفیق احمد نیز همچنان ادامه یافت، ضمن اینکه زمان رفتن ما از این اردوگاه محوری ترین بحث و اشتغالیتی بود که ذهن ما را بخود مشغول نموده بود. در این فرصت سعی میکردیم که حداکثر استفاده را در یادگیری زبان روسی بنمائیم و هسته کوچکی متشکل از من و سارا و امینه و مراد و بگلی آقا تشکیل داده و با یک کتاب آموزش زبان روسی که داشتیم، هفته ای چند بار دور هم جمع شده و آنرا میخواندیم. وجود وقت زیاد در اردوگاه در عین حال فرصتی هم بود برای من که با دوستان دیگر بیشتر آشنا شوم که در این بین مصاحبتهای تقریبا روزانه با آقای دکتر برایم جالب بود. آقای دکتر مردی بود که در صحبتهایش سعی میکرد با استدلال و منطق سخن بگوید، فردی بود جا افتاده که تجربه سختی زندگی را پشت سر گذرانده و نسبت به وقایع همواره دیدی نقادانه داشت و سعی میکرد تفکر مستقل خود را داشته باشد ، امری که کمتر در میان ما وجود داشت. در کنار او، آشنایی بیشتر با بگلی آقا و استفاده از تجربیات او هم بعنوان پیشکسوتان ما حاوی درسهای آموزنده ای بود. او و آقای دکتر همسنگر بحساب می آمدند و گذشته های مشترک و خاطرات مشترک زیادی با همه داشتند که مجموعه اینها و وجود چنین افرادی ، کیفیتی دیگر به جمع ما می بخشید.


 در یکی از این روزها که نمیدانم کدام ماه بود، مسئولین ترکمنستان بما پیشنهاد جمع آوری پنبه مابقی از برداشت ماشینهای پنبه چینی را با پرداخت پول نسبت به میزان سهم پنبه چینی هر فرد نمودند. همه ما از این پیشنهاد بگرمی استقبال کردیم. این امر از سویی برای ما با تنوعی همراه بود و هم اینکه حاصل زحمات ما پرداخت میشد. در این کار، حدود ٣٠ روبل نصیب من و سارا شد که با این پول یک کتری برقی خریدیم. از آمدن برخی رفقا به این اردوگاه حدود یکسالی بود که میگذشت و تحمل این وضعیت بویژه برای خانواده هایی که بچه کوچک داشتند دشوارتر بود، بخصوص اینکه هوا هم کم کم رو به سردی میرفت. در همین روزها بود که خدیجه و چاری روزی از خرید برگشته و برای ما پالتو و کلاه آورده بودند. پالتو و کلاه مردان همه سیاه و شبیه هم بود و ما در یک لحظه با پوشیدن آنها مثل لشکر سیاه جامگان ابومسلم خراسانی شده بودیم و با این وضعیت وقتی به شهر برای حمام میرفتیم، مردم عادی با تعجب بما نگاه میکردند. ولی علیرغم همه آنها و علیرغم دشواری وضعیت خانواده ها ، ما شکایتی نداشتیم، بویژه اینکه ما رفته رفته به گوشه های بسیار کوچکی از حقایق ترکمنستان و امکانات محدود آنان دست یافته بودیم. تحمل چنین وضعیتی برای رفقایی که سالها دربدری کشیده و در دشوارترین شرایط فعالیت در راه تأمین حقوق ملی و سیاسی خلق خویش رزمیده بودند آسانتر بود و از اینکه دولت ترکمنستان به آنها پناه داده بود اظهار رضایت میکردند.


ارگش آقا تقریبا هر روز به اردوگاه سری میزد و در این بین چندین بار مسئولین اردوگاه بنا به دلایلی عوض شده بودند. از وقتی که ما کتری برقی خریده بودیم، هر بار که ارگش آقا به اردوگاه می آمد از همان روی پل نام سارا را با صدای بلند خود ادا کرده و پس از سر کشی به اتاق مسئولین به اتاق ما می آمد. از آن پس این را یاد گرفته بودیم که صدا کردن نام سارا از سوی ارگش آقا به معنای حاضر کردن چای بود. او با آن تیز بینی خود در عین حال که سعی میکرد از برخی سئوالات ما مثل زمان رفتن ما از اینجا و غیره طفره رود، در ضمن گاهی اوقات پیشنهاداتی میداد که ما در جلسه عمومی خودمان طرح کنیم. گاهی اوقات، علت آمدن او به اردوگاه جهت پرسش در مورد کسانی بود که تازه از مرز گذشته بودند. هر چند در این ایام از میزان پناهندگان به ترکمنستان کاسته شده بود، ولی ما هنوز میدانستیم که رفقایی مثل آرتئق و جلیل و عطا الله و برخی دیگران هستند که بخاطر وضعیت امنیتی شان امکان آمدنشان به ترکمنستان وجود دارد. در همین روزها بود که خبر رسید رفیق مختار از مرز گذشته و تا چند روز دیگر به اردوگاه کمونالنیک خواهد آمد. رفیق مختار از رفقای به اصطلاح امان نامه ای بود و همانطور که قبلا اشاره نمودم، او حدود یکماه در منزلم در گرگان بسر برده بود. آمدن او طبق معمول با شوری در میان رفقای ترکمن همراه بود، بویژه اینکه همه رفقا از آمدن افراد تازه وارد انتظار شنیدن اخبار جدیدی هم در رابطه با اوضاع منطقه و هم دیگر رفقا داشتند. متأسفانه آنچه که او میدانست از اطلاعات ما بیشتر نبود و او هم خبری آنچنانی از رفقای دیگر نداشت.


روزی ارگش آقا در یکی از این سرزدنهای خود به اردوگاه مرا به اتاق مسئولین فراخواند. او بمن اطلاع داد که فردی بنام قاقا. ن ساکن بندر ترکمن از مرز گذشته که نه توده ای است ونه اکثریتی. وقتی ما از او موضعش را در قبال اتحاد شوروی سئوال نمودیم، او پاسخ داد که سازمان ما اتحاد شوروی را یک کشور سوسیال- امپریالیست میداند. ارگش آقا خواهان اطلاعاتی در باره او از من شد. من قاقا را از نزدیک نمی شناختم، ولی میدانستم که او هوادار سازمان پیکار است و بهمراه چند تن از مجاهدین از زندان سپاه بندر ترکمن فرار کرده بود. من وضعیت قاقا و فرار او از زندان و اینکه اگر او را بگیرند اعدام خواهد شد و با خواهش اینکه به او پناه دهید مفصل توضیح دادم، ولی ارگش آقا هر بار با صدای بلند خود که « یولداش آخمات»، این فرد شوروی را یک کشور سوسیال- امپریالیست میداند و این فرد دشمن ایدئولوژیکی ماست سعی میکرد که به اصطلاح پس فرستادن او را توجیه نماید. با وجود همه توضیحاتم و اینکه این شخص هنوز جوان است و امکان اصلاح دیدگاهش وجود دارد، با این وجود ارگش آقا و دیگر مسئولین تصمیم خود را در بازگرداندن او گرفته بودند و آنطور که من بعدها شنیدم، او را تا لب مرز همراهی کرده و خوشبختانه اتفاقی برای او نیفتاده بود. من آنروز این شیوه برخورد ارگش آقا و دیگر مسئولین را نمیتوانستم حلاجی کنم و پاسخی نداشتم، ولی امروز در ورای همه آن سالها متوجه شدم که چگونه جان یک انسان فدای یک ایدئولوژی میگردد که در این باره بعدا بیشتر توضیح داده و این دیدگاه را خواهم شکافت.


زمستان ترکمنستان با آن پالتوها و کلاههای روسی در حال سپری شدن بود، ضمن اینکه همه رفقا هر لحظه در انتظار دریافت خبر خروج ما از این اردوگاه و مستقر شدن در شهر داش حاوض بودند. آنطور که ما بعد متوجه شدیم، دولت ترکمنستان آمادگی پذیرایی از مهاجرانی مثل ما را نداشت. آخرین بار پس از کودتای ٢٨ مرداد سال ١٣٣٢ بود که ترکمنستان مهاجرین توده ای را در خود پناه داده بود. در طی این مدت، گویا بنا به تصمیم مسئولین ترکمنستان، قرار شده بود که رفقای فدایی را در شهر داش حاوض و رفقای توده ای را در شهر چارجو مستقر نمایند و برای اینکار ایجاد یک ساختمان در هر یک از این دو شهر مورد تصویب قرار گرفته و در تمام این مدت، مقامات ترکمنستان با ساختن این بنا و تهیه امکانات اولیه زندگی برای ما مشغول بودند. حدود ماه آوریل بود که بالاخره ارگش آقا با خبر زمان خروج ما از این اردوگاه وارد شد و آنرا به اطلاع همگان رساند. دریافت این خبر هم با شوق و هم با نگرانی از وضعیت آینده ما همراه بود. ما برای با خود بردن چیز زیادی نداشتیم. آن بخش از رفقایی که دیرتر به این اردوگاه آمده بودند، اجبارا می بایستی منتظر می ماندند. در روز موعود، همه ما را به ایستگاه راه آهن شهر چارجو بردند. قبل از حرکت قطار به مقصد شهر داش حاوض، ارگش آقا من و تویلی را به یکی از رستورانهای جنب راه آهن برده و ما را به نوشیدن یک استکان عرق خرکی دعوت کرد. پس از آن ما سوار قطار شده و بدین ترتیب با شادی خلاص از اردوگاه و  و گام گذاردن در مسیر سرنوشتی نامعلوم و مبهم، بسوی شهر داش حاوض حرکت کردیم.

نظرها
کرتوب
2012-02-20 14:20:56

ماجرای مهاجرت شما برای ماداخل کشور بسیارجالب است . من منتظر بقیه خاطرات شما درخارج هستم.
fereydoondiyeji
2012-02-20 17:27:15

ahmadagha-salam.hamishe arezoodashtam mohajerat be türkmenistan neweshteh beshawad.eliniz agirmasin.
عاشئربردی
2012-02-21 02:43:14

نمیخواستم بنویسم ولی مجبورم باز ر مورد ابهامی نباشد مینویسم اید است که قید شود چرا که در موارد متعدد نظرم قید نمیشود.من هیچوقت در هیچ کحا ادعا نکردم که اکثریت راست هستم.میتوانید به مدارکی که در آرشیو ترکمنستان فکر میکنم هنوز نابود نشده باشد مراحعه ترد. در تمام بازحوئیها گفتهام که اکثریت جناح چپ هستم.
عاشئربردی
2012-02-21 03:58:26

در مورد ارگش من او را بهتر میشناسم البته از رجایی در شهر سنت حونز کانادا حویا شوید بهتر از من میداندواو یعنی ارکش آدم قالتاقی بود و بعد از فروپاشی شوروی باعث بدبختی بسیاری از دختران جوان شد.....
جلیل.گ
2012-02-21 08:33:49

احمد عزیز. لطفا در ترکمستان به مسائل اساسی از جمله اندیشه حاکم بر تشکیلات سازمان،دخالتهای ک.گ. ب در تشکیلات . تلاش برخی از دوستان ترکمن در "غلام یحیی" ها شدن. نقد تک تک ترکمنها در بستر زای در این مورد.

خلاصه یا باید تعارف ،مماشات ،مصلحت اندیشی نمود و اطلاعات غیر واقعی داد، یا بیرحمانه مسائل را به نقد کشید و اطلاعات درست بمردم داد ،نه اطلاعات غیر واقعی!!

ترکمن
2012-02-21 22:28:35

عاشئر گرامی . قالتاق اصولا به افراد زبر وزرنگ را میگویند ،افرادی که کمتر گول میخورند و به اسانی نمیشه گولشان زد.ام اینکه ارگش باعث بدبختی خیلی از دختران شده . یعنی او آدم فاسدی است.

اما جنابعالی به ک.گ. ب گفتی جناح چپی یا راست والله زیاد فرقی نمیکنه و اینجا مسئله کسی نیست!!حالا کی حوصله داره که اسناد ک.گ.ب را زیر و رو بکنه که ثابت بشه تو نگفتی جناح راست بلکه گفتی جناح چپ!!چه چیزی را حل میکنه؟یعنی چیز مهمی نیست.مردم اینقدر بیکار نیستند که دنبال ان برند که جنابعالی چپ بودید یا راست.


سوغوون
2012-02-22 06:21:45

باسلام به تمامی دوستان مهاجردراقصانقاط جهان.بنظرمن این دوستمان عاشئربردی نظرندهدبهتراست چون مسائلی غیرازموضوع مطرحه شده وبی سروته بیان میدارندونیزجملا تش همگی خصمانه وخشن است.
م.نطرلی
2012-02-24 10:07:36

احمد جان میدانم در این نوشتن این حکایه با برخی افراد تبادل نطر کرده ای ، بویژه در رابطه با انتخاب نام مستعار. لازم به تذکر میدانم که شما در حکایه ای که نوشته اید ، میتوانید اسم اصلی من را درج کنید تا همه بدانند که ادعاشما صحت ندارد.
1. تفاوت سنی من و شما آنجنان نیست که من توپ جمع کن فوتبال شما شده باشم.من هم عضو تیمی بودم و بس.

2.من نه تنها از آغاز تظاهراتهای ضد شاهی شرکت داشتم ، بلکه در دبیرستان هدایت آنزمان یکی از سازماندهان آن بودم. در اوایل شکل گیری تظاهرات در بندر ترکمن تنها جند معلم و کارمند و دانش آمز ترکمن شرکت داشتند و مسیول حزب توده در چارجو به همراه ناصر هم محله ای شما یکی از آن افراد بود.بعدها دانشجویان ترکمن از شهرهای مختلف آمدند و بمرور زمان صفها از هم جدا شد. اما آنجه که برایم جالب است ، این است که هر چه به حافظه ام مراجعه میکنم ، نمیتوانم بیاد آورم که شما در این تظا هراتها دیده باشم. البته شاید در آن اواخر بودید که من متاسفانه بیاد و خاطر ندارم.من میدانم که اخوی شما و عاشیر و از آشوراده ... و در اواخر ...و غیره بودند ولی شما را بیاد ندارم.

3. احمد جان طریق خود مطرح سازی با تحقیر و تخریب دیگران ، بدور از اخلاق و معرفت انسانی است.شما به آقای آپپی قاندومی هم اشاره ای داشته اید، بله من همسایه دیوار به دیوار این فامیلی بودم و از کودکی با هم به مانند یک خانواده و برادر بزرگ شده ایم . انسان شوخ طبعی است و میتوانم بگویم که با سیاست بیگانه. اما فردی با خصایل انسانی . فراموش نکنید که این فامیلی گدشته از خصایل انسانی حد اقل چهار قهرمان ملی ورزش در سطح ایران ارایه داده و بهتر است ارج و احترام قهرمانان ملتمان را پاس بداریم.


م.نطرلی
2012-02-24 11:08:58

4.من فکر میکنم که شما همانطور که خود ادعا کرد ه اید، نه تنها از پیوستن من به مجاهدین و حزب توده بی خبر بودید، بلکه کلی از مسایل منطقه و حتی ترکمنستان را نمیدانید و بهتر است که در رابطه با مسایلی که نمیدانید ، اظهار نظر نکنید. از نظر من انتقادهای دوستانه من در رابطه با مقالات و مواضع سیاسی شما نباید میدانی برای تسویه حسابها و معالا تنگ نظری ها بگشاید.در پایان امیدوارم که داستان شما از بعد شخصی خارج و به حوادث و مسایل سیاسی و نظری که در آندوره مطرح بود بپردازد ، تا بلکه موضوعی جدی برای اظهار نظر ایجاد گردد و همچنین انتقال تجربه های تلخ و شیرین به نسل نسل نوین و آینده.



با احترام

م. نظرلی


احمد مرادی
2012-02-26 08:08:12

نظرلی عزیز با سلام!

قبل از همه اینرا بگویم که میدانی من ارادت خاصی بتو دارم و بر آن اساس سعی میکنم که به چند مورد از نظرات تو اشاره کنم.

اولا تو از کجا میدانی که من در رابطه با نوشتن این سلسله مطلب و حتی گزینش نامهای مستعار با دیگر رفقا مشورت کرده ام؟ این حرف تو مرا بیاد یکی از جلسات سازمانی خارج از کشور می اندازد که رفیقی آنچنان در رابطه با اهداف و نیات آقای خاتمی بزعم خویش سخن گفت که در آخر رفیق مجید، مسئول جلسه خطاب به ایشان گفتند که شما بهتر است تحلیل خودتان راارائه دهید ، نه اینکه بجای آقای خاتمی فکر کنید.فکر میکنم که بیان این مطلب را متوجه شده باشی.نکته دوم اینکه،من تنها شواهد خودم را در این نوشته آورده ام و قصد من از آن نیز به هیچ وجه بر خلاف برداشت تو، اساسا تحقیر و یا کوته شمری دیگر دوستان ترکمن نبوده و نیست. نکته سوم اینکه، من نمیدانستم که تو هم از جمله سازمانگران تظاهرات ضد شاهی در بندر بوده ای. همانطور که تو مرا در دو-سه تظاهرات ضد شاهی ندیدی، منهم نه ترا دیدم و نه ترا بعنوان یکی از سازماندهان تظاهرات می شناختم. با توجه به طرح این نکته تو، امروز از خود سئوال میکنم که چگونه میتواند شخصی مدعی سازمانگر تظاهرات باشد ، ولی خود در پیاده رو ایستاده و به جمع تظاهرات کننده نظاره کند؟

نکته آخر آنکه،در رابطه با عدم اطلاع من از مسائل کلی ترکمنصحرا و ترکمنستان، اگر منظورت این باشد که من از روابط درون تشکیلاتی مجاهدین خلق و حزب توده در ترکمنصحرا که تو در آنها فعالیت داشتی خبری ندارم، حق با توست، ولی اگر منظورت این باشد که من از اوضاع ترکمنصحرا و روابط درون تشکیلاتی خودم در این مقطع بی خبر بودم، این خیلی خنده دار است.

احمد مرادی
2012-02-26 08:27:25

علاوه بر آن، تو مرا متهم به عدم آگاهی از وقایع ترکمنستان نموده ای. منکه هنوز در رابطه با حوادث سیاسی ایجاد شده میان ترکمنهای ایران در ترکمنستان چیزی ننوشته ام که مبنای قضاوت تو باشد. لطفا قصاص قبل از حکم نده.

دوست گرامی! ختم کلام اینکه، اینکه هر کسی در گذشته چه کاری انجام داده، مسئولیت پاسخگوی اش بر عهده آن است. ما همه برای مدال گرفتن در اینراه گام نگذاشتیم. همه ما نکات قابل افتخار و در عین حال خطاهایی هم داشتیم که عنصر مسئول امروز باید که بیش از همه بر آن خطاها انگشت گذارده و با تحلیل بنیانهای فکری این خطاها تلاش نماید که نسل آتی را از افتادن به این چاه بر حذر دارد.

این امر تنها در شرایط ایجاد یک فضای کاملا دوستانه و طرح نقادانه سالم و سازنده نظرات امکان پذیر است.در ایجاد چنین فضای خلاق و کارسازی بکوشیم.

با تشکر و احترام- احمد

آت اوغلان
2012-02-28 17:19:36

سلام.بنده جوانی ترکمن با تحصیلات عالیه و ساکن تهران هستم.سالهاست که می کوشم راهی برای دفاع از حقوق ملت ترکمن در ایران بیابم و متاسفانه هیچ کانالی ندارم. هرجوری هم خواستم در مورد ان روزها و وقایع گنبد اطلاعاتی جمع کنم نتوانستم.خیلی از فامیل من هم به دلایلی مشابه به ترکمنستان و آلمان و سوئد رفتم.من شخصا به هر طریق فرهنگ و حقوق ترکمن را به هر وسیله ای در تهران و یا گرگان(زادگاهم) دفاع می کنم و امیدوارم روزی منطقه ام خودمختار شود و در مدارس آن به زبان ترکمنی تدریس شود. اگر می شود کتاب یا منبعی برای اگاهی از اوضاع ان روزهای ترکمن صحرا به من معرفی نمایید. اگر هم امکان طرح در اینجا نبود بفرمایید تا ادرس میلم را برایتان بفرستم تا از ان طریق به من بگویید. متشکر
کاکا
2014-08-26 19:15:00

اخمات اقا سلام لطفا وضعیت خود و دوستانت را بعد از خروج از اردوگاه و استقرار در شهر و شروع زندگی عادی و وتحلیل اوضاع ان زمان و حال حاضر را بیان نمایید
نظر شما در مورد مطلب بالا
نوشتن نام و نظر هر دو ضروري است
(نظر شما مدت کوتاهي پس از دريافت منتشر مي شود)
(مطالب توهين آميز درج نمي شود)
* نظر :
حد اکثر 300 کلمه
* نام :
توجه: برای اينکه پيام شما فرستاده شود لطفا عددی را که در شکل بالای بخش نظرها مي بينيد در سمت راست آن بنويسيد.
علت این کار این است که جلوی پیام های تبلیغاتی که توسط برنامه های کامپیوتری فرستاده می شود گرفته شود.

استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است
بازگشت به صفحه قبل